منتظران منجی (عج)

محلی برای آشنایی بیشتر با فرهنگ مهدویت
 
امام موسی کاظم علیه السلام
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٥ : توسط : سمیه مهتدی

امام موسی کاظم علیه السلام

 داود الهامی


حضرت موسی بن جعفر - علیه السلام - امام هفتم شیعیان در سال 128 هجری در قریه «ابواء» (میان مکه و مدینه) دیده به جهان گشود و در بیست و پنجم ماه رجب سال 183 ه ق در بغداد در زندان سندی بن شاهک مسموم و شهید شد.

امام کاظم - علیه السلام - پس از شهادت پدر بزرگوارش به امر خدا و وصیت پدر و نیاکانش به امامت رسید و از سال 148 تا به سال 183 یعنی مدت 35 سال رهبری شیعیان را بر عهده گرفت و به هنگام شهادت 54 یا 55 سال داشت.
امام کاظم - علیه السلام - به دلیل حلم و بردباری در برابر تجاوزکاران و فرونشاندن غیظ و خشم خویش به «کاظم» ملقب بود و به خاطر لیاقت و شایستگی اش به «عبد صالح» معروف بود.
شیخ مفید درباره آن حضرت می گوید:
«کان ابوالحسن موسی - علیه السلام - اعبد اهل زمانه و افقههم و اسخاهم کفاً و اکرمهم»: (ابوالحسن موسی - علیه السلام - پارساترین و فقیه ترین و سخاوتمندترین و با شخصیت ترین فرد زمان خود بود).
مردم مدینه او را زینت عبادت‌کنندگان می نامیدند: «کان النّاس بالمدینة یسمّونه زَینُ المجتهدین»
یعقوبی مورخ شهیر می نویسد:«و کان موسی بن جعفر من اشدّ الناس عبادة»
موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ عابدترین مردم زمان خود بود.
ابن‌ابی‌الحدید می نویسد:«جمع من الفقه والدین و النسک و الحلم و الصبر»: (فقاهت، دیانت، پرهیزکاری و حلم و بردباری همه در آن حضرت جمع بود).
یحیی بن جعفر نسابه معروف درباره آن حضرت می گوید:
«کان موسی بن جعفر یدعی العبد الصالح من عبادته و اجتهاده»: موسی به جعفر - علیه السلام - به جهت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» خوانده می شد.
ذهبی، رجالی مشهور درباره آن بزرگوار می نویسد:
«و قد کان موسی بن جعفر من اجود الحکماء و من العباد الأتقیاء»: (موسی بن جعفر - علیه السلام - از سخاوتمندان حکما و از پرهیزکاران عبادت‌کنندگان بود).
آن حضرت از خلفای عباسی با چهار نفر: منصور، مهدی، هادی، و هارون معاصر بود و در عهد بسیار تاریک و دشوار با تقیه سخت می زیست.
بنی عباس پس از آنکه بنی امیه را واژگون ساختند و خلافت را قبضه نمودند این بار بنی فاطمه را آماج حملات خود قرار دادند و با تمام قوا کوشیدند تا خاندان رسالت را از بین ببرند، عده ای را گردن زدند، جمعی را زنده به گور و دسته ای را در پایه ساختمانها و در میان دیوارها گذاشتند. خانه امام ششم را آتش زدند و چند بار خودش را به عراق جلب کردند و لذا در اواخر زندگانی امام صادق - علیه السلام - تقیه شدیدتر شد و آن حضرت را تحت مراقبت شدید قرار دادند و سرانجام به دستور منصور خلیفه دوم عباسی مسموم و شهید گردید و از این روی در دوره امامت امام هفتم حضرت امام موسی کاظم - علیه السلام - فشار و اختناق بنی عباس نسبت به او و شیعیان شدید و روز افزون بود در نتیجه علویان با فشار عباسیان که به مراتب شدیدتر از اُمویان إعمال می شد، روبرو شدند.
یک نمونه از روایاتی که فشار و اختناق عباسیان را نسبت به امام و شیعیان و سردرگمی آنان را نشان می دهد:
مرحوم مفید می نویسد: محمد بن قولویه (به سند خود) از هشام بن سالم روایت کرده که گفت: پس از وفات امام صادق - علیه السلام - من و محمد بن نعمان (مؤمن الطاق) در مدینه بودیم و مردم بر سر عبدالله بن جعفر اجتماع کرده بودند که او پس از پدرش امام است. ما هم مجلس او وارد شدیم و مردم نزد او بودند ما از او از اندازه و نصاب زکات پرسیدیم گفت: در دویست درهم پنج درهم، گفتیم: درصد درهم چه اندازه واجب است؟ گفت: دو درهم و نیم
گفتیم: به خدا مرجئه (سنیهای لاابالی) نیز این را نمی گویند عبدالله گفت: به خدا من نمی دانم مرجئه چه می گویند.
هشام می گوید: پس ما حیران و سرگردان از نزد عبدالله بن جعفر بیرون آمدیم و نمی دانستیم به کجا باید برویم و در کنار یکی از کوچه های مدینه نشسته، گریه سر دادیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم و به که رو آوریم با خود می گفتیم به سوی مرجئه، یا قدریه یا معتزله یا به سوی زیدیه برویم در همین حال بودیم که ناگهان مردی را که نمی شناختیم دیدیم با دست به من اشاره می کند ترسیدم جاسوسی از جاسوسان منصور دوانیقی باشد زیرا منصور جاسوسانی در مدینه داشت که ببینند مردم پس از جعفر بن محمد امامت چه شخصی را خواهند پذیرفت تا او را گرفته گردن بزند.
من ترسیدیم این پیر مرد از همان جاسوسان باشد، لذا به مؤمن الطاق گفتم: تو از من فاصله بگیر، زیرا من برخود و بر تو نگرانم و این مرد مرا می خواهد نه تو را، تو از من دور شو، مبادا خود را گرفتار کنی و به هلاکت افتی، پس احول (مؤمن الطاق) از من فاصله گرفت و من به دنبال آن پیرمرد راه افتادم و چنین گمان می-کردم که نمی توانم از دست او رها شوم و به ناچار همچنان به دنبال او رفته و تن به مرگ داده بودم تا اینکه مرا به در خانه موسی بن جعفر - علیه السلام - راهنمائی کرد و آنگاه مرا رها کرد و خود برفت.
دیدم خادمی بر در خانه ایستاده و به من گفت: «ادخل رحمک الله» خدایت رحمت کند داخل شو من داخل خانه شدم دیدم حضرت موسی بن جعفر - علیه السلام - در آنجاست او بدون اینکه من حرفی بزنم، فرمود: نه به سوی مرجئه، نه به سوی قدریه و نه به سوی معتزله و نه به سوی زیدیه، بلکه به سوی من، به سوی من، عرض کردم فدایت شوم پدرت از دنیا رفت؟ فرمود: آری گفتم: «جعلت فداک انّ عبدالله اخاک یزعم انّه الإمام من بعد ابیه؟ فقال : عبدالله یرید ان لا یعبد الله».
فدایت شوم برادرت عبدالله گمان می کند که بعد از پدرش او امام است. فرمود: عبدالله اراده کرده است که به خدا عبادت نشود.
گفتم: پس بفرمائید بعد از پدر شما امام کیست؟ فرمود: اگر بخواهد تو را راهنمائی کند، خواهد کرد عرض کردم: قربانت گردم آن امام شما هستی؟ فرمود من آن را نمی گویم. گوید با خود گفتم: من از راه درست مسأله وارد نشدم سپس (طرز سئوال را عوض کردم) گفتم: برای شما امامی هست؟ (و بر شما لازم است از امامی پیروی کنی؟) فرمود: نه. گوید: در این موقع چنان هیبت و عظمتی از آن بزرگوار در دلم افتاد که جز خدا نمی-داند.
سپس عرض کردم فدایت شوم. من از تو سئوال می کنم همان گونه که از پدرت سئوال می کردم فرمود: بپرس تا پاسخ دریافت کنی ولی فاش نکن که اگر فاش کنی نتیجه اش سر بریدن است (یعنی ما را می کشند).
می گوید: من از او سئوالاتی کردم، دیدم دریای بیکرانی است عرض کردم: قربانت شوم شیعیان پدرت گمراه و سرگردان شده اند آیا با این پیمانی که شما بر پنهان داشتن جریان از من گرفتید، (اجازه می دهید) جریان امامت شما را به آنها برسانم و آنان را به سوی تو دعوت کنم؟ فرمود: هرکدام را که رشید و رازدار یافتی به او برسان و پیمان بگیر که فاش نکنند و اگر فاش کنند سر بریدن در کار است و با دست اشاره به گلوی خود کرد.
می گوید: پس از آن از نزد آن حضرت بیرون رفتم و ابو جعفر احول (مؤمن الطاق) را دیدم به من گفت: چه خبر بود؟ گفتم: هدایت بود و داستان را برای وی نقل کردم آنگاه زراره و ابو بصیر را دیدار کردیم، آنان نیز خدمت آن حضرت رسیدند سخنانش را شنیدند و پرسشهائی کرده یقین به امامتش نمودند سپس مردم را گروه گروه دیدار کرده (و جریان را گفتیم) و هرکه پیش آن جناب می رفت به امامتش یقین می کرد مگر دار و دسته عمار ساباطی که (قائل به امامت عبدالله شدند) و عبدالله بن جعفر تنها مانده جز اندکی از مردم کسی پیش او نمی رفت.
از این روایت استفاده می شود که شیعیان هر کسی را که داعیه وصایت و امامت داشت بدون تحقیق نمی پذیرفتند و با طرح سئوالات خاصی علم او را ارزیابی می کردند و در صورتی که به امامت وی از جنبه علمی یقین حاصل می نمودند او را به امامت می پذیرفتند و این روایت کنجکاوی بزرگان شیعه را در موضوع امامت و شخص امام و همچنین تهدیدهائی را که از ناحیه منصور متوجه شیعیان بود، به خوبی نشان می دهد.
پس از رحمت امام صادق - علیه السلام - امامیه آنچنان ضعیف شدند که حتی اگر در زمان حیات او، امکان قیام سیاسی هم وجود داشت ولی در دوره امام موسی کاظم - علیه السلام - احتمال آن کم شده بود قیام اسماعیلیه در طول زندگی امام صادق - علیه السلام - با جنبش فرق? فطحیه همراه شد و اکثر فقها و بزرگان امامیه را در بر گرفت و موقعیت جانشین حضرت امام کاظم - علیه السلام - را بسیار تضعیف کرد و او را ناچار ساخت تا سیاست تقیه پدرش را دنبال کند منصور (متوفی 158) گرچه به ظاهر اقدامی علیه او و پیروانش در طول زندگی خود نکرد، ولی دقیقاً فعالیتهای امام و شیعیان را زیر نظر داشت و پیوسته در تعقیب نمایندگان شاخه-های انقلابی حسنیان بود.
رژیم مهدی که پس از خلافت پدرش منصور از سال 158 روی کار آمد، پیروان امام کاظم - علیه السلام - فعال شده و از اسماعیلیه و فطحیه قوی تر بودند.
مهدی فکر می کرد که فعالیتهای مذهبی و فکری شیعیان امام کاظم - علیه السلام - می تواند تهدیدی به رژیم او باشد.
شاید به خاطر همین بود که مهدی، امام کاظم - علیه السلام - را از مدینه فرا خواند و او را در بغداد زندانی نمود ولی این تصمیم نه قدرت او را زیاد کرد و نه توانست عقیده عمومی را درباره شخصیت الهی و پر جذبه امام کاظم - علیه السلام - تغییر دهد او سیاست تهدید و تطمیع را در مورد شیعه دنبال کرد امام کاظم - علیه السلام- پس از آنکه به وی اطمینان داد که علیه وی و فرزندانش دست به قیام مسلحانه نخواهد زد، آزاد شد مورخان تفصیل داستان را چنین نوشته اند:
مهدی امام را به زندان انداخت ولکن شب هنگام علی بن ابیطالب را در خواب دید که به او می فرمود: (فهل عسیتم ان تولّیتهم ان تفسدوا فی الأرض و تقطّعوا ارحامکم)(آیا اگر به حکومت رسیدید می خواهید درزمین فساد کنید و پیوند خویشاوندیتان را ببرید)؟
او در همان لحظه از خواب بیدار شد به حاجب خود ربیع دستور داد امام کاظم - علیه السلام - را پیش او بیاورد وقتی امام آمد او را در کنار خویش جای داد و گفت: امیرالمؤمنین - علیه السلام - را به خواب دیده که این آیه را بر من می خواند و سپس از او پرسید: آیا به من اطمینان می دهی که بر ضد من و یا یکی از فرزندانم قیام نکنی؟ امام فرمود: به خدا من چنین کاری نکرده ام و این کار اصولاً در شأن من نیست.
مهدی با دادن سه هزار دینار و تصدیق گفته های امام او را به مدینه برگرداند.
بنابه گفته مورخان مهدی به زیدیه نزدیک شد تا نقش همکاری آنان را در رهبریت فعالیتهای علویان و پیروانشان دریابد از اینرو روزی به همصحبت خود گفت: اگر روزی به مرد دانائی از زیدیان برخورد کنم که خاندان حسن و عیسی بن زید را بشناسد، حتماً او را به بهانه استفاده از اطلاعاتش خواهم گرفت تا میان من و خاندان حسن و عیسی بن زید واسطه شود به همین منظور ربیع آمد و یعقوب بن داود را به وی معرفی کرد.
یعقوب بن داود مذهب تشیع و زیدی داشت و در ابتدای امر به فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن مایل بود و مهدی او را «برادر ایمانی» خود قرار دادو در سال 163 او را وزیر خود کرد و تمام امور خلافت را به او محول ساخت طبق همین سیاست یعقوب زیدیان را گرد آورد و پستهای حساس حکومتی را به آنها واگذار کرد.
شاید انگیزه مهدی از نزدیک ساختن زیدیان به خود این بود که چون گروه غیر انقلابی زیدیه (جارودیه) به امامت امام مفضول با وجود امام فاضل معتقد بودند همین عقیده می توانست به خلافت او مشروعیت بخشد.
در طول خلافت مهدی شایع کردند که امام بر حق پس از پیامبر، عباس بوده است نه علی و از این نتیجه گرفتند که امامت به خاندان عباس تعلق دارد.
کشی در دو جا به این مطلب اشاره می کند و می گوید: هشامبن ابراهیم زیدی که بسیاری از کتب زیدیه را نوشته کتابی درباره امامت عباس به رشته تحریر درآورده است و همین کتاب سبب شد که عباسیان او را از خود بدانند. و می افزاید ابن المقعد زیدی کتاب ملل و نحلی نوشته که در آن عقائد، محلها و فعالیتهای هواداران امامت چون: یعفوریه، زراریه، اماریه جوالیقیه را شرح داده و آن را به مهدی تسلیم کرده است.
مهدی با قرائت این اثر، به تعقیب دیگر فرق هوادار علویان پرداخت این بود برخی از آنان مجبور به گریز از کوفه به استانهای دور دست مانند یمن شدند. در این حال، امام کاظم - علیه السلام  - رهنمودهائی به پیروان خود داد تا سیاست تقیه را با دقت دنبال کنند.
با همه اینها امام کاظم - علیه السلام - مانند پدرش در موقع مناسب از بیان حق در پیش مهدی هیچ ترس و وحشتی به خود راه نمی داد.
مثلاً وقتی امام کاظم - علیه السلام - بر مهدی عباسی وارد شد و دید که او رد مظالم می کند امام که او را در چنین حالی دید، پرسید: چرا آنچه را که از راه ستم از ما گرفته شده بر نمی گردانی؟ مهدی پرسید: آن چیست؟ امام ماجرای فدک را برای او چنین توصیف کرد: فدک به دلیل اینکه از جمله «مالم یوجف علیه خیل و لا رکاب» است ملک خالص پیامبر (صلی الله علیه واله) بود که آن را به دخترش فاطمه - علیهاالسلام - بخشید و پس از رحلت آن حضرت با اینکه ابو بکر طبق شهادت علی - علیه السلام - و حسنین و ام ایمن حاضر شده بود آن را به فاطمه (س) برگرداند عمر از این کار جلوگیری کرد.
مهدی گفت حدود آن را مشخص کن تا بر گردانم و امام حدود فدک را مشخص کرد مهدی گفت: «هذا کثیر فانظر فیه» این مقدار زیاد است درباره آن فکر می کنم.
کاملاً طبیعی است که مهدی چنین کاری را انجام ندهد زیرا وجود چنین امکانات مالی در دست امام کاظم - علیه-السلام - می توانست خطرات زیادی برای حکومت وی داشته باشد.
پس از مهدی فرزندش موسی الهادی بر سر کار آمد ولی بیش از یکسال زنده نماند.
با روی کار آمدن هادی نه تنها از فشار بر علویان به خصوص «حسنیان» کاسته نشد، بلکه هادی در تعقیب طالبیان اصرار ورزید و آنان را سخت به وحشت انداخت و مقرریها و بخششهائی را که مهدی به آنان می داد، همه را قطع کرد جماعتی از طالبیان به جنبش آمدند و به امراء اطراف پناهنده شدند، اینان بر تبلیغات خود در خراسان و دیگر استانها در شکل جدید زیدی آن افزودند.
هادی به اطراف و اکناف نوشت که آنان را تعقیب کرده نزد وی فرستند، چون بیم آنان به سختی کشید و بسیاری به تعقیبشان برخاستند و تحریک علیه آنان زیاد شد.
قیام نافرجام صاحب فخّ
شیعه و دیگران دست به دامن حسین بن علی بن حسن بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب شدند و او روشی پسندیده داشت و با کمال و بزرگوار بود، پس به او گفتند: اکنون تو مرد خاندان خود هستی و ترس و گرفتاری خود و خاندان و شیعیانت را می بینی. گفت: من و خاندانم یاورانی به دست نمی آوریم تا در مقام انتقام برآئیم.
پس مردمی بسیار از کسانی که در موسم حج حاضر بودند با وی بیعت نمودند و به آنان گفت: شعار میان ما آن باشد که مردی فریاد کند «من رأی الجمل الأحمر» لکن جز کمتر از پانصد نفر برای وی فراهم نیامد و آن در سال 169 پس از برگزاری موسم حج بود دژخیمان هادی با سپاهی انبوه در «فخّ» با وی روبرو شدند و همراهانش به هزیمت رفتند و پراکنده گشتند و حسین بن علی و جماعتی از خاندانش کشته شدند.
یعقوبی می افزاید: دائی او ادریس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی گریخت و رهسپار مغرب شد و بر ناحیه-ای نزدیک اندلس به نام «فاس» دست یافت و مردم آنجا با وی همداستان شدند و به گفته مردم مغرب موسی کسی را نزد وی فرستاد که او را با زهری در مسواک از پا درآوردو پس از مرگ وی ادریس بن ادریس جای او را گرفت و تا امروز (زمان یعقوبی) فرزندان وی در آن ناحیه اند و حکومت آن سرزمین را از یکدیگر به ارث می برند.
قیام شهید فخ به سادگی منهزم گردید و منجر به قتل عام آنها در فخ شد، وقتی سر او را برای هادی آوردند به کسانی که آن را آورده بودند، گفت: «کانکم و الله جئتم برأس طاغوت من الطواغیت ان اقل ما اجزیکم به ان احرمکم جوائزکم» گوئی که شما سر یکی از گردنکشان را برای من آورده اید بدانید که کمترین جزای شما آن است که محرومتان کنم و پاداشی به آنان نداد. و اشعاری خواند و در آن از طالبیها به خاطر قطع رحم گلایه کرد و سپس نگرانی خود را از موسی بن جعفر - علیه السلام - اظهار نمود و او را به تحریک انقلابیون متهم ساخت و گفت:
«والله ما خرج حسین الاّ عن امره و لا اتّبع الاّ حجّته لإنّه صاحب الوصیّة فی هذا البیت قتلنی الله ان ابقیت علیه».
به خدا قسم حسین (شهید فخ) به دستور امام کاظم قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته است زیرا صاحب وصیت (امام بر حق) در این خانواده او است، خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
قاضی ابو یوسف که در مجلس حاضر بود او را آرام کرد و گفت: نه موسی بن جعفر و نه هیچ کدام از فرزندان این خانواده اعتقاد به خروج علیه خلفاء را ندارند.
بالاخره هادی تصمیم به قتل آن حضرت گرفت ولی در سال 170 پیش از آنکه بتواند تصمیم خود را عملی سازد، به طور ناگهانی مرد.
در روایتی آمده است که چون امام از تصمیم هادی مطلع شد و تهدیدات او را شنید، درباره او نفرین کرد و طولی نکشید خبر مرگ او به مدینه رسید.
این در حالتی بود که نزدیکان امام از او خواسته بودند، تا خود را مخفی نماید.
لازم به یادآوری است که این قیام نافرجام که باعث کشته شدن اکثریت علویان مدینه گردید، بر خلاف پندار هادی عباسی به دستور امام کاظم - علیه السلام- نبوده است و از حضور اشخاص برجسته ای که در این قیام شرکت داشتند، معلوم می شود که قیام زیدی بوده است به عنوان نمونه: یحیی، سلیمان و ادریس، برادران نفس زکیه که در سال 145 علیه منصور قیام کردند را می توان نام برد به علاوه ابراهیم بن اسماعیل طباطبا پدر محمد بن طباطبا رهبر روحانی زیدیه بود که در سال 199 صورت گرفت قابل ذکر است که صاحب بن عباد اشخاص فوق الذکر را زیدی می داند.
این قیامها اگر چه بر علیه ظلم و ستم صورت می گرفت و رهبری آنها را اشخاص برجسته و عالم و فداکار از علویان بر عهده داشتند ولی به دلائل گوناگون و علیرغم کثرتشان لااقل در منطقه عراق نافرجام و بی ثمر بود.
و چون این قیامها به دستور امام نبوده، طبعاً شیعیان امامی، شرکت در این قیامها را با توجه به اختلافات عمیقی که به تدریج بین زیدیه و آنها بوجود آمده بود، درست نمی دانستند زیرا رهبری آنها را کسانی غیر از امامان شیعه به عهده داشتند.
در قیام صاحب فخ نه تنها امام کاظم - علیه السلام - شرکت نکرد، بلکه شکست و کشته شدن حتمی او را به وی گوشزد فرمود.
مرحوم کلینی یک روایت درباره نگرش امام کاظم - علیه السلام - به قیام فخ ذکر می کند که آن روایت نشان میدهد که او از شرکت در آن قیام امتناع ورزید و آن روایت چنین است:، عبدالله بن مفضل می گوید: چون حسین بن علی مقتول فخ قیام کرد و مدینه را به تصرف خود درآورد، موسی بن جعفر - علیه السلام - را برای بیعت طلب کرد، حضرت تشریف آورد و به او فرمود:
«یا بن عمّ لا تکلّفینی ما کلّف ابن عمّک ابا عبدالله فیخرج منّی مالا ارید کما خرج منّی ابی عبدالله مالم یکن یرید».
پسر عمو به من تکلیفی مکن که پسر عمویت (محمد بن عبدالله) به عمویت امام صادق - علیه السلام - کرد، تا از من چیزی که نمی خواهم سرزند، چنان که از امام صادق - علیه السلام - چیزی سرزد که نمی خواست (مقصود اظهار مخالفت و سخنان تند بود که میان آنها رد و بدل شد).
حسین به حضرت موسی بن جعفر - علیه السلام - عرض کرد طلبی بود که من به شما عرض کردم اگر مایل باشی در آن شرکت کن و اگر مایل نباشی، من شما را بر آن مجبور نمی کنم، خداوند یاور و معین است و سپس خداحافظی کرد.
ابوالحسن موسی بن جعفر - علیه السلام - به هنگام خداحافظی به او فرمود:
«یابن عم انّک مقتول فأجد الضّراب فانّ القوم فسّاق یظهرون ایماناً و یسترون شرکاً و انّالله و انّا إلیه راجعون احتسبکم عندالله من عصبته ثمّ خرج الحسین و کان من امره ما کان قتلوا کلّهم کما قال»
پسر عمو تو کشته خواهی شد، پس نیکو جنگ کن (ضربت را جدی بزن) زیرا این مردم فاسقند، اظهار ایمان می کنند و در دل مشرکند و انالله و انا الیه راجعون من مصیبت شما را به حساب خدا می گذارم سپس حسین خروج کرد و سرانجام کارش بدانجا رسید که رسید، یعنی همگی کشته شدند، همچنانکه آن حضرت فرمود.
امام کاظم - علیه السلام - اگر چه در این قیام شرکت نکرد ولی از لحن کلامش پیداست که با اصل مشروعیت آن مخالف نبود تنها شرائط و زمان را مساعد این قیام نمی دانست و پیش بینی می کرد که این درگیری سرانجام با شکست و شهادت اکثر یاران حسین به علی صاحب فخ پایان خواهد یافت و لذا وقتی که سپاه هادی سرهای آنان را نزد موسی بن عیسی و عباس آوردند عده ای از فرزندان امام حسن و امام حسین در آن مجلس حضور داشتند کسی از آنان جز حضرت موسی بن جعفر - علیه السلام - در آن مجلس سخنی نگفت. آنجا که موسی بن عیسی با اشاره به سر حسین بن علی از حضرت پرسید این سر حسین بن علی است؟ اما در پاسخ فرمود: نعم انا لله و انا الیه راجعون مضی و الله مسلماً صالحاً صواماً قواماً آمراً بالمعروف، ناهیاً عن المنکر ما کان فی اهل بیته مثله!!
آری انالله و اناالیه راجعون به خدا سوگند او در حالی که مسلمان صالح و درستکاری بود و به عبادت پروردگارش قیام می کرد و امر به معروف و نهی از منکر می نمود، عمر خود را به پایان برد، در خانواده خود فرد بی نظیری بود.
موسی بن عیسی در برابر این پاسخ شجاعانه سکوت کرد و چیزی نگفت.
------------------------------------------------------
?. پایان ص13
?. پایان ص14
?. پایان ص15
?. پایان ص16
?. پایان ص17
?. پایان ص18
? . یان ص19
?. پایان ص20
?. پایان ص21
?. پایان ص22
. کلینی، کافی ج1 ص476 - مفید، ارشاد ص270 - ابن جوزی تذکرة الخواص ص348.
. همان مدرک.
. مناقب ج3 ص382.
. تهذیب النفس ج1 ص339.
. ارشاد ص277.
. طبرسی اعلام الوری ص298..
. تاریخ یعقوبی ج2 ص414
. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج15 ص273.
. تهذیب التهذیب ج1 ص339.
. میزان الإعتدال ج4 ص201.
. مفید، ارشاد ص273 - 272 - کافی ج1 ص52 - 351.
. طبری ج3 ص261و8 - 377 چاپ لیدن.
. اشعری قمی المقالات و الفرق ص89 طبع تهران.
. خطیب بغدادی تاریخ بغدادی ج13 ص31 طبع بیروت - ابن طولون، الشذرات الذهبیه ص69 بیروت 1958م.
. تاریخ البغداد ج13 ص31 - وفیات الاعیان ج5 ص308 - مناقب ج2 ص264 - مقاتل الطالبیین ص500 طبری جزء 5 ج10 ص15 - مطاب السؤول ص83 - سبط ابن جوزی تذکرة الخواص ص 197.
. مروج الذهب ج3 ص313 - الوزراء و الکتّاب ص155.
. هند و شاه نخجوانی، تجار السلف ص125.
. طبری ج3 ص7 - 506 و الفخری ص136.
. همان مدرک.
. نوبختی فرق الشیعة ص48 طبع نجف.
. در یک نسخه خطی: هاشم.
. کشی اختیار معرفة الرجال ص501.
. همان مدرک ص6 - 265.
. همان مدرک ص335.
. التهذیب ج4 ص304 - کلینی کافی ج1 ص543.
. تاریخ یعقوبی ج2 ص405 - 404 - مقاتل الطالبیین ص 460 «فخّ» نام چاهی است در یک فرسخی مکه داستان جنگ و کشته شدن او در تواریخ مذکور است مرحوم علامه مجلسی در مرآت العقول به تفصیل آن را نقل کرده است.
. بعضیها شهادت ادریس را در زمان هارون و به دستور او نوشته اند. ر.ک. مقاتل الطالبیین ص491 - 487.
. طبری جز5 ج10 ص32 - ترجمه تاریخ فخری ص261.
. مهج الدعوات ص217 بنا به نقل بحارالانوار ج48 ص150.
. مناقب ج3 ص370 - حیاة الامام موسی بن جعفر ج1 ص472.
. عیون اخبار الرضا ج1 ص79 - بنقل بحار ج48 ص218.
. اصفهانی: مقاتل الطالبیین ص446.
. اصفهانی: مقاتل الطالبیین ص446.
. صاحب عباد، نصرت مذاهب الزیدیه ص222 طبع بغداد.
. کلینی کافی ج1 ص366 - مقاتل الطالبیین ص447.
. طبق نقل طبری تعداد سرها یکصد و اندی بود در میان آنها سر سلیمان بن عبدالله بن حسن نیز به چشم می-خورد و این روز هشتم روز ترویه بود - طبری جز10 ص28.
. اصفهانی مقاتل الطالبیین ص453.