منتظران منجی (عج)

محلی برای آشنایی بیشتر با فرهنگ مهدویت
 
شناخت مختصرى‏ از زندگانى امام رضا (ع) (2)
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢ : توسط : سمیه مهتدی

شناخت مختصرى‏ از زندگانى امام رضا (ع)  (2)


نویسنده: مهدی پیشوایی

دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهد

هنگامى امام رضا ـ علیه السلام ـ ولیعهدى ماءمون را پذیرفت که دید اگر امتناع ورزد, نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهد, بلکه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند.
بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند, زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند.
آرى , مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند, چه , در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى , ارمغان کفر و الحاد مى آورد؟ ازینرو بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم که امام نیز ـ با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این کار زار شد.
حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى , هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى سپرد, این فداکارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان گرهى از کار بستهء امت مى گشود. علاوه بر این , نیل به مقام ولیعهدى ی اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى دارند.
دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم خاندان پیامبر 9را در صحنهء سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند, و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى که به سوءال <ابن عرفه > داد, نظر به همین مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسید:
ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى ؟
امام پاسخ داد: به همان انگیزه اى که جدم على ـ علیه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (29.
گذشته از همهء اینها, امام در ایام ولیعهدى خویش چهرهء واقعى ماءمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد, هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم زدود.

آیا امام خود رغبتى به این کار داشت ؟

اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میلى باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد, بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد, او مى دانست که هرگز از دسیسه هاى ماءمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام , جانش نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى کرد که ماءمون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى وى ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد.
تازه اگر هم فرض مى شد که ماءمون هیچ نیت شومى در دل ندارد, چنانکه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ ماءمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همهء اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت ماءمون را نیز مى داشت , ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که از شیوهء حکمرانى وى خشنود نبودند, حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همهء نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که برنامه اش اجراى احکام خدا به شیوهء جدش پیامبر (ص ) و على ـ علیه السلام ـ بود, امام را با مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت .
فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى یابیم که براى امام ـ علیه السلام ـ طبیعى بود که اندیشه ء رسیدن به حکومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر به درکند, چه , نه تنها هیچ ی از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند, بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید.
بنابراین , اقدام مثبت در این جهت ی عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد.

مواضع منفى امام در برابر ترفند ماءمون

حال با توجه به اینکه امام رضا ـ علیه السلام ـ در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى نداشت و نمى توانست این مقام را وسیلهء رسیدن به اهداف مقدّس خویش قرار دهد, و از سویى هم امام نمى توانست ساکت بنشیند و در برابر اقدامات دولتمردان چهرهء موافق نشان بدهد, پس بایستى برنامه اى بریزد که در جهت خنثى کردن توطئه هاى ماءمون پیش برود (30.
امام رضا ـ علیه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى کردن توطئه هاى ماءمو موضع گرفت که ماءمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود. این این موضعگیریها:
نخستین موضعگیرى امام تا وقتى که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد ماءمون خود دارى کرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد که ماءمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود.
اتخاذ چنین موضع سرسختانه اى براى آن بود که دیگران بدانند که امام دستخوش نیرنگ ماءمون قرار نمى گیرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانیش آگاهى دارد. با این شیوه امام توانسته بود ش مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد
موضعگیرى دوم بر رغم آنکه ماءمون از امام خواسته بود که از خانواده اش هرکه را که مى خواهد همراه خویش به مرو بیاورد, ولى امام با خود هیچ کس حتى فرزندش جواد ـ علیه السلام ـ را هم نیاورد, در حالى که آن ی سفر کوتاه نبود, بلکه سفر و ماءموریتى بس بزرگ و طولانى بود که مى بایست امام طبق گفتهء ماءمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد.
موضعگیرى سوم در ایستگاه نیشابور, امام با نمایاندن چهرهء محبوبش براى دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده , روایت زیر را خواند:
خداوند متعال مى فرماید: کلمهء توحید (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست , و هر کس به دِژِ من داخل شود از کیفرم مصون مى ماند.
در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنکه مى بینیم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکرد, از نماز و روزه و این قبیل مطالب چیزى را گفتنى ندید و نیز مردم را به زهد در دنیا و امثال آن تشویق نکرد. و با آنکه داشت به ی سفر سیاسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد.
به جاى همهء اینها, امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف کرد که مهمترین مسائل در زندگى حال و آینده شان به شمار مى رفت .
آرى , امام در آن شرائط حساس فقط بحث <توحید> را پیش کشید, چه , توحید پایهء هر زندگى با فضیلتى است که ملتها به کم آن از هر نگونبختى و رنجى , رهایى مى یابند و اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم کند همه چیز را از کف باخته است . ضمناً, با توجه به کلامى که چند لحظه بعد فرمود, مى خواست بفهماند که جامعهء وسیع و پرتکاپوى اسلامى آن روز, از حقیقت توحید عارى و خالى است .

رابطهء مسئلهء ولایت با توحید

پس از فرو خواندن حدیث توحید, ناقهء امام به راه افتاد, ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوى او بود. همچنانکه مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى اندیشیدند, ناگهان ناقه ایستاد و امام سراز عمارى بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : <کلمهء توحید شروطى هم دارد, من از جملهء شروط آن هستم >. در اینجا امام ی مسئلهء بنیادى دیگرى را عنوان کرد: مسئلهء <ولایت > را که چون تنه اى برآمده از ریشهء درخت توحید است .
آرى , اگر ملت خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آنکه مسئلهء رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حل شود, هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند جهان صحنهء تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهایى خواهد بود که براى خویشتن حق قانونگذارى که مختص خداست , قائل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا جهان را به وادى بدبختى , نکبت , شقاوت , سرگردانى و بطالت خواهند کشانید...
اگر براستى رابطهء ولایت با توحید را در کنیم , خواهیم دریافت که گفتهء امام : <و من از جملهء آن هستم > با ی مسئلهء شخصى به نفع خود او سر و کار نداشت , بلکه با این بیان مى خواست ی موضوع اساسى و کلى را خاطر نشان کند.
لذا پیش از خواندن حدیث مزبور, سلسلهء سند آن را هم ذکر کرد و به ما فهماند که این حدیث , کلام خداست که از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است . چنین شیوه اى در نقل حدیث از امامان ما بسیار کم سابقه دارد, مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مى خواست مسئلهء <رهبرى امت > را به مبداء على و خدا پیوسته سازد و ضمناً شجره نامهء تاریخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى کند.
امام در شهر نیشابور براى بیان این حقیقت از فرصت حساسى که به دست آمده بود حکیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا, پاسدار دژ توحید معرفى کرد. بنابراین , بزگترین هدف ماءمون را با این آگاهى بخشیدن به توده ها درهم کوبید, چه , او مى خواست که با کشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد که بلى حکومت او و بنى عباس ی حکومت مشروع و اسلامى است .

موضعگیرى چهارم

امام ـ علیه السلام ـ چون به مرو رسید ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با ماءمون سخن مى گفت . نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدى ـ هیچ کدام ـ را نمى پذیرفت تا آنکه ماءمون با تهدیدهاى مکرر به قصد جانش برخاست .
امام با این گونه موضعگیرى زمینه را طورى چید که ماءمون را رویاروى حقیقت قرار داد. امام گفت : مى خواهم کارى کنم که مردم نگویند على بن موسى به دنیا چسبیده , بلکه این دنیاست که از پى او روان شده است . با این رویّه به ماءمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیت آمیز نیست و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزى بر دارد. در نتیجه از ماءمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملى که مى خواست انجام دهد به تزلزل در انداخت . علاوه بر این , در دل مردم نیز بر ضد ماءمون و کارهایش ش و تردید افکند.
موضعگیرى پنجم امام رضا ـ علیه السلام ـ, به اینها نیز بسنده نکرد, بلکه در هر فرصتى تاءکید مى کرد که ماءمون او را به اجبار و با تهدید به قتل , به ولیعهدى رسانده است .
افزون بر این , مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاه مى ساخت که ماءمون بزودى دست به نیرنگ زده , پیمان خود را خواهد شکست . امام بصراحت مى گفت که به دست کسى جز ماءمون کشته نخواهد شد و کسى جز ماءمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتى در پیش روى ماءمون هم گفته بود.
امام تنها به گفتار بسنده نمى کرد, بلکه رفتارش نیز در طول مدت ولیعهدى همه از عدم رضایت وى و مجبور بودنش حکایت مى کرد. بدیهى است که اینها همه عکس نتیجه اى را که ماءمون از ولیعهدى وى انتظار مى داشت , به بار مى آورد.
موضعگیرى ششم امام ـ علیه السلام ـ از کوچکترین فرصتى که به دست مى آورد سود جسته , این معنا را به دیگران یاد آورى مى کرد که ماءمون در اعطاى سمت ولیعهدى به وى کار مهمى نکرده جز آنکه در راه بر گرداندن حق مسلم خود او که قبلاً از دستش به غصب ربوده بود, گام بر داشته است , بنابراین امام پیوسته مشروع نبودن خلافت ماءمون را به مردم خاطر نشان مى ساخت .
موضعگیرى هفتم امام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قائل شد که طى آنها از ماءمون چنین خواسته بود: امام هرگز نه کسى را بر مقامى گمارد, نه کسى را عزل کند, نه رسم و سنتى را براندازد و نه چیزى از وضع موجود را دگرگون سازد, بلکه از دور مشاور در امر حکومت باشد. ماءمون نیز تمام این شروط را پذیرفت . بنابراین مى بینیم که امام بر پاره اى از هدفهاى ماءمو خط بطلان کشید, زیرا اتخاذ چنین موضعى دلیل گویایى بود بر امور زیر:
الف ـ اعتراف نکردن به مشروع بودن سیستم حکومتى وى .
ب ـ سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان ی نظام حکومتى تاءمین نمى کرد.
ج ـ ماءمون بر خلاف نقشه هایى که در سر پرورانده بود, دیگر با قبول این شروط نمى توانست کارهایى را بنام امام و به دست او انجام دهد.
د ـ امام هرگز حاضر نبود تصمیمهاى قدرت حاکم را اجرا سازد (31.

شرائط خاص فرهنگى جامعهء اسلامى در عصر عباسیان

با اینکه اسلام در عصر پیامبر (ص ) از محیط حجاز بیرون نرفت , ولى چون زیر بنایى محکم و استوار داشت بعد از رحلت آن حضرت بسرعت رو به گسترش نهاد, آنچنانکه در مدت کوتاهى سراسر دنیاى متمدن آن عصر را فرا گرفت و باقیماندهء تمدنهاى پنجگانهء عظیم روم , ایران , مصر, یمن , کلده و آشور را که در شمال , شرق , غرب و جنوب حجاز بودند, در کورهء داغ خود فرو برد تا آنچه خرافه و ظلم و انحراف و فساد و استبداد بود, بسوزد و آنچه مثبت و مفید بود زیر چتر تمدن شکوهمند اسلامى با صبغهء الهى و توحیدى باقى بماند, بلکه رشد و نمو یابد. طبیعت علم دوستى اسلام سبب شد که به موازات پیشرفتهاى سیاسى و عقیدتى در کشورهاى مختلف جهان , علوم و دانشهاى آن کشورها به محیط جامعهء اسلامى راه یابد و کتب علمى دیگران از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم به زبان تازى , که زبان قرآن بود, ترجمه شود.
علماى اسلام که فروغ اندیشهء خود را از مشعل قرآن گرفته بودند, دانشهاى دیگران را مورد نقد و بررسى قرار دادند و ابتکارات و ابداعات جدید و فراوانى بر آن افزودند و بر <مادّه ء> فرهنگ و تمدن گذشته , <صورت > نو و صبغهء اسلامى زدند.
ترجمهء آثار علمى دیگران از زمان حکومت امویان (که خود با علم و اسلام بیگانه بودند) شروع شد و در عصر عباسیان , مخصوصاً زمان هارون و ماءمون , به اوج خود رسید (همان گونه که در این زمان وسعت کشور اسلامى به بالاترین حد خود در طول تاریخ رسید).
البته این حرکت علمى چیزى نبود که به وسیلهء عباسیان یا امویان پایه گذارى شده باشد, این , نتیجهء مستقیم تعلیمات اسلام در زمینهء علم بود که براى علم و دانش وطنى قائل نبود و به حکم : <اُطلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوبِالصِّینِ وَ اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِسَفکِ الْمُهَجِ وَخَوْضِ اللُجَج ِ>, مسلمانان را به دنبال آن مى فرستاد, هر چند در دور افتاده ترین نقاط جهان یعنى چین , و با پرداختن هرگونه بها در این راه حتى خون قلب بود.
در تواریخ آمده است که ماءمون شبى ارسطاطالیس , فیلسوف مشهور یونانى را در خواب دید, از او مسائلى پرسید و چون از خواب برخاست به فکر ترجمهء کتابهاى آن فیلسوف افتاد, نامه اى به پادشاه روم نوشت و از وى خواست مجموعه اى از علوم قدیم که در بلاد روم بود, براى او بفرستد. پادشاه روم پس از گفتگوى بسیار, این درخواست را پذیرفت .
ماءمون جمعى از دانشمندان را مانند <حجاج بن مطر> و <ابن بطریق > و <سلما>, سرپرست <بیت الحکمة> (کتابخانه ء بسیار بزرگ و مشهور بغداد) را ماءمور انجام این مهم نمود.
آنان آنچه را از بلاد روم یافتند و پسندیدند جمع آورى کرده نزد ماءمون فرستادند و ماءمون دستور ترجمهء آنها را داد(32.
بدون ش خوابهاى سیاست بازان کهنه کارى همچون ماءمون , ساده نیست و قاعدتاً جنبه سیاسى دارد! آنها در این خوابها امورى را مى بینند که پایه هاى کاخ بیدادگریشان را محکم مى سازد و به هر حال این عمل ماءمون از نظر تحلیل سیاسى احتمالاتى دارد:
1ـ ماءمون براى اینکه خود را مسلمانى طرفدار علم و دانش قلمداد کند, دست به این کار زد تا از این طریق امتیاز و وجهه اى کسب کند.
2ـ او مى خواست به این وسیله ی نوع سرگرمى براى مردم در برابر مشکلات اجتماعى و خفقان سیاسى درست کند.
3ـ هدف او جلب افکار اندیشمندان و متفکران جامعهء اسلامى به سوى خود و در نتیجه تقویت پایه هاى حکومت بود.
4ـ او مى خواست از این طریق دکانى در برابر مکتب علمى اهل بیت پیامبر (ص ) که در میدان علم و دانش در اوج شهرت بودند, باز کند و بدین وسیله مشتریان آن مکتب را کم کند و از فروغ آن بکاهد.
5ـ او مى خواست ثابت کند که دستگاه خلافت بنى عباس شایستگى حکومت بر کشورهایى همچون ایران , روم و مصر را دارد.

البته منافاتى در میان این احتمالات پنجگانه نیست و ممکن است همهء آنها مورد توجه ماءمون بوده , ولى علت هرچه باشد در این مسئله ش نیست که او در ترجمهء کتابهاى یونانى کوشش بسیار نمود, و پول زیادى در این راه صرف کرد, به طورى که مى گویند گاه در مقابل وزن کتابها طلا مى داد, و به قدرى به ترجمهء کتابها توجه داشت که روى هر کتابى که به نام او ترجمه مى شد علامتى مى گذارد, و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق مى کرد, با حکما خلوت مى نمود و از معاشرت آنها اظهار خشنودى مى کرد(33 و به این ترتیب نشر علوم و دانشهاى دیگران , در کنار دانشهاى اسلامى , مسئلهء مطلوب روز شد, حتى اشراف و اعیان دولت که معمولاً شامه ء تیز و حساسى در این گونه امور دارند خط ماءمون را تعقیب کردند, ارباب علم و فلسفه , منطق را گرامى داشتند و در نتیجه , مترجمین بسیارى از عراق , شام , ایران به بغداد آمدند (34.
<جرجى زیدان > مورخ مشهور مسیحى در این زمینه مى نویسد:
هارون الرشید (حک 170ـ 193 موقعى به خلافت رسید که به واسطهء آمد و شد دانشمندان و پزشکان هندى و ایرانى و سریانى به بغداد افکار مردم تا حدى پخته شده بود و توجه اذهان عمومى به علوم و کتب پیشینیان توسعه یافته بود. دانشمندان غیر مسلمان که زبان عربى آموخته بودند و با مسلمانان معاشرت داشتند آنان را به فراگرفتن علوم گذشته تشویق مى کردند, ولى باز هم مسلمانان از توجه به علوم بیگانه جز علم پزشکى بیم داشتند, چه , فکر مى کردند که جز طبّ علوم بیگانهء دیگر مخالف اسلام است . با اینهمه , چون پزشکان نزد خلفا مقرب شدند و غالب آنان دوستدار منطق و فلسفه بودند و از آن علم بهره اى داشتند, خواه ناخواه خلفا را به شنیدن مطالب منطقى و فلسفى مشغول مى داشتند. رفته رفته خلفا با فلسفه و منطق آشنا شدند و با آن خو گرفتند, تا آنجا که اگر کشورى یا شهرى را فتح مى کردند کتابهاى آنجا را آتش نمى زدند و نابود نمى ساختند بلکه دستور مى دادند کتابها را به بغداد بیاورند و به زبان عربى ترجمه کنند, چنانکه هارون پس از فتح <آنکارا> و <عموریه > و سایر شهرهاى روم کتابهاى بسیارى در آن بلاد به دست آورده , آن ها را به بغداد حمل کرد و طبیب خود, <یوحنا بن ماسویه > را دستور داد آن کتابها را به عربى ترجمه کند. اما کتابها مزبور, راجع به طب یونانى بود و چیزى از فلسفه در آن یافت نمى شد.
در زمان هارون کتاب <اُقلیدِس > براى مرتبهء اول توسط <حجاج بن مطر> به عربى ترجمه شد و این ترجمه را <هارونیّه > مى گویند و بار دیگر در زمان ماءمون آن کتاب به عربى ترجمه شد و این دومى را <ماءمونیّه > مى خوانند. <یحیى بن خالد برمکى > در زمان هارون کتاب <مِجَسْطى > را به عربى ترجمه کرد و عده اى آن کتاب را تفسیر کردند و چون بخوبى از عهده برنیامدند هارون <ابا حسان > و <سلما>, مدیر بیت الحکمة, را به آن کار گماشت و آنان مجسطى را با دقت تصحیح و تفسیر نمودند.

ماءمون و فلسفه و منطق

کتابهاى فلسفى در زمان ماءمون ترجمه شد و آن هم به خاطر علاقه مندى خود ماءمون به آن کار بود. از آغاز اسلام مسلمانان به آزادى گفتار و فکر و مساوات معتاد بودند و اگر هر ی از آنان دربارهء امور سیاسى و غیره فکرى به خاطرش مى رسید بى پروا آن را به خلیفه و یا امیر ابراز مى کرد و ابهت مقام فرمانروایى او را از این کار باز نمى داشت , همین قسم در امور دینى نیز آزادى عقیده داشتند و اگر کسى چیزى از معناى آیه و یا حدیث در مى کرد و آن را مخالف نظر دیگران مى دید نظر خود را آشکارا مى گفت و با مخالفان مناظره و مجادله مى کرد و همین آزادى فکر و عقیده , سبب پیدایش مذاهب مختلف گشت , به قسمى که پس از انقضاى دروهء صحابه و آغاز قرن دوم هجرى فرقه هاى متعددى در جهان اسلام پدید آمد که از جملهء آنها فرقه ء <معتزله > بود. معتزله گروه بسیارى بودند که اساس مذهب آنان تطبیق دین و عقل مى باشد و اگر با دقت در افکار و عقاید آنان مطالعه شود معلوم مى گردد که بعضى از افکار و آراى آنان با جدیدترین آراى انتقادى مذهبى امروز موافق در مى آید.

ماءمون و اعتزال

مذهب اعتزال در اواخر قرن اول هجرى پدید آمد و چون اصول این مذهب پیروى از احکام عدل و منطق بود, لذا در مدت کوتاهى پیروان زیادى پیدا کرد. و در زمینه فقه , منصور عباسى با پیراوان طریقهء راءى و قیاس موافق بود و از همینرو ابوحنیفه را پیش انداخته و با نظر او همراه شد. این فکر و نظر منصور پس از وى نیز در میان عباسیان باقى ماند. اتفاقاً مذهب معتزله با این طریقه (پیروى از راءى و قیاس ) بسیار نزدی است , چون طایفهء مزبور کوشش داشتند عقاید خود را با ادله عقلى ثابت کنند و بدین جهت هر کس را که مطلع از منطق و گفته هاى ارسطو مى دیدند دنبال او را مى گرفتند و از او براى تاءیید نظر خود و جدال با مخالفان استمداد مى کردند. در زمان خلافت مهدى به علّت کثرت زنادقه , این فکر (پیروى از منطق ) بیشتر شایع شد. طایفهء برامکه نیز از پیروان راءى و قیاس بودند و طبعاً به علم توجه و اشتیاق داشتند, و بدان جهت پیش از ماءمون به ترجمهء کتابهاى علمى مشغول شدند و در خانه هاى خویش انجمن مباحثه و مناظره تشکیل دادند. ظاهراً هارون با این کار آنان موافق نبود و برامکه از بیم وى تظاهر به آن عمل نمى کردند.
همین که ماءمون خلیفه شد (حک 198ـ 218 اوضاع تغییر یافت , چه , ماءمون مرد باهوش و مطلعى بود و به طریقه ء قیاس میل وافر داشت و بسیارى از کتب قدیم را که قبل از وى ترجمه شده بود, مطالعه و بررسى کرده بود و در نتیجه بیش از پیش به طریقهء قیاس متمایل گشت و سرانجام مذهب معتزله را پذیرفته و بزرگان آن طایفه (ابى الهذیل علاف , ابراهیم بن سیار و غیره ) را به خود نزدی ساخت و مجالس مناظره با علماى علم کلام تشکیل داد و در مذهب اعتزال پا برجا ماند و پیروان آن طریقه را همراهى کرد. در اثر این توجه ماءمون حرفهایى که اظهار آن (به علّت بیم از فقهاى عامّه ) ممکن نبود, بى پرده در میان مردم شایع شد و از آن جمله صحبت از مخلوق بودن قرآن بود که یکى از دعاوى معتزله مى باشد.
اتفاقاً ماءمون پیش از رسیدن به مقام خلافت , به آن موضوع (خلق قرآن ) معتقد بود و مسلمانان مى ترسیدند که مبادا ماءمون خلیفه شود و آن عقیده را ترویج کند, تا حدى که <فُضیل بن عیاض > علناً مى گفت : من از خدا براى هارون طول عمر مى خواهم تا از شر خلافت ماءمون در امان باشم .
اما بالاخره ماءمون خلیفه شد و به پیروى از معتزله تظاهر کرد. فقهاى عامه که این را دیدند, جار و جنجال بر پا کردند و چون اکثریت مسلمانان نیز بر خلاف معتزله بودند, این هیاهو براى ماءمون تولید زحمت کرد. ماءمون که نمى توانست از نظر خود بر گردد, از راه مناظره و مباحثهء علمى وارد شد و مجالس بحث و گفتگو تشکیل داد تا گفته هاى طرفین با عقل و منطق سنجیده شود و براى تاءیید مباحث منطقى دستور ترجمهء کتب فلسفى و منطقى را صادر کرد تا هرچه زودتر از یونانى به عربى ترجمه شود و خود نیز آن ترجمه ها را مطالعه مى کرد و عقیده اش دربارهء معتزله در اثر مطالعهء کتب مزبور محکمتر مى گشت , ولى این تمهیدات در جلب عامهء مردم به عقاید ماءمون تاءثیر جندانى نداشت و زمانى که ماءمون این را دانست و از مماشات نومید شد به قواى قهریه دست زد و در اواخر خلافت خویش یا مخالفان اعتزال بخشونت رفتار کرد و هنگامى که خارج از بغداد بود به <اسحق بن ابراهیم >, والى بغداد, دستور داد قضات و شهود و اهل علم را امتحان کند و هر کدام آنان که به مخلوق بودن قرآن اقرار دارد آزاد گردد و کسانى که آن عقیده را ندارند به آنان تعلیم داده شود (35.
با توجه بدانچه گفتیم , چنان به نظر مى رسد که ماءمون به علّت کثرت اطلاعات و آزادى عقیده و تمایل به قیاس عقلى , از ترجمهء علوم یونانى به عربى با نداشت و ابتداءاً براى تاءیید مذهب معتزله به ترجمهء کتب منطق و فلسفه دست زد, سپس به ترجمهء کلیهء تاءلیفات ارسطو از فلسفه و غیره ـ پرداخت و بدین گونه در اوائل قرن سوم هجرى ترجمهء آن کتابها آغاز گشت . معتزله مانند تشنه اى که به آب برسد, مطالب فلسفى ارسطو را دریافتند و آن را کاملاً بررسى و مطالعه کردند و در نتیجه براى مبارزه با مخالفان , حربهء تازه اى به دست آوردند (36

ترجمهء کتب علمى خارجى

دکتر <ابراهیم حسن > نیز در این باره چنین مى نویسد:
ترجمهء کتابهاى بیگانه به زبان عربى در دوران امویان رواجى نداشت <خالد بن یزید بن معاویه > نخستین کسى بود که طب و شیمى را به زبان عربى درآورد, وى گروهى از یونانیان مقیم مصررا فرا خواند و خواست تا بسیارى از کتابهاى یونانى و مصرى را که از شیمى عملى سخن داشت براى او به عربى برگردانند. وى کوشش مى کرد تا از راه شیمى طلاى مصنوعى به دست آورد. در دوران <عبدالمل مروان > دفترهاى دولت را که تا آن روز به فارسى و یونانى بود, به زبان عربى برگرداندند و دیوان مصر را نیز که به زبان مصرى و یونانى بود, به عربى ترجمه کردند. زمانى که دولت عباسى روى کار آمد, از آنجا که این دولت رو به پارسیان داشت , عربان و پارسیان در
پایتخت ایشان با هم اختلاط و آمیزش یافتند و خلفا به دانستن علوم یونان و ایران رغبت نشان دادند. <منصور> فرمان داده بود تا چیزى از کتابهاى بیگانه را ترجمه کنند. <حنین بن اسحاق > بعضى از کتابهاى <سُقراط> و <جالینوس > را براى وى به عربى برگرداند. ابن مُقَفَّع , <کلیله > را به عربى در آورد و نیز کتاب <اُقلیدس > را ترجمه کرد و جز <ابن مقفع > بسیارى دیگر از دانشمندان نیز در کار ترجمهء متون به زبان فارسى شهرتى یافتند, مانند خاندان نوبختیان و حسن بن سهل (وزیر ماءمون ) و احمد بن یحیى بلاذرى (موءلف فتوح البلدان ) و عمرو بن فرخان . در دوران هارون ترجمه رواجى دیگر یافت : از بعضى از شهرهاى بزرگ روم کتابهایى به تصرف وى افتاد و او گفت : از کتابهاى یونان هرچه به دست آمد ترجمه کنند. تشویقى نیز که برمکیان از مترجمان مى کردند و ایشان را عطاهاى خوب مى دادند, در رواج ترجمه موءثر بود. خود ماءمون هم ترجمه مى کرد او مخصوصاً به ترجمه ء کتابهاى یونانى و ایرانى علاقه داشت و کسانى را به قُسطنطنیه فرستاد تا کتابهاى کمیاب فلسفه و هندسه و موسیقى و طب را بیاورند. <ابن ندیم > مىگوید: میان ماءمون و پادشاه روم نامه هایى رد و بدل شد و از او خواست تا از علوم قدیم که در خزانهء روم بود, کتابهایى بفرستد و او از پس امتناع پذیرفت و ماءمون گروهى را که <حجاج بن مطر> و <ابن بطریق > و <سلما>, سرپرست <دارالحکمة>, از آن جمله بودند, فرستاد تا از آن کتابها هرچه خواستند بر گرفتند و چون نزد ماءمون بردند دستور داد تا آنها را به عربى برگردانند. و آنان نیز این کار را کردند. <قسطابن لوقا> در کار ترجمه از یونانى و سریانى و کلدانى نظارت داشت و یحیى بن هارون مراقب ترجمه هاى فارسى بود. تشویق و تاءیید مترجمان , خاص ماءمون نبود که مردم به دین ملو مى رفتند و بسیارى از کتابها به همت توانگران به عربى ترجمه گردید. از آن جمله محمد و احمد و حسن پیروان <شاکر> منجم بودند که مال بسیارى براى فراهم کردن کتابهاى ریاضیات دادند و در هندسه و موسیقى و نجوم آثار گرانبها داشتند, هم آنها <حنین بن اسحاق > را به دیار روم فرستادند تا کتابهاى کمیاب بیاورد.
در دوران ماءمون ریاضیدانهاى بزرگ پدید آمدند که محمد بن موسى خوارزمى از آن جمله بود. وى نخستین کسى بود که دربارهء جبر مطالعات منظم کرد و آن را از علم حساب جدا کرد. رواج ترجمه ی نتیجهء طبیعى داشت که بسیارى از مسلمانان دربارهء ترجمه ها بحث و تحقیق کردند و بر آن حاشیه زدند و خطاها را به اصلاح آوردند که از آن جمله <یعقوب بن اسحاق کندى > را باید نام برد. وى در طب و فلسفه و حساب و منطق و هندسه و نجوم تبحر داشت و در تاءلیفات خود از روش ارسطو پیروى مى کرد و بسیارى از کتابهاى فلسفه را ترجمه کرد و مشکلات آن را توضیح داد. بجز او سه تن دیگر در این مرحله شهرت داشتند: حنین بن اسحاق و ثابت بن قرهء حرانى و عمرو بن فرخان طبرى .
عباسیان همهء علوم یونانى و پارسى را از فلسفه و طب و نجوم و ریاضیات و موسیقى و منطق و هیئت و جغرافیا و تاریخ و حِکَم و سِیَر ترجمه کردند. <ابن ندیم > مى گوید: فرزندان شاکر منجم هر ماهه به گروه مترجمان که حنین بن اسحاق و جیش بن حسن و ثابت بن قره از آن جمله بودند, قریب پانصد دینار مقررى مى دادند.
در دوران اموى کتابخانه اهمیتى نداشت و چون به دوران عباسى کار ترجمه بالا گرفت و کاغذ سازى پیش رفت , ورّاقان پدید شدند که کارشان نویسانیدن و خرید و فروش کتاب بود و مکانهاى وسیع داشتند که دانشوران و ادیبان در آنجا فراهم مى شدند. به دنبال این نهضت , کتابخانه هاى بزرگ پدید آمد که کتابهاى دینى و علمى در آن نگهدارى مى شد و بعدها همین کتابخانه ها معروفترین مراکز فرهنگى دنیاى اسلام شد.
<دارالحکمة> که به احتمال قوى هارون بنیانگذار آن بود و ماءمون پس از پدر, آن را تاءیید کرد و کتابهاى بسیار بدان داد, بزرگترین کتابخانه هاى دوران عباسى بود و همچنان باقى بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. این کتابخانه از همهء علوم متداول کتابها داشت و عالمان و ادیبان که به قصد مطالعه به آنجا مى رفتند در نهضت علمى دوران خویش نفوذ بسیار داشتند و فرهنگ اسلام و فرهنگ قدیم را میان مسلمانان و همهء مردم دیگر رواج مى دادند. ترویج علم , خاص خلفا نبود, بلکه وزیران و بزرگان دولت نیز تقلید از ایشان مى کردند. <مسعودى >
مى گوید: یحیى بن خالد برمکى به بحث و مناظره راغب بود و مجلسى داشت که متکلمان اسلام و ملل دیگر در آن فراهم مى شدند (37.

پی نوشتها:

29- ابن شهر اشوب , مناقب آل ابى طالب , قم , موءسسهء انتشارات علامه , ج 4 ص 364ـ صدوق , عیون اخبار الرضا, تهران , دارالکتب الاسلامیة, ج 2 ص 141ـ مجلسى , بحارالاءنوار, تهران , المکتبةالاسلامیة, 1385ه.ق , ج 49 ص 140
30- مرتضى الحسینى , سید جعفر, همان کتاب , ص 162ـ 165با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .
31- مرتضى الحسینى , سید جعفر, همان کتاب , ص 168ـ 183 با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .
32- ابن ندیم , الفهرست , قاهره , المکتبةالتجاریةالکبرى , ص 353
33- جرجى زیدان , تاریخ تمدن اسلام , ترجمهء على جواهر کلام , تهران , موءسسهء امیر کبیر, 1336ه.ش , ج 3 ص 216
34- مجموعهء آثار دومین کنگرهء جهانى حضرت رضا ـ علیه السلام ـ, 1366ه.ش , مقالهء آیت الله ناصر مکارم شیرازى , ج 1 ص 428ـ 432با اندکى تلخیص و تغییر در عبارات .
35- دربارهء فتنهء خلق قرآن در سیرهء امام هادى ـ علیه السلام ـ بتفصیل بحث کرده ایم .
36- جرجى زیدان , همان کتاب , ج 3 ص 212ـ 215
37- دکتر ابراهیم حسن , حسن , تاریخ سیاسى اسلام , ترجمه ابوالقاسم پاینده , چاپ چهارم , تهران , انتشارات جاویدان , 1360ه. ش , ج 2 ص 296ـ 299

منبع: سیره پیشوایان