منتظران منجی (عج)

محلی برای آشنایی بیشتر با فرهنگ مهدویت
 
امر به معروف و نهى از منکر
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧ : توسط : سمیه مهتدی

امر به معروف و نهى از منکر

دکتر سیدحسن اسلامى



فهرست :


- مقدمه
- جایگاه سیاسى امر به معروف و نهى از منکر
- مفهوم سیاسى امر به معروف و نهى از منکر
- هدف و غایت دین
- فلسفه حکومت اسلامى
- تأمین حقوق همگان
- حفظ نظام اجتماعى سالم
- مکانیزم نظارتى در حکومت اسلامى
- رویکرد اجرایى به این فریضه
- موانع تحقیق و اجرا
- شناختن معروف و منکر
- احتمال تأثیر
- اصرار بر ادامه منکر و ترک معروف
- موجب مفسده نبودن اجراى این فریضه
- پایبندى آمر و ناهى به گفته‏هاى خود
- مراتب و آداب امر به معروف و نهى از منکر
- آداب امر به معروف و نهى از منکر
- پرهیز از تجسس
- پرهیز از پرده‏درى
- پرهیز از دشنام
- رفاقت
- صبورى
- امام و حسبه
- نظارت مستقیم
-  کوشش بر ناشناس بودن خود
- تفکیک حقوق شخصى از حقوق عمومى
-  آمادگى براى اقدام در هر زمانى
-  جمع‏بندى
- کتابنامه
- پى‏نوشتها


مقدمه

در نظام اعتقادى اسلام، امر به معروف و نهى از منکر، جایگاه خاصى دارد که بدون فهم آن، نمى‏توان جایگاه آن را در منظومه فکرى امام على‏علیه السلام دریافت. بدین روى به‏اجمال نظرگاه قرآن کریم را درباره این فریضه، یادآور مى‏شویم:

یک. امت اسلامى، بهترین امت است؛ چرا که امر به معروف و نهى از منکر مى‏کند و همین عامل رستگارى او است. (1) بدین‏ترتیب مى‏توان گفت امر به معروف و نهى از منکر، از ضروریات ایمان و رستگارى امت است.

دو. دست شستن از نهى از منکر و بى‏اعتنایى به رواج منکرات، نشان بدکردارى و تباهى انسان است. (2) سه. بر اثر ترک این فریضه، جامعه دچار تباهى مى‏شود. در این هنگام، تنها آمران به معروف و ناهیان از منکر نجات پیدا مى‏کنند و بدکاران و سهل‏انگاران، دچار عذاب مى‏گردند. (3) چهار. امر به معروف و نهى از منکر، کارى خدایانه است و خداوند از خود به عنوان کسى که به معروف فرمان مى‏دهد و از منکر بازمى‏دارد، یاد مى‏کند. (4) از این نکته مى‏توان نتیجه گرفت که عقل آدمى پیش از حکم شرع مستقلا به پاره‏اى معروف‏ها و منکرها شناخت پیدا مى‏کند.

پنج. پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم نیز یکى از وظایفش امر به معروف و نهى از منکر است و از این‏رو، این کارى پیامبرانه است. (5) شش. امر به معروف و نهى از منکر، نشان پیوستگى مؤمنان به یکدیگر و جلوه همبستگى جامعه اسلامى است. (6) هفت. امر به معروف و نهى از منکر، مکمل فریضه‏هایى چون نماز و زکات است و غالبا در قرآن در کنار آنها آمده است (7) که نشان‏دهنده بعد اجتماعى و عملى دین مبین اسلام است.

هشت. اجراى این فریضه، ممکن است سختى‏هایى در پى داشته باشد؛ اما باید آن را تحمل کرد که این از کارهاى استوار است. (8) نه. گرچه براى تحقق این فریضه باید کوشید، لازم است از منطق الایسر فالایسر و ترتیب و به کار بردن زبان خوش و منطق درست استفاده کرد. (9) ده. بهترین امر به معروف و نهى از منکر، آن است که انسان نخست خود را مخاطب آن سازد و از خود بیاغازد. بى‏اثرترین کار آن است که انسان خود را فراموش کرده، واعظ و اندرزگوى دیگران باشد. بدین‏ترتیب هم کارش بى‏نتیجه خواهد ماند و هم زمینه مغضوب شدن خود را فراهم خواهد آورد. (10) با در نظر گرفتن این تأکیدات و نکات، مى‏توان دیدگاه امام را درباره امر به معروف و نهى از منکر دریافت. رویکرد امام به این فریضه، مبتنى بر این میراث ارجمند است و گاه سخنان امام در این باب، ترجمان آیات قرآن و حتى گاه عین آیات قرآنى است. در این نوشتار مباحث را در چند محور مى‏آوریم:

.1 جایگاه سیاسى امر به معروف و نهى از منکر؛

.2 شرایط امر به معروف و نهى از منکر؛

.3 مراتب امر به معروف و نهى از منکر؛

.4 آداب امر به معروف و نهى از منکر؛

.5 امام و حسبه.

گفتار اول: جایگاه سیاسى امر به معروف و نهى از منکر

تعبیر امر به معروف و نهى از منکر، از تعبیرات کلیدى و پربسامد در سخنان امام على‏علیه السلام است که در مناسبت‏هاى گوناگون و به دلایل مختلف بر آن انگشت مى‏گذارد و از آن سخن مى‏گوید. از این رو مى‏توان گفت که این تعبیر از اهمیت فراوانى نزد امام برخوردار است. براى دریافت جایگاه آن نزد امام، این مطلب را در چند محور زیر پى مى‏گیریم:

الف. مفهوم سیاسى امر به معروف و نهى از منکر؛

ب. هدف و غایت دین؛

ج. فلسفه حکومت اسلامى؛

د. تأمین حقوق همگان؛

ه . حفظ نظام اجتماعى سالم؛

و. مکانیزم نظارتى در حکومت اسلامى؛

ز. رویکرد اجرایى به این فریضه؛

ح. موانع تحقیق و اجراى امر به معروف و نهى از منکر.

الف. مفهوم سیاسى امر به معروف و نهى از منکر

براى فهم عمیق معناى امر به معروف و نهى از منکر نزد امام على‏علیه السلام، باید خود را از معناى رایج و محدود آن نجات دهیم و به این مسئله از منظر حضرت بنگریم. تلقى رایج از امر به معروف و نهى از منکر غالبا خرد و محدود است و آن را منحصر به حوزه احکام عبادى و پاره‏اى از مسائل پیش پا افتاده اجتماعى کرده‏اند. حال آن که از نظر امام، معروف هر آن کردار و رفتار و اعتقاد پسندیده‏اى است که عقل سلیم انسان بدان حکم، و قرآن و سنت آن را تأیید مى‏کند. از این منظر هر خیر و خوبى در دامنه معروف مى‏گنجد، از آشتى دادن میان زن و شوهر (11) تا ارزان‏فروشى و رعایت انصاف در معاملات و همین‏طور تا بسیج عمومى براى جهاد.

سنت فقهى ما بر این قرار است که مباحث امر به معروف در کتاب الجهاد و به عنوان بخشى از آن نقل مى‏شود. در صورتى که امام همه نیکى‏ها و حتى جهاد در راه خدا را در یک طرف مى‏گذارد و امر به معروف و نهى از منکر را از آنها برتر مى‏شمارد و مى‏فرماید: «همه کارهاى نیک و جهاد در راه خدا، در کنار امر به معروف و نهى از منکر، جز دمیدنى به دریاى پهناور نیست. (12) » در واقع از نظر امام، جهاد، خود یکى از مراتب و تجلیات امر به معروف و نهى از منکر و یکى از مصادیق بارز و اساسى آن است. (13) البته ایشان در جاى دیگرى، هنگام بیان پایه‏هاى ایمان، آن را بر چهار پایه استوار مى‏داند که یکى از آنها جهاد است که خود بر چهار رکن، یعنى امر به معروف، نهى از منکر، استوارى در آوردگاه‏ها و دشمنى با فاسقان قرار دارد. (14) بدین‏ترتیب این چهار رکن نیز در واقع ناظر به یک حقیقتند. چرا که امر به معروف ملازم با دشمنى با فاسقان و ایستادگى در آوردگاه‏ها و گاه نهى از منکر است. پس در این‏جا جهاد عبارت است از امر به معروف و نهى از منکر و پایدارى در آوردگاه‏ها و دشمنى با فاسقان . در جاى خود داریم که دشمنى با فاسقان و فسق، یکى از مراتب امر به معروف است و ایستادگى در آوردگاه‏ها از مصادیق امر به معروف است. بدین ترتیب در تحلیل نهایى، جهاد نیز به امر به معروف و نهى از منکر بازمى‏گردد. پس امر به معروف نه فرعى از فروع جهاد که خود آن، و حتى از آن گسترده‏تر است.

اساسا امر به معروف و نهى از منکر، به معناى داشتن حساسیت قوى نسبت به حضور منکرات و عدم حضور معروف‏ها است. مسلمان متعهد یا آن کس که زندگى اجتماعى فعالى دارد، کسى است که همواره در پى تحقق هنجارهاى دینى و آرمان‏هاى آن در جامعه است و آنچه مایه تضعیف آنها مى‏شود، از میان برود. از این‏رو خود را موظف مى‏داند تا به‏هوش باشد و براى تحقق معروف‏ها بکوشد و در جهت نابودى منکرات عمل کند. این حساسیت گسترده و عمیق ـ بر حسب لزوم ـ گاه به‏صورت پند و اندرز است و گاه در قالب اقدام عملى و ارائه جلوه درستى از معروف. گاه نیز ضرورت اقتضا مى‏کند که براى حفظ جامعه اسلامى و یا نشر آرمان‏هاى دینى ـ که خود از برترین معروف‏ها است ـ سلاح برگیرد و به دفاع از آرمان خود برخیزد. پس جهاد نیز یکى از نمونه‏هاى امر به معروف و نهى از منکر است. امام نیز به این مسئله از این منظر مى‏نگرد.

البته آن‏جا که آنها را در کنار یکدیگر نقل مى‏کند، صرفا مقصود بیان نمونه‏هاى برجسته امر به معروف و نهى از منکر است؛ نه این که این دو ماهیتا جداى از یکدیگر باشند. براى مثال در نامه 47 در وصیت خویش به فرزندانش از آنان مى‏خواهد تا با جان و مال و زبان خود در راه خدا جهاد کنند و سپس مى‏فرماید که مبادا امر به معروف و نهى از منکر را ترک کنند که شریران بر آنان چیره خواهند شد.

بى‏گمان حداقل جهاد با زبان یکى از مراتب امر به معروف است و همچنین انفاق نیز از معروف‏ها است. جهاد نیز از عالى‏ترین جلوه‏هاى امر به معروف و نهى از منکر است.

به‏نظر مى‏رسد که گاه امام امر به معروف را به معناى اصطلاحى و رایج آن به‏کار مى‏گیرد که در این صورت در کنار جهاد و مانند آن مى‏آید و گاه حقیقت و ماهیت امر به معروف و نهى از منکر مورد نظرشان است، که در این صورت ریشه و اساس همه نیکى‏ها به‏شمار مى‏رود و حتى از جهاد برتر مى‏نشیند.

این که امام به این فریضه در سطحى گسترده و پهناور مى‏نگرد و آن را محدود به موارد خاص و حوزه‏هاى خرد نمى‏داند، نکته مهمى است. از این‏رو در روایتى که به ایشان منسوب است، بر آن است که اگر این فریضه اجرا شود، همه فرایض خرد و کلان و آسان و دشوار دیگر نیز اجرا خواهد شد؛ زیرا امر به معروف و نهى از منکر، دعوت به اسلام است و رد مظالم و مخالفت با ظالم و تقسیم غنایم و گردآورى مالیات‏ها و هزینه کردن آنها در موارد خاص خودشان است . (15) بدین‏ترتیب، نگاه امام به این فریضه داراى دامنه وسیعى است و از خرد تا کلان مسائل اجتماعى را دربر مى‏گیرد. پس مى‏توان گفت که از نظر امام‏علیه السلام امر به معروف و نهى از منکر، یعنى امر به همه نیکى‏هاى اجتماعى و بازداشتن از همه مفاسد اجتماعى در همه حوزه‏ها؛ از حوزه‏هاى اخلاقى گرفته تا حوزه‏هاى اقتصادى و سیاسى، مانند توصیه و الزام حاکمان به معروف.

ب. هدف و غایت دین

دین را هرگونه تعریف کنیم، ناگزیریم این نکته را بپذیریم که هر دینى از پیروان خود مى‏خواهد به هنجارهایى تن در دهند و از ناهنجارى‏هایى تن زنند. این هنجارها در قالب احکام و ناهنجارى‏ها در قالب ممنوعات قرار مى‏گیرند. حال تعداد آنها فرقى نمى‏کند، چه احکام عشره حضرت موسى‏علیه السلام باشد و چه دو فرمان حضرت عیسى‏علیه السلام. از این منظر دین عبارت است از پاره‏اى بایدها و نبایدها که مؤمنان باید در چارچوب آن حرکت کنند و بکوشند بایدها را انجام دهند و از نبایدها بپرهیزند. امر به معروف و نهى از منکر نیز عبارت است از درخواست تحقق آن بایدها و کوشش براى پیشگیرى از نبایدها. از این منظر مى‏توان هدف دین را تحقق آن بایدها و محو آن نبایدها دانست. این بایدها در قالب معروف‏ها و آن نبایدها در هیئت منکرها معرفى مى‏شوند.

این نکته هنگامى حساس‏تر مى‏شود که بپذیریم دین جنبه اجتماعى نیز دارد و در پى تشکیل یک نظام اجتماعى و تنظیم روابط میان افراد آن است. گرچه حضور افراد در کنار یکدیگر و تعامل آنها موجب تسهیل زندگى اجتماعى مى‏شود، در همان حال نفس تجمع و اجتماع، پدیدآورنده رقابت، تنازع و برخورد و کشاکش است. این‏جا است که لزوم قانون و نهادى که مانع تجاوز افراد به یکدیگر شود، آشکار مى‏گردد. این قانون باید به شکلى نهادینه شود، یا به صورت مکتوب و یا با تعمیق آن در عرف جامعه و تبدیل آن به هنجارهاى اخلاقى و دینى. در هر صورت حفظ جامعه در گرو وجود قانون و مجموعه قواعدى است که بایدها و نبایدها را تعریف کند و براى آن ضامن اجرایى نیز معین سازد. همه اینها در نظام اسلامى به عنوان نهاد امر به معروف و نهى از منکر حضور دارد و آن‏جا که نیاز به ضمانت اجرایى است، تشکیلات حسبه با وظایف خاص آن شکل مى‏گیرد و متکفل تنظیم بازار، نرخ‏گذارى، پیشگیرى از گران‏فروشى و ... مى‏گردد. بدین‏ترتیب تصور دینى بدون «باید و نباید» ممکن نیست و هر دینى حداقلى از بایدها و نبایدها را با خود دارد. امام‏علیه السلام با چنین نگاهى به ماهیت وکارکرد دین، مى‏فرماید: غایة الدین، الامر بالمعروف والنهى عن المنکر واقامة الحدود؛ «غایت دین، امر به معروف، نهى از منکر و اجراى حدود است. (16) » این رویکرد نیز گواه آن است که امام‏علیه السلام به این فریضه، چونان فریضه‏اى در کنار دیگر فرایض نمى‏نگرد، بلکه آن را اساس، ریشه، بنیاد همه فرایض و برترین فریضه مى‏شناسد، و مهم‏ترین کارکرد دین را چیزى جز همین امر و نهى نمى‏داند.

ج. فلسفه حکومت اسلامى

با همین رویکرد، امام به مسئله قدرت و حکمرانى مى‏نگرد. از نظر ایشان، قدرت فى‏نفسه مطلوب و مرغوب نیست. قدرت آن‏جا سودمند است که در جهت ایجاد معروف و زدودن منکر به‏کار گرفته شود. بدین روى چه پیش از کسب قدرت و چه هنگام اقتدار و چه در اواخر حاکمیت خود بر این مسئله تأکید مى‏کنند و هدف خود را از پذیرفتن خلافت، نه بهره‏گیرى از نعیم دنیوى که امر به معروف و نهى از منکر مى‏دانند.

پس از قتل عثمان، مردم به سوى حضرت شتافتند و مصرانه خواستار بیعت با او شدند. لیکن از آن‏جا که فاصله زمانى بسیارى بین حکومت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم و درگذشتن عثمان وجود داشت و در این مدت سنت‏هایى فراموش و سنت‏هاى دیگرى به جاى آنها پدیدار شده بود، حضرت از قبول خلافت تن زدند و اشاره کردند که کم‏تر کسى ممکن است حکومت عادلانه ایشان را برتابد. ایشان در سخن خود بر دو عنصر تأکید داشتند: یکى این که شاهراه حقیقت، ناشناخته شده است و دیگر آن که در صورت به قدرت رسیدن، کسانى حکومت او را برنخواهند تافت. پس بهتر که از همان آغاز، خلافت را نپذیرد. ایشان فرمودند: مرا بگذارید و دیگرى را به‏دست آرید، که ما پیشاپیش کارى مى‏رویم که آن را رویه‏ها است و گونه‏گونه رنگ‏ها است. دل‏ها بر آن بر جاى نمى‏ماند و خردها برپاى. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده است و راه راست ناشناسا گردیده. و بدانید که اگر من درخواست شما را پذیرفتم، با شما چنان کار مى‏کنم که خود مى‏دانم و به گفته گوینده و ملامت سرزنش‏کننده گوش نمى‏دارم . (17) این سرزنش‏ها، همانى بود که بعدها به‏وسیله طلحه و زبیر بر زبان آمد و در سطحى گسترده‏تر، عدالت‏خواهى امام به سیاست ناشناسى تعبیر شد تا آن‏جا که: «قریش گفتند: پسر ابوطالب مردى دلیر است، اما علم جنگ نمى‏داند. (18) » پس از آن که مردم حضرت را ناگزیر به قبول بیعت کردند و با حضور خود، حجت را بر او تمام کردند و ایشان تنها به همین دلیل خلافت را پذیرفتند، (19) باز بر این حقیقت تأکید داشتند. عبدالله بن عباس نقل مى‏کند که در آغاز جنگ جمل نزد حضرت در ذى‏قار رفتم و دیدم که نعلین خود را پینه مى‏زند. امام از من پرسید: «بهاى این نعلین چند است؟» گفتم: بهایى ندارد. آن گاه حضرت فرمود: «به خدا قسم، این را از حکومت بر شما دوست‏تر دارم؛ مگر آن که حقى بپا دارم یا باطلى را برطرف سازم. (20) » در اواخر دوران خلافت خود نیز طى سخنانى گله‏آمیز با مردم، براین حقیقت این‏گونه انگشت نهاد: خدایا! تو مى‏دانى آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیاى ناچیز، خواستن زیادت. بلکه مى‏خواستیم نشانه‏هاى دین را به جایى که بود بنشانیم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم. تا بندگان ستمدیده‏ات را ایمنى فراهم آید و حدود ضایع مانده‏ات اجرا گردد. (21) یعنى همان امر به معروف و نهى از منکر. با این رویکرد به مسئله امر به معروف است که امام به فرزندان خود مى‏فرماید: «امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنید. (22) » و با همین برداشت از امر به معروف و نهى از منکر است که چون امام حسین‏علیه السلام بر ضد یزید قیام کرد و از پذیرش خلافت او تن زد، حرکت خود را کوششى از نوع امر به معروف و نهى از منکر خواند.

بدین‏ترتیب، امر به معروف و نهى از منکر که بستر تحقق معروف‏ها به‏شمار مى‏رود، از نظر امام على‏علیه السلام، نه تنها غایت دین است، بلکه فلسفه حکومت نیز به‏شمار مى‏رود و براساس آن مى‏توان حکومت‏ها و مشروعیت آنها را سنجید و قیام‏هایى را که براى سرنگونى حکومتى یا برپایى حکومتى صورت مى‏گیرد، محک زد. اگر حکومتى پاسدار این فرضیه باشد، مشروعیت دارد. اگر کسانى احساس کنند حکومت موجود، پاسدار این فریضه نیست و در آن حق‏کشى فراوان است، تنها در صورتى مجاز به فعالیت بر ضد آن هستند که مقصودشان نه کسب قدرت، بلکه اقامه حدود تعطیل شده خداوند و امر به معروف و نهى از منکر باشد. پس معیار حقانیت حاکمیت‏ها و جنبش‏هاى ضد حاکمیت، پایبندى آنها به این فریضه است. در نتیجه، از این منظر، امر به معروف و نهى از منکر، از حالت فریضه‏اى فردى و اتفاقى بیرون مى‏آید و به فریضه‏اى بنیادى، اجتماعى، معیارین و سازمان‏یافته و جهت‏دار، تبدیل مى‏شود.

د. تأمین حقوق همگان

یکى از معروف‏هاى اجتماعى و یکى از وظایف دولت، تأمین حقوق همه شهروندان خود است. امر به معروف و نهى از منکر نیز با گستره‏اى که دارد، در پى تأمین این هدف است. فلسفه حکمرانى ـ به گفته امام على‏علیه السلام ـ آن است که ستمدیدگان از هرگونه ستمى ایمن باشند و حدود الهى بر زمین نماند. بدین‏ترتیب، با اختیاراتى که دولت در جهت مصالح مردم دارد، باید در این مسیر حرکت کند و حقوق عامه را تأمین نماید. اساسا معیار صلاح و پاکى امت و اجتماع آن است که حق هر ذى‏حقى به او برسد. با همین رویکرد است که امام على‏علیه السلام در عهدنامه‏اش به مالک اشتر از او مى‏خواهد تا نیاز نیازمندان را برطرف کند و آماده شنیدن گفته‏ها و اعتراضاتشان باشد؛ چرا که: «من از رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم، بارها شنیدم که مى‏فرمود: "هرگز امتى را پاک [از گناه‏] نخوانند که در آن امت [بى‏آن‏که بترسند و ] در گفتار درمانند، حق ناتوان را از توانا نستانند". (23) » در نتیجه امر به معروف و نهى از منکر، در عرصه اجتماعى به معناى رساندن حقوق مستحقان به آنان و منع از تجاوز ستمگران به مظلومان است. افزون بر این، یکى دیگر از کارکردهاى امر به معروف و نهى از منکر، هدایت همگان و تأمین مصالح عامه آنان است. از این‏رو امام هنگام سخن از فلسفه احکام، مى‏فرماید که خداوند امر به معروف را براى اصلاح کار همگان و نهى از منکر را براى بازداشتن بى‏خردان وضع کرده است (24) .

ه . حفظ نظام اجتماعى سالم

نظام اجتماعى هنگامى سالم است که مجارى اطلاع‏رسانى در آن کاملا نیرومند باشد. اگر جامعه را به ارگانیزمى زنده تشبیه کنیم، جریان اطلاعات در آن، همچون سلسله اعصاب آن است. مهم‏ترین نقش سلسله اعصاب انتقال اخبار ـ چه خوشایند و چه ناخوشایند ـ به سیستم مرکزى، و کسب تکلیف است. هنگامى که آتشى در کنار دست ما شعله‏ور مى‏شود و ما بى‏خبر از آن هستیم، تنها از طریق عکس‏العمل ناگهانى اعصاب دست ما است که هوشیار مى‏شویم و عکس‏العمل مناسب را از خود نشان مى‏دهیم. حال اگر به فرض کسى در خواب باشد و سیستم عصبى او نیز یک‏سره از کار افتاده باشد، مى‏توان حدس زد که در صورت آتش‏سوزى، چه اتفاقى خواهد افتاد. امر به معروف و نهى از منکر، براى بقا و سلامت جامعه همین نقش را دارد و به مسئولان و تصمیم‏گیران مى‏گوید که در کجا چه نقصى و کمبودى مشاهده مى‏شود، تا تصمیمات لازم اتخاذ شود. حال اگر این کارکرد را از امر به معروف بگیریم، عملا مسئولان جامعه را از شناخت وضعیت واقعى اجتماع محروم ساخته و درهاى اطلاعات درست را برروى آنان بسته‏ایم. از سوى دیگر کارگزاران و کارمندان دولتى، عموما به این گرایش دارند که همه چیز را خوب و اوضاع را بر وفق مراد وانمود کنند. نتیجه این وضعیت آن است که در درازمدت نواقص موجود در جامعه و کاستى‏ها شدت مى‏یابد و ناهنجارى‏ها جاى هنجارهاى سالم را مى‏گیرد و تنها هنگامى حکمرانان متوجه وضعیت حقیقى جامعه مى‏شوند که دیگر نمى‏توان کارى کرد. یکى از علل سقوط حکومت‏هاى استبدادى، همین بى‏خبرى از اوضاع جامعه است. معروف است که مارى آنتوانت چون شنید مردم به سبب نداشتن نان شورش کرده‏اند، توصیه کرد: «پس بیسکویت بخورند!» این داستان طنزآمیز، اما گویاى واقعیتى تلخ است. در حکومت‏هاى استبدادى، به‏گونه‏اى عمل مى‏شود که به‏تدریج، کم‏تر کسى میل یا جرأت امر به معروف و نهى از منکر و بیان حقایق را پیدا مى‏کند. و همین آفتى است. اگر سال‏هاى پایانى هر حکومت ساقطشده را به‏دقت بررسى کنیم، مى‏بینیم على‏رغم داشتن سیستم‏هاى امنیتى نیرومند و متمرکز، حاکمان عملا از آنچه در جامعه در حال رخ دادن بوده است، بى‏خبر بوده‏اند؛ چنان بى‏خبرى‏اى که گاه حیرت‏انگیز است. همه اینها نتیجه آن است که امر به معروف و نهى از منکر نادیده گرفته شده و یا کاریکاتور مسخ شده‏اى از آن ارائه شده بوده است. با توجه به این نکته و با درک این کارکرد امر به معروف و نهى از منکر است که امام على‏علیه السلام مصرانه از فرزندان صلبى و فرزندان معنوى‏اش مى‏خواهد تا امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنند؛ وگرنه شریران بر آنان چیره مى‏شوند و آن‏گاه دعایشان نیز مستجاب نخواهد شد. (25) این که در نتیجه ترک امر به معروف و نهى از منکر، شریران قوم حاکم خواهند شد، کمابیش روشن است. انسان به‏طور طبیعى، در صدد تسخیر قدرت و تسلط بر دیگران است. قدرت نیز آدمى را سرمست و خودشیفته مى‏کند و به تعبیر قرآن کریم: «آدمى طغیان مى‏کند، اگر خود را بى‏نیاز ببیند. (26) » یعنى لازم نیست که انسان حتما مقتدر باشد، بلکه پندار قدرت و این احساس او را به بیراهه مى‏کشاند. از این‏رو لازم است امر به معروف و نهى از منکر، به عنوان یک مکانیزم بازدارنده و ابزار نظارت، مانع چنین پندارى در حاکمان شود. حال اگر کسى این فریضه را به‏جد نگیرد و یا آن را تنها به حوزه‏هاى خاص و کوچک اختصاص دهد، به‏تدریج روند احساس بى‏نیازى در حاکمان، و از سوى دیگر حالت بى‏اعتنایى و سهل انگارى در مردم پدید مى‏آید و نتیجه آن، حاکمیت طالحان و بدکاران خواهد بود؛ کسانى که جام قدرت آنان را مست ساخته و دیگر چیزى را مانع تحقق اهداف خود نمى‏بینند. این روند گاه چنان کند و بطیئ است که خود حاکمان نیز متوجه آن نمى‏شوند و چه بسیار حاکمان پاک‏دل و پاک‏دستى که به‏تدریج آلوده شدند و بر اثر فقدان امر به معروف و نهى از منکر، به مغاک شر و تباهى درغلتیدند.

اما چه رابطه‏اى میان ترک امر به معروف و مستجاب نشدن دعا وجود دارد؟ امام على‏علیه السلام خود به این پرسش، پاسخى کلى و فراگیر داده است که مختص به این مورد نیست. روزى کسى از امام پرسید: با آن که خداوند وعده استجابت دعا داده و فرموده است: ادعونى استجب لکم (27) ، چرا دعاى ما مستجاب نمى‏شود؟ امام پاسخ داد: «به دلیل وجود هشت خصلت در شما، دعایتان مستجاب نمى‏شود: نخست آن که خداى راشناختید، اما حق او را ادا نکردید و از این شناخت سودى نبردید. دیگر آن که به پیامبرش ایمان آوردید، آن‏گاه با سنت او مخالفت کردید و شریعتش را میراندید. سوم آن‏که کتابى را که بر شما فرود آمده است، خواندید، اما بدان عمل نکردید... . (28) » کتاب خدا برایمان از سرنوشت اقوامى سخن مى‏گوید که بر اثر ترک امر به معروف، نیکانشان نیز در کنار بدکارانشان هلاک شدند و از ما مى‏خواهد تا از فرجام آنان عبرت بگیریم و همواره پایبند و مجرى این فریضه باشیم. رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نیز ما را از ترک این فریضه بیم داده و آن را عامل تباهى و زوال جامعه دانسته‏اند . به گفته امام على‏علیه السلام: «شنیدم که رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مى‏فرمود: خداوند تنها بدان‏سبب امت‏هاى پیش از شما را هلاک کرد، که امر به معروف و نهى از منکر را واگذاشته بودند. (29) » بدین‏ترتیب تنها راه ممانعت از حاکمیت بدکاران، امر به معروف و نهى از منکر به معناى گسترده آن است. حال با ترک آن چگونه مى‏توان انتظار استجابت دعا را داشت؟ در سنت دینى ما آمده است که دعا در چند مورد مستجاب نمى‏شود که یکى از آنها جایى است که راه‏حل در دست خود انسان باشد. پس اگر کسى از حاکمیت بدکاران هراسان است، باید امر به معروف و نهى از منکر کند. اگر کسى خواهان بقاى دولت صالح است، باید امر به معروف و نهى از منکر کند و اگر کسى نمى‏خواهد حکومت صالح و جامعه سالم نابود شود، باید امر به معروف و نهى از منکر کند؛ زیرا امر به معروف و نهى از منکر، هم ضامن تداوم سلامت جامعه و حاکمان است و هم مانع به قدرت رسیدن اشرار و تباهى امت است.

پس اگر کسى دست از این فریضه کشید و در نتیجه، حاکمیت در اختیار اشرار قرار گرفت، مسئول خود او است و جز خویشتن را نباید نکوهش کند. این نتیجه عملکرد او است و پیش‏تر نیز رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم در باب آن هشدار کافى داده است. امام على‏علیه السلام مى‏فرماید که رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم به من فرمود: «اى على، با دست امر به معروف و نهى از منکر کن؛ پس اگر نتوانستى، با زبان چنین کن. پس اگر نتوانستى با قلبت چنین کن، وگرنه جز خود را نکوهش مکن. (30) »

و. مکانیزم نظارتى در حکومت اسلامى

براى آن که شریران حاکم نشوند، امر به معروف و نهى از منکر باید به عنوان مهم‏ترین ابزار نظارتى به‏کار گرفته شود. از نظر امام، امر و نهى اختصاص به قشر یا اقشار خاصى ندارد و همگان مشمول این حکم مى‏شوند. هر مسلمانى مکلف است که امر به معروف و نهى از منکر کند و امر و نهى او منحصر و محدود به افراد خاصى نیست، بلکه همه سطوح جامعه و حتى حاکمان را دربرمى‏گیرد. مسئله امر به معروف حاکمان در سنت دینى ما غالبا تحت عنوان «نصیحت ائمه مسلمین» آمده است و نویسندگان درباره اهمیت، شیوه و آداب آن بحث‏ها کرده‏اند. (31) گوهر این بحث‏ها آن است که هر مسلمان مجاز و بلکه موظف است که حاکمان را خالصانه امر به معروف و نهى از منکر کند و این فریضه محدود و منحصر به محکومان نیست، بلکه از حقوق پیشین یکایک مسلمانان است. امام على‏علیه السلام نیز به مالک اشتر توصیه مى‏کند تا از بله‏قربان‏گوها بپرهیزد و آنان که زبان تلخ حق‏گویانه را به‏کار مى‏گیرند، به خود نزدیک سازد: «و آن کس را بر دیگران بگزین که سخن تلخ حق را به تو بیش‏تر گوید و در آنچه کنى یا گویى ـ و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد ـ کم‏تر یارى‏ات کند. (32) » امام‏علیه السلام، نه تنها به فرمانداران خود توصیه مى‏کند که سخن آمران را نقدپذیرانه بشنوند، بلکه خود پیشقدم در این کار مى‏شود و به مردم مى‏گوید: «از گفتن حق یا راى زدن در عدالت باز مایستید که من نه برتر از آنم که خطا کنم و نه در کار خویش از خطا ایمنم؛ مگر که خدا مرا در کار نفس، کفایت کند که او از من بر آن تواناتر است. (33) » بدین‏ترتیب امام اصل خطاناپذیرى و معصومیت حاکم را نمى‏پذیرد و همگان را به نقد عملکرد او فرامى‏خواند. امام‏علیه السلام گرچه خود معصوم و مصون از خطا است، در باب جایگاه خود سخن مى‏گوید و معتقد است که هر کس در مقام آمریت قرار گیرد، نیازمند هدایت و امر به معروف دیگران است و نخستین سنگ انحراف زمانى گذاشته مى‏شود که حاکم خود را بى‏نیاز از امر به معروف به‏وسیله دیگران بداند و بدین روى به مالک توصیه مى‏کند: «و مگو که امارت یافته‏ام. پس فرمان مى‏دهم و از من اطاعت مى‏کنند. که این کار مایه سیاهى دل و تباهى دین و نزدیک شدن زوال نعمت‏ها است. (34) » با همین نگاه است که بیان حق و سخن عادلانه را در برابر حاکم ستمگر برترین کارها مى‏شناساند . (35) به مقدارى که انسان مسئولیت دارد، به همان مقدار نیازمند نظارت دیگران بر خویش است وگرنه طبع اقتدار طلب او، او را به دره ژرف قدرت‏پرستى درمى‏غلتاند و بر اثر بى‏توجهى و تساهل دیگران به سرنوشت حاکمانى دچار مى‏شود که امام على‏علیه السلام وضع آنان و حاکمیتشان را این‏گونه تصویر مى‏کند: راه گشاده سنت را رها کنند و کار از روى هوا کنند و احکام فروگذار شود و بیمارى جان‏ها بسیار، و بیمى نکنند که حقى بزرگ فرو نهاده شود و یا باطلى سترگ انجام داده. آن‏گاه نیکان خوار شوند و بدکاران بزرگ‏مقدار و تاوان فراوان بر گردن بندگان از پروردگار. (36) بارى، آنچه حکومت اسلامى و جامعه اسلامى را از دیگر جوامع و حکومت‏ها متمایز مى‏سازد، حضور گسترده ابزار نظارت و کنترلى است به نام امر به معروف و نهى از منکر و این فریضه، انحصار به اقشار خاصى ندارد و همگان مى‏توانند مسئولانه از آن استفاده کنند و هیچ حاکمى را نرسد که ادعا کند: «انى مؤمر آمر فاطاع»، و این نظارت را هیچ قانونى نمى‏تواند محدود یا ممنوع کند؛ زیرا خود قوانین مبتنى بر این فریضه‏اند و اگر این فریضه رها شود، نخست بدکاران چیره و نیکان خوار مى‏شوند و نهایتا جامعه راه تباهى و هلاک در پیش مى‏گیرد و آن‏گاه دعاى کسى نیز به اجابت نمى‏رسد و گناه این تباهى و هلاک به گردن همگان است ـ نیکان و بدان. با توجه به اهمیت نظارتى این فریضه است که تدوین‏کنندگان قانون اساسى، آن را از اصول کلى یا مادر به‏شمار آورده‏اند. در اصل هشتم قانون اساسى جمهورى اسلامى چنین آمده است: در جمهورى اسلامى ایران، دعوت به خیر، امر به معروف و نهى از منکر وظیفه‏اى است همگانى و متقابل بر عهده مردم نسبت به یکدیگر؛ دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت.

ز. رویکرد اجرایى به این فریضه

همگانى بودن این فریضه، به معناى یله بودن آن نیست. در جایى که اجراى آن نیازمند امکانات و تشکیلات و مسئولان خاصى نباشد، همگان مکلف به اجراى آنند. اما در جایى که اجراى این فریضه نیازمند امکانات مالى، تجهیزات نظامى و... باشد، طبیعتا سازمانى باید متولى و متکفل این کار شود. تشکیل سازمان‏هایى با نام حسبه، تعیین قضات و مانند آن، نتیجه رویکرد اجرایى به آن است، که گزارش پاره‏اى از آن در بحث امام و حسبه خواهد آمد و در آن‏جا خواهیم گفت که امام‏علیه السلام این فریضه را در سطحى وسیع و با راهکارهاى خاص به‏کار مى‏گیرد. از نظر امام، امر به معروف و نهى از منکر، فقط گفتن و یا بیان معایب نیست، بلکه کوششى است براى حل مشکل. براى مثال روزى کسى را نزد امام‏علیه السلام آوردند که دست به خودارضایى زده بود. حضرت پس از آن‏که او را تعزیر کرد، دستور داد به خرج بیت‏المال، او را زن دهند. (37) این نگاه اجرایى به فریضه امر و نهى است که مى‏تواند ریشه منکرات را بخشکاند و بسترى مناسب براى رشد معروف‏ها بگستراند.

ح. موانع تحقیق و اجرا

با همه اهمیتى که امر به معروف و نهى از منکر دارد و در تعابیر دینى ما با عنوان «برترین فریضه» (38) از آن یاد شده است، واقعیت این است که این فریضه مهجور است. این مهجوریت اختصاص به روزگار ما ندارد؛ در صدر اسلام نیز چنین بوده است وگرنه کار به جایى نمى‏رسید که عثمان، خلیفه سوم کشته شود و قتل او بهانه‏اى شود تا قدرت اسلام در اختیار کسانى قرار گیرد که تا دیروز رسما در برابر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم صف‏آرایى مى‏کردند و پس از آن‏که قدرت را قبضه کردند، فرزند او را نیز سر بریدند. علل و عوامل متعددى مى‏توان براى این مهجوریت در طول تاریخ ذکر کرد؛ (39) اما بى‏گمان مهم‏ترین علل ترک این فریضه دو چیز است: ترس و طمع.

در پس بسیارى از افعال ما ترس و طمع حضور دارند و ما را به انجام کارى یا خوددارى از کارى دیگر برمى‏انگیزند. این‏گونه ملاحظات و محاسبات کاسبکارانه، مانع از توجه جدى به حقوق و تکالیف مربوط مى‏شود. احساس مى‏کنیم که وظیفه‏اى داریم و باید کارى کنیم، ولى مى‏ترسیم که بر اثر اقدام ما زیانى متوجه خود و اطرافیان ما گردد. گاه مى‏خواهیم دست به کارى نزنیم، اما طمع ما را برآن مى‏دارد و چشم خرد را کور مى‏سازد. به گفته مولاى متقیان: «بیشتر هلاک‏هاى خرد، هنگام درخشش طمع است. (40) » بدین روى امام به مالک اشتر توصیه مى‏کند از مشورت با چند کس خوددارى کند، از جمله آدم طمعکار و ترسو، که این یک او را از اقدام مى‏هراساند و آن یک او را به افراط وامى‏دارد . (41) ترس دامنه وسیعى دارد، از ترس مال و شغل گرفته تا ترس جان. طمع نیز چنین است. از این رو تا آدمى مى‏ترسد، دست به اقدام نمى‏زند و تنها اولیاى خدا از ترس رهایند. ترس زبان آدمى را مى‏بندد، حال آن که: «هر که دست از جان بشوید، هرچه در دل دارد بگوید. (42) » این که شجاعت از فضایل اصلى به‏شمار آمده است، به این دلیل است که با حقیقت همسایه دیوار به دیوار است. ترس باعث حق‏پوشى و خودخوارسازى است. امام على‏علیه السلام که این همه از شجاعت سخن مى‏گوید، نه صرفا به سبب توان جسمانى یا روحانى شخص شجاع است، بلکه بیش‏تر به این دلیل است که این شجاعت آدمى را به استقبال حقیقت و بیان آن فرامى‏خواند و او را از هرگونه بزدلى حق‏پوشانه مى‏رهاند. کسى مى‏تواند حقیقت را به صداى بلند بگوید، که از دام ترس و طمع رهیده باشد، و به میزانى مى‏تواند پایبند حق باشد، که از ترس و آز رها است. امام‏علیه السلام مى‏فرماید: «فرمان خداى را برپا ندارد، جز کسى که ـ در حق ـ مدارا نکند و خود را خوار نسازد و در پى طمع‏ها نتازد. (43) » لیکن دریغ که بسیارى در باب امر به معروف و نهى از منکر، نمى‏توانند خود را از دغدغه نان و جان برهانند و مى‏پندارند که اگر دست به امر به معروف و نهى از منکر بزنند، از رسیدن به نان درمى‏مانند و یا جان خود را از دست مى‏دهند. پس حاضرند بسیارى از فرایض را ـ هرچند سخت ـ به‏جاى آرند، اما این یک را نه. (44) امام على‏علیه السلام با توجه به این حالت روانى، تأکید مى‏کنند که امر به معروف و نهى از منکر، نه از روزى کسى مى‏کاهد و نه عمر کسى را کوتاه مى‏کند: «پس امر به معروف و نهى از منکر کنید، که نه اجلى را نزدیک مى‏سازد و نه روزى‏اى را عقب مى‏اندازد. (45) » حق همین است، چه از دیدگاه عقیدتى به مسئله بنگریم و چه نگاهى جامعه‏شناختى به این فریضه داشته باشیم.

از نگاه عقیدتى که مسئله روشن است: آن‏که خالق عالم و آدم است، رزق و اجل هر کس را خود معین ساخته و مقدار و زمان آن را نیز مقرر داشته و فرموده است: وفى السماء رزقکم وماتوعدون . فورب السماء والارض انه لحق؛ «روزى شما و آنچه وعده داده شده‏اید، در آسمان است. به پروردگار آسمان و زمین سوگند که این سخن حق است. (46) » همچنین طى آیات متعددى بر این حقیقت که هر پدیده‏اى از جمله انسان، اجلى دارد و این اجل در اختیار خداوند است و هرگاه اجل کسى فرا برسد، به تأخیرانداختنى نیست، تأکید کرده است. (47) بنابراین اگر کسى به این نظام اعتقادى، باور داشته باشد و روزى‏رسان و مرگ‏آفرین را خداوند عالم بداند و بس، دیگر هرگز نباید بیمى از قطع روزى یا رسیدن مرگ به خود راه دهد. چون همان کسى که مرگ و روزى به دست او است، از آدمى خواسته تا امر به معروف و نهى از منکر کند و بیمى از این بابت به خود راه ندهد. در نتیجه اگر کسى در باب امر به معروف و نهى از منکر تردید دارد، یا وعده خدا را باور ندارد و یا آن‏که خود را فریفته است و اساسا این نظام فکرى را نپذیرفته و یا درکى از رابطه این مسائل ندارد.

از دیدگاه جامعه‏شناختى نیز مسئله قابل تبیین است. اگر ما امر به معروف و نهى از منکر را به صورت موردى و اتفاقى در نظر بگیریم، احتمال این هست که شخص آمر به معروف و ناهى از منکر دچار مضایقى مالى و یا مخاطرات جانى شود؛ همچنان که گاه مى‏شود. بسیار دیده و شنیده‏ایم که کسى را به سبب حق‏گویى و امر به معروف از نان و هستى ساقط کرده‏اند. لیکن اگر به این فریضه به عنوان تکلیفى عمومى نگاه کنیم و آن را وظیفه و حق یکایک افراد جامعه بدانیم، در آن صورت اگر به فرض کسى بر اثر امر به معروف و نهى از منکر، در معرض فشار و مشکلات اجتماعى قرار گرفت، نظر به این که این کار خود نوعى منکر است، دیگران که با وجدانى بیدار مترصد امر به معروف و نهى از منکرند، به‏سرعت در برابر این منکر خواهند ایستاد و اجازه نخواهند داد که جریان یا حاکمیتى مانع تحقق این فریضه شوند. پس اگر همه شهروندان جامعه خود را ملزم به امر و نهى بدانند، دیگر هیچ‏کس نمى‏تواند روزى کسى را ببرد و یا جان او را بستاند و اگر هم در دل قصد آن را داشته باشد، جرأت نمى‏کند آن را ابراز کند؛ چه رسد که در صدد اجراى آن برآید.

پس باید به این مسئله از منظرى کلان و گسترده نگریست؛ یعنى همان‏گونه که امام مى‏نگرد، و آن‏گاه رابطه میان اجراى آن و روزى و جان افراد را دریافت. از این بالاتر، اساسا جامعه زنده و سالم، چنان حساس و هشیار است که اجازه نمى‏دهد نه‏تنها آمران و ناهیان، بلکه حتى افراد بى‏طرف و لاقید در معرض خطر قرار گیرند. این‏گونه حساسیت را در صدر اسلام و در برابر خلفا شنیده‏ایم. براى مثال خلیفه دوم ناچار بود توضیح دهد که چرا از غنایم مسلمانان، پارچه بیش‏ترى نصیبش شده است. پس بزرگ‏ترین تضمین اجتماعى براى صیانت آمران به معروف و ناهیان از منکر، اجراى گسترده و فراگیر این فریضه در همه سطوح و به‏وسیله همگان است. در این صورت، حقیقت و حقانیت سخن امام آشکارتر مى‏شود که امر به معروف و نهى از منکر نه روزى کسى را مى‏برد و نه مرگ را نزدیک او مى‏برد.

گفتار دوم:

شرایط امر به معروف و نهى از منکر

در میان فقیهان و عالمان دین، معروف است که امر به معروف و نهى از منکر مشروط به چند شرط است و بدون آنها، این فریضه واجب نیست. از آن‏جا که این فریضه، ناظر به مصالح عمومى جامعه است، اهمیت این شرایط آشکارتر مى‏گردد. غالبا براى این فریضه چهار شرط برمى‏شمارند :

.1 شناختن معروف و منکر؛

.2 احتمال تأثیر؛

.3 اصرار بر ادامه منکر و ترک معروف؛

.4 موجب مفسده نبودن اجراى آن؛ (48)

.5 پایبندى آمر و ناهى به گفته‏هاى خود.

البته شرط پنجم، مورد اختلاف و گفت و گوى بسیار است.

این شرایط برگرفته از دستورات و تعلیمات معصومین‏علیهم السلام و پاره‏اى اجتهادات و تفسیرات بوده است. حال ببینیم معناى این شرایط و دیدگاه امام على‏علیه السلام درباره آنها چیست.

.1 شناختن معروف و منکر

کسى که خود شناختى از معروف و منکر ندارد، چگونه مى‏تواند دیگرى را به آن یک هدایت کند و از این‏یک باز دارد؟ بیش‏تر مشکلات نیز ناشى از جهل به معنا و مصداق معروف و منکر است و بسا بر اثر ناآشنایى با مصادیق این‏دو، کسانى امر به معروف و نهى از منکر کرده‏اند و خود را برحق پنداشته‏اند. از این‏رو بیش‏تر فقیهان تصریح مى‏کنند که آمر به معروف باید خود معروف را بشناسد: «یا آن که امر به منکر و نهى از معروف نکند. (49) » و «تا از اشتباه در انکار، ایمن ماند. (50) » از این‏رو شاید نیازى به ذکر این شرط نباشد؛ چرا که امر به معروف، یعنى امر به معروف نه چیز دیگر، و نهى از منکر، یعنى نهى از منکر و بس. با این همه در فرهنگ دینى ما بر این شرط تأکید فراوانى شده است که ما نیز بدان خواهیم پرداخت.

امام على‏علیه السلام، از زبان رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل مى‏کند که ایشان فرمود: «تنها کسى امر به معروف و نهى از منکر مى‏کند که این سه صفت در او باشد: ...بدان‏چه امر مى‏کند دانا باشد و از آن‏چه نهى مى‏کند آگاه باشد. (51) » لیکن از این نکته بدیهى بسیارى غفلت کرده‏اند؛ تا آن‏جا که امام از کسانى که منکر را معروف، و معروف را منکر مى‏پندارند، گله مى‏کند و از آنان به خدا پناه مى‏برد. این‏گونه کسان به سبب آن‏که در مسائل دینى خویش، سنت پیامبر را کنار گذاشته و از پیروى او تن زده‏اند، در تاریکى‏هاى شبهات گام مى‏زنند و هر چه را بشناسند، معروف، و آنچه را نشناسند، منکر مى‏پندارند و در حقیقت خود را معیار معروف و منکر قرار مى‏دهند: المعروف عندهم، ماعرفوا والمنکر عندهم، ماانکروا. (52) این جهل به معروف و منکر، نتیجه آن است که هر کس خود را پیشواى خویش دانسته است و بدین‏ترتیب در این زمینه به اجتهاد خود متکى است.

از دیدگاه امام، شناختن معروف و منکر از ضروریات اجراى این فریضه است. اما مشکل اصلى آن است که غالبا شناخت نادرستى از این‏دو مفهوم داریم و گاه منکر را معروف و معروف را منکر مى‏پنداریم. این واژگونى در نظام ارزشى معروف و منکر، زاده آن است که افراد به جاى آن‏که پیرو پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، تابع قرآن و دنباله‏رو جانشینان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم باشند، خود را مقیاس معروف و منکر مى‏پندارند و براساس دریافت‏ها و پنداشت‏هاى خویش عمل مى‏کنند. این تلقى معکوس و غلط، گاه چندان پابرجا مى‏شود که حتى ممکن است نزدشان معروف از منکرى ناشناخته‏تر باشد. (53) این پیامد، فراورده خودمحورى و خودمدارى افراد و جامعه است و هنگامى پدیدار مى‏شود که جز آنچه را خود به رسمیت مى‏شناسند و جز دانسته‏هاى خود را، دانش نمى‏دانند و خود را غایت‏القصواى معرفت مى‏پندارند و به گفته امام: «آنچه را خود نپذیرد، علم به‏حساب نیارد و جز شیوه خود، شیوه دیگرى را به رسمیت نشناسد. (54) » حاصل این نوع نگرش، انحطاط علمى و اخلاقى جامعه است و بسته بودن آن بر روى هر نوع اندیشه مبتنى بر سنت نبوى و مسلک علوى.

از این مسئله به نکته دیگرى مى‏رسیم که فقیهان بر آن بسیار ـ و به‏جا ـ تأکید کرده‏اند و آن این‏که امر به معروف و نهى از منکر، باید در امور مسلم و قطعى دینى باشد، نه در امور اجتهادى. براى مثال اگر مجتهدى روزه گرفتن را در سفر مجاز دانسته باشد و مکلفى به تقلید از او در سفر خود روزه بگیرد، دیگرى نمى‏تواند این کار را منکر دانسته، او را نهى کند. بسیارى از بدفهمى‏ها و برداشت‏هاى ناصواب نتیجه بى‏توجهى به این نکته ظریف است. هیچ‏کس نباید و نمى‏تواند، خود را ملاک و مقیاس معروف و منکر بپندارد و جز در امور قطعى و مسلم، همواره باید احتمال دهد که آنچه را منکر مى‏پندارد، معروف باشد؛ همان‏گونه که عکس آن نیز صادق است.

امام على‏علیه السلام که خود معیار حق و حقیقت و از سرچشمه وحى سیراب شده بود، این نکته را همواره رعایت مى‏کرد و در مواردى که مسئله قطعى به نظر نمى‏رسید، افراد تحت حاکمیت خود را مجاز مى‏دانست تا طبق نظر خود رفتار کنند. نمونه این مسئله در جنگ صفین رخ داد : از نظر امام وجود معاویه در مسند قدرت، از مصادیق بارز منکر بود و مسلمانان موظف بودند که این منکر را از جامعه بزدایند و در نتیجه جنگ با او و خلع ید از او بهترین نمونه نهى از منکر به‏شمار مى‏رفت، اما پاره‏اى مسلمانان در این مورد تردید داشتند. از آن‏جا که نصى در این زمینه وجود نداشت، آنان درباره اجتهاد امام و تشخیص او مردد بودند و گاه این تردید را آشکار مى‏ساختند و از حضور در جنگ پرهیز مى‏کردند. امام نیز هر چند حقیقت را آشکار مى‏دید و خود را برحق و معاویه را بر باطل مى‏دانست، به این آزادى در تردید احترام مى‏گذاشت و اجازه مى‏داد که هر کس در این باب درنگ و تردید کند و آنچه را صلاح مى‏داند، پیش گیرد.

ربیع بن خثیم یکى از این کسان بود که درباره عادلانه بودن جنگ امام با معاویه تردید داشت. بدین رو همراه عده‏اى از یارانش نزد امام آمد و گفت: «اى امیرمؤمنان، ما با وجود شناخت فضل و برترى تو، در این پیکار [داخلى‏] شک داریم و نه ما و نه تو و نه دیگر مسلمانان هیچ‏کدام از وجود افرادى که با دشمنان برون‏مرزى پیکار کنند، بى‏نیاز نیستیم. پس ما را در برخى مرزها بگمار که آن‏جا باشیم و در دفاع از مردم آن مناطق بجنگیم. (55) » امام نیز به جاى اصرار بر حقانیت خود و واداشتن آنان به همراهى با خود، با خوش‏رویى عذر او را پذیرفت و او را به حدود رى فرستاد تا به دیگر وظایف سپاهیگرى مشغول شود.

در آغاز همین جنگ، باز عده‏اى که عبیدة السلمانى در رأس آنان بود، نزد امام آمدند و گفتند: «ما با شما خارج مى‏شویم و اردوگاه شما را ترک نمى‏کنیم. اما جداگانه اردو مى‏زنیم، تا در کار شما و شامیان بنگریم. پس هر که را دیدیم که مى‏خواهد آنچه را بر او روا نیست، انجام دهد و یا دانستیم که در پى سرکشى است، بر ضد او خواهیم بود.» امام نیز به آنان چنین پاسخ داد: «خوش آمدید، مرحبا. این همان دریافت ژرف دین و آگاهى به سنت است. هر که بدان خشنود نباشد، پس او خیانتکار و بیدادگر است. (56) » نکته دیگر درباره شرط علم، آن است که آیا کسب علم براى امر به معروف واجب است یا خیر . به تعبیر فنى و اصولى آن، آیا علم براى امر به معروف و نهى از منکر، شرط وجوب است، یا شرط واجب. براى مثال آیا علم همچون استطاعت نسبت به حج است که هرگاه حاصل شد، حج بر مکلف واجب مى‏شود و تحصیل استطاعت واجب نیست، یا آن‏که همچون طهارت براى نماز به‏شمار مى‏رود که باید آن را کسب کرد و نمى‏توان به عذر بى‏طهارتى نماز را فرو گذاشت. به تعبیر دیگر امر به معروف بر شخص جاهل واجب نیست، یا آن که جاهل نیز مکلف به کسب علم و سپس امر به معروف است؟ تفاوت قضیه آن‏جا آشکار مى‏شود که اگر علم را شرط وجوب دانستیم، عملا این فریضه از گردن بسیارى کسان ساقط مى‏شود و افراد زیادى از شمول حکم خارج مى‏گردند و این با فلسفه اصلى این فریضه سازگار نیست. اما اگر بر آن رفتیم که این شرط، شرط واجب است، در آن صورت بر عالمان، بالفعل واجب است و افراد جاهل نیز مکلفند تا معروف و منکر را بشناسند و به اجراى این فریضه بپردازند.

برخى فقیهان، همچون شهید اول، علم را شرط وجوب دانسته و آن را از جاهلان ساقط شمرده‏اند . حال آن‏که دیگرانى چون شهید ثانى در چند و چون این شرط مناقشه کرده و آن را شرط واجب و لازم‏التحصیل شمرده‏اند. (57) از فقهاى معاصر نیز امام خمینى، این شرط را، شرط واجب شمرده و همگان را مکلف به کسب آن کرده و فرموده است: «آموختن شرایط امر به معروف و نهى از منکر و موارد وجوب و عدم آن، واجب است. (58) » با توجه به جایگاهى که امر به معروف و نهى از منکر در نظام فکرى امام على‏علیه السلام دارد و آن همه تأکیدات ایشان بر اجراى این فریضه و اهمیت آن ـ که به آنها اشاره شد ـ به نظر مى‏رسد که ایشان هیچ شرطى را براى تعطیل آن موجه نمى‏شمارد و مى‏کوشد تا زمینه رشد و گسترش این فریضه فراهم آید. (59) حساسیت ایشان در باب صلاحیت آمر و ناهى اعجاب برانگیز است. به گفته عطار نیشابورى، روزى حضرت به بصره آمد، مهار شتر بر میان بسته و سه روز بیش درنگ نکرد. و فرمود منابر بشکنند و مذکران را منع کرد. و به مجلس حسن [بصرى‏] شد و از او سؤال کرد که "تو عالمى یا متعلم؟ " گفت: "هیچ. دو سخنى که از پیغمبر به من رسیده است، بازمى‏گویم.» مرتضى‏علیه السلام او را منع نکرد و گفت: "این جوان شایسته سخن است". (60) ماجراى مواجهه امام با حسن بصرى را معالم‏القربه مفصل‏تر نقل مى‏کند. به روایت او، امام چون حسن را دید که براى مردم وعظ مى‏گوید، از او پرسید: «ستون دین چیست؟» پاسخ داد: «ورع.» باز پرسید: «آفت آن کدام است؟» گفت: «طمع. (61) » آن‏گاه حضرت به او اجازه ادامه سخن داد. ماجراى منبر شکستن و واعظان را منع کردن، در صورت صحت، نشان از اهمیت اجتهادى نبودن امر به معروف و نهى از منکر دارد. از آن‏جا که غالب مذکران گرایش به معروف‏تراشى و منکر سازى داشته‏اند و به نام دین چیزهایى را حلال و چیزهایى را حرام مى‏کرده‏اند، امام آنان را از این کار بازمى‏دارد و چون مى‏بیند که حسن بصرى از خود چیزى نمى‏گوید و در این باب، تابع پیامبر است و راوى سخنان او، او را تأیید مى‏کند و اجازه ادامه کار را به او مى‏دهد. همچنین تأکید امام در باب نقش عالمان و حلیمان در اجراى این فریضه، (62) گویاى نقش علم در لزوم امر به معروف و نهى از منکر است. اما از سوى دیگر دانا بودن و ضرورت علم در این مسئله، به معناى سقوط آن از گردن جاهلان نیست. تأکیدات امام در باب این فریضه چنان قاطع و عام است که هر جاهلى را موظف مى‏کند و نخست خود معروف و منکر را درست بشناسد و بیاموزد و سپس اجراى آن را پیشه خود کند.

.2 احتمال تأثیر

در عبادات فردى، مکلف موظف به انجام تکالیف خود است و احتمال قبول یا عدم قبول، رافع تکلیف نیست. بدین رو هر مکلفى مثلا باید نمازهاى واجب را به جاى آورد و نمى‏تواند به ادعاى این که نمازش ممکن است پذیرفته نشود و مؤثر نباشد، آن را ترک کند. اما در احکامى چون امر به معروف و نهى از منکر که ناظر به مصالح عمومى است، شرط تأثیر این فریضه را از مسخ مى‏رهاند. هدف از امر به معروف و نهى از منکر، پرگویى و عقده‏گشایى نیست، تا ادعا کنیم: من آن چه شرط بلاغ است با تو مى‏گویم

تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال در این‏جا سخن از اداى یک تکلیف اجتماعى و کوشش براى حصول نتیجه است. آمر به معروف کسى است که مى‏کوشد، معروف‏ها را در جامعه محقق کند و منکرها را از میان بردارد. از این رو باید اجراى فریضه‏اش مؤثر باشد، نه لغو. پس بى‏شک یکى از شرایط امر به معروف و نهى از منکر، توجه به همین «تأثیر» است. اما در این‏جا دو مسئله پیش مى‏آید: . 1 اگر عنصر تأثیر حضور نداشت، آیا این فریضه از وجوب خود خارج مى‏شود؟ . 2 مقصود از تأثیر چیست؟

فقیهان درباره شرط تأثیر و نقش آن در سقوط وجوب یا عدم آن ـ همچون شرط علم ـ به دو راه رفته‏اند: گروهى معتقدند در صورتى که آمر به معروف احتمال قوى بدهد که امر به معروف و نهى از منکرش تأثیرى ندارد، دیگر بر او واجب نیست که امر به معروف و نهى از منکر کند . براى نمونه محقق حلى درباره این شرط مى‏گوید که هرگاه آمر به معروف احتمال غالب بدهد یا علم پیدا کند که امر به معروفش مؤثر نیست، دیگر بر او واجب نیست که امر به معروف کند. (63) اما فقیهانى مانند امام خمینى، در این باب نظر دیگرى دارند و مى‏گویند: «با ظن قوى به عدم تأثیر، وجوب آن ساقط نمى‏شود (64) » و هر نوع احتمال عقلایى در باب تأثیر را براى وجوب امر به معروف کافى مى‏دانند. (65) اگر آمر به معروف یقین داشته باشد که امر به معروف او تأثیر ندارد، تکلیف چیست؟ آیا این فریضه ساقط مى‏شود، یا آن‏که باید شرط تأثیر را پدید آورد؟ اهمیت طرح این سؤال هنگامى آشکارتر مى‏شود که ما این فریضه را در گستره اصلى آن و از منظر امام على‏علیه السلام بنگریم. از دیدگاه ایشان اساسا امر به معروف و نهى از منکر، محور احکام دین و خاستگاه اقتدار دینى و تشکیل حکومت اسلامى است. امر به معروف و نهى از منکر، فریضه‏اى در کنار فرایض دیگر همچون نماز و روزه نیست؛ بلکه شالوده دیگر احکام و شیرازه دین به‏شمار مى‏رود . همه نیکى‏ها و جهاد در راه خدا، در کنار امر به معروف و نهى از منکر، چون دمیدنى است به دریاى مواج و پهناور. (66) همچنین از نظر امام‏علیه السلام غایت دین چیزى نیست، جز امر به معروف و نهى از منکر . (67) در جاى دیگر امام، امر به معروف و نهى از منکر را، عبارت از دعوت به اسلام مى‏داند. (68) همچنین ایشان ترک این فریضه را زمینه‏ساز اقتدار اشرار و مستجاب نشدن دعاها مى‏دانند . (69) با این همه تأکیدات در باب این فریضه و نقش آن در بهداشت و سلامت جامعه، به پرسش خود بازمى‏گردیم که در صورت عدم تأثیر امر به معروف، آیا وجوب آن ساقط مى‏شود؟ پاسخ پاره‏اى از فقیهان به این سؤال مثبت است. (70) بى‏شک این نوع افتا، نتیجه نگاه فردگرایانه به فقه است که به گفته مرحوم شهید صدر، آفتى است در میان فقهاى شیعه که مانع از آن شده است تا آنان مسائل فقهى را از منظر کلان بنگرند و در سطحى وسیع طرح کنند. (71) در مقابل این تفکر، پاره‏اى از فقهاى معاصر نگاه اجتماعى‏ترى به این مسئله داشته و گفته‏اند که در صورت عدم تأثیر: «بر ما لازم است مقدمات تأثیر امر و نهى را فراهم کنیم. (72) » بنابراین اگر ما نیز از منظر امام به این فریضه بنگریم و همه سخنان ایشان را در این باب کنار یکدیگر بگذاریم، هیچ قرینه‏اى بر سقوط وجوب امر به معروف و نهى از منکر نمى‏یابیم و اگر در جایى دیدیم که این امر و نهى ما تأثیر نمى‏کند و خاصیت خود را از دست داده است، باید در خود تجدیدنظر کنیم و شیوه خود را دگرگون سازیم. اعمال، گویاتر از سخنانند . بدین روى معصومان از ما خواسته‏اند تا با کردار خویش مردمان را به خیر دعوت کنیم، نه با سخنان خود. اگر ما دقیقا آنچه را که در باب امر به معروف و نهى از منکر گفته شده رعایت کنیم و آداب آن را به‏کار گیریم، دیگر نمى‏توان از عدم تأثیر سخن گفت.

روزى میان خطبه امام‏علیه السلام، شخصى برخاست و پرسید که خداوند فرموده است: ادعونى استجب لکم (سوره غافر، آیه 60) لیکن ما دعایمان مستجاب نمى‏شود، علت آن چیست؟ امام فرمود که در وجود شما هشت صفت است که به سبب آنها دعایتان مستجاب نمى‏شود: «نخست آن‏که خدا را شناختید، اما حقش را ادا نکردید؛ دیگر آن که به پیامبرش ایمان آوردید، اما با سنت او مخالفت کردید و شریعت او را میراندید. پس ثمره ایمانتان کجاست؟ ...هشتم آن که عیب‏هاى مردمان را فراروى چشم خویش گذاشتید و عیب‏هایتان را پس پشت خود نهادید! کسى را مى‏نکوهید که خودتان به نکوهش از او سزاوارترید. با این اوصاف چه دعایى مستجاب مى‏شود، حال آن‏که درها و راه‏هایش را بسته‏اید؟ پس تقواى خدا پیشه کنید، اعمالتان را درست گردانید و نهانتان را خالص سازید و امر به معروف و نهى از منکر کنید، تا خداوند دعایتان را مستجاب کند . (73) » بدین ترتیب، از آن‏جا که مؤثر نبودن امر به معروف و نهى از منکر ناشى از خود و دوگانگى گفتار و کردار ما است، باید به اصلاح خود پرداخت و از خود الگویى درست ارائه داد. شیخ طوسى در بحث از مراتب امر به معروف و نهى از منکر در این باب سخن زیبایى دارد: مقصود از امر به معروف یدى [یا اقدام عملى‏] آن است که شخص آمر، خود به کارهاى معروف بپردازد و از منکرات بازایستد، به حدى که مردمان به او اقتدا کنند (74) لذا مى‏توان گفت که از نظر امام در صورت عدم تأثیر امر به معروف و نهى از منکر، این فریضه ساقط نمى‏شود. بلکه باید کوشید تا موانع تأثیر برطرف و زمینه‏هاى تأثیر از طریق شناخت قانونمندى‏هاى جامعه فراهم شود.

حال دومین پرسش مطرح مى‏شود: مقصود از تأثیر چیست؟ بى‏گمان آشکارترین مصداق تأثیر، آن است که فردى یا سازمانى که مخاطب امر و نهى است، آن را بپذیرد و بدان گردن نهد. اما تأثیر در همین حد متوقف نمى‏شود: بسا که ما کسى را امر به معروف کنیم و از منکر بازداریم، اما آن شخص به گفته ما ترتیب‏اثرى نمى‏دهد و همچنان روش خود را دنبال مى‏کند. باز در این صورت نمى‏توان نتیجه گرفت که گفته ما بى‏تأثیر بوده است، شاید پس از ما دیگرى و دیگران باز او را امر و نهى کنند و بدین‏ترتیب برآیند این چند امر و نهى، موجب به صلاح آمدن آن شخص شود. شاید هم سخن آمر در آن شخص مطلقا تأثیر نکند، اما حداقل دیگرى از این امر و نهى بهره‏مند شود. اگر هم هیچ کس اثرى و ثمرى از این امر و نهى نبرد، باز همین که آمر با امر و نهى خود نشان مى‏دهد که زنده است و مرده متحرکى نیست و جامعه درمى‏یابد که هنوز کسانى هستند که در برابر منکرات حساسیت نشان مى‏دهند، خود بیش‏ترین تأثیر را دارد. در سوره اعراف داستان کسانى آمده است که با آن‏که امر به معروف خود را مؤثر نمى‏دانستند، خطاکاران بنى‏اسرائیل را امر و نهى مى‏کردند. گروهى دیگر که خود گرد بدى نمى‏گشتند، اما در آن شرایط نیز امر و نهى خود را بى‏اثر مى‏دانستند، معترضانه به آمران مى‏گفتند : «چرا گروهى را پند مى‏دهید که خداوند آنان را نابود خواهد کرد یا آن‏که آنان را سخت کیفر خواهد داد؟ (75) » آمران که هنوز از تأثیر امر و نهى خود یکسره نومید نشده بودند، دو دلیل براى کار خود مى‏آوردند: یکى آن که نزد پروردگارشان معذور باشند و اتمام حجتى کرده باشند، و دیگر آن‏که، احتمال پندپذیرى آنان را یکسره منتفى نمى‏دانستند. (76) به گزارش قرآن از این سه دسته ـ یعنى آمران به معروف، تارکان معروف و مرتکبان منکر و افراد بى‏تفاوت و منفعل ـ تنها دسته اول، یعنى کسانى که در عین نومیدى همچنان دست از تکلیف خود نمى‏کشیدند، نجات یافتند و دیگران بر اثر فسق خود، کیفر دیدند. (77) پس هنگامى مى‏توان از تأثیر امر و نهى سخن گفت که آن را از منظرى کلان و در بستر تاریخ و جامعه دید. از نگاه کوتاه‏نگرانه، قیام امام حسین‏علیه السلام که به قصد امر به معروف و نهى از منکر بود، بى‏تأثیر بود؛ اما اگر از منظرى گسترده‏تر بنگریم، بیش‏ترین تأثیر را داشت و دارد. درک درست تأثیر امر و نهى، نیازمند شناختن قوانین جامعه و مکانیزم نفوذ کلام است. از دیدگاه امام على‏علیه السلام همگان مکلف به امر به معروف و نهى از منکرند . اگر هم امر و نهى خود را بى‏تأثیر دیدند، نباید آن را ترک کنند، بلکه باید بکوشند تا با اخلاص عمل، امر و نهى خود را مؤثر سازند و بدین‏ترتیب اساس شریعت را زنده نگه دارند . دامنه تأثیر نیز چندان گسترده و عمیق است که نمى‏توان آن را در چارچوب محدودى گنجاند و اگر سخنى در جایى اثر فورى نداشت، از مؤثر نبودن آن به‏طور مطلق سخن گفت. گاه نفس امر به معروف و نهى از منکر، مؤثر است و نشان حضور دین در جامعه. بدین روى در مورد تأثیر باید دید این امر و نهى در چه حدى و متوجه چه کسانى است.

.3 اصرار بر ادامه منکر و ترک معروف

هدف از امر به معروف و نهى از منکر، میراندن منکر و احیاى معروف در جامعه است. این کار نیازمند حضور فعال مسلمانان در جامعه و وجود سازمان‏هاى مسئول براى پیشبرد این هدف است . با این همه بسا شخص یا سازمانى که گاه مرتکب منکرى شوند و یا معروفى را واگذارند و آن‏گاه خود متوجه خطاى خویش شده، آن را جبران کنند. در این صورت،جایى براى امر به معروف و نهى از منکر نمى‏ماند. براى مثال شخصى که بر اثر غفلت یا وسوسه شیطان، واجبى چون نماز را وامى‏گذارد و منکرى چون شرب خمر را مرتکب مى‏شود و از آن‏جا که نفس اماره او را تحریک کرده است، از راه راست بازمى‏ماند، اما آن‏گاه متوجه نادرستى رفتار خود شده، توبه مى‏کند و نماز گذشته را به‏جاى مى‏آورد، عملا خودش را امر به معروف و نهى از منکر کرده است و دیگر نیازى به امر و نهى دیگرى ندارد. بنابر این هر کس در این شرایط دست به امر به معروف و نهى از منکر بزند، فلسفه این فریضه را فراموش کرده و به دامن شکلى‏گرى در غلتیده است. چنین کارى دیگر امر به معروف و نهى از منکر نامیده نمى‏شود، بلکه عیب‏جویى، سرکوفت زدن و نمک بر زخم دیگران پاشیدن است که خود از مصادیق بارز منکر به‏شمار مى‏رود؛ زیرا تعییر مسلمان و تحقیر او، از منکرات مسلم است. از این‏رو فقیهان به‏حق این شرط را گنجانده‏اند و گفته‏اند نهى از منکر در جایى است که بدانیم شخص مرتکب منکر، بر شیوه نادرست خود اصرار دارد و همچنان در بند کجروى است؛ ولى اگر این اطمینان حاصل نشد، دیگر امر و نهى او معنا و وجوب ندارد؛ بلکه به‏تصریح بسیارى از فقیهان حرام است. صاحب جواهر در این باب مى‏گوید : «در این صورت این‏دو [ امر و نهى‏] همان‏گونه که بسیارى به آن تصریح کرده‏اند، حرام است. (78) » سنت امام على‏علیه السلام در باب گناهکاران دقیقا براساس این منطق استوار بود و ایشان به‏گونه‏هاى مختلفى مى‏کوشید، خطاهاى اتفاقى را نادیده بگیرد و مرتکبان را به فراموش کردن آن تشویق نماید. هرگاه کسى که مرتکب منکرى، نزد امام‏علیه السلام مى‏آمد و از ایشان مى‏خواست تا حد را بر او جارى کند، نخست به شکل‏هاى مختلفى طفره مى‏رفت و پس از ثبوت جرم و پافشارى مجرم براى اجراى حد، اگر ممکن بود، از اجراى حد درمى‏گذشت. زیرا از نظر امام، اجراى حدود براى تأمین سلامت اخلاقى جامعه است، نه کینه‏جویى و تشفى‏خاطر، و هرگاه احراز شود که بر اثر توبه شخص گناهکار احتمال تکرار جرم منتفى است، از اجراى حد به عنوان حق امام خوددارى مى‏کرد. (79)

.4 موجب مفسده نبودن اجراى این فریضه

یکى دیگر از شرایط مسلم امر به معروف و نهى از منکر، آن است که اجراى آن مفسده‏اى در پى نداشته باشد. بدین‏معنا که هدف امر و نهى دعوت به خیر و صلاح و بازداشتن از شر و فساد است؛ اما اگر اجراى آن نتیجه معکوسى به‏بار آورد، ترک آن درست‏تر است. لیکن مسئله اصلى آن است که غالبا فقیهان، مفسده را به ضرر و آن هم ضرر شخصى تفسیر و تبدیل کرده و گفته‏اند که هرگاه اجراى این فریضه براى آمر و ناهى ضررى داشته باشد، وجوب آن ساقط مى‏شود؛ یعنى نخست مفسده را ـ که به معناى بى‏اثر ماندن یا نتیجه بدتر به‏بار آوردن است ـ به ضرر فروکاسته‏اند، آن‏گاه ضرر را نیز از منظرى فردگرایانه و شخصى نگریسته‏اند .

محقق حلى درباره این شرط مى‏نویسد: «و این که در انکار مفسده‏اى نباشد، پس اگر گمان کند ضررى متوجه او یا کسى از مسلمانان مى‏شود، وجوب آن ساقط مى‏گردد. (80) » صاحب جواهر براى اثبات این مطلب هشت دلیل مى‏آورد که مهم‏ترین آنها آیه شریفه «خویشتن را به‏دست خویش به هلاکت میندازید» (81) است. بررسى و نقل و نقد این دلایل، بیرون از چارچوب این بحث است؛ لیکن اشاره به سخن یکى از فقهاى معاصر در این باب بى‏فایده نیست. ایشان مى‏گوید: «دلایلى که صاحب جواهر بر عدم ضرر و حرج آورده است، همه‏اش ضعیف است.» (82) چون اساسا هیچ نهى و امرى بدون اندک ضررى ممکن نیست و به مقدارى که امر و نهى اهمیت پیدا مى‏کند، زیان‏هایى متوجه آمر و ناهى است. بنابر این پذیرش این شرط به صورت مطلق، معادل ترک این فریضه است. قرآن کریم از زبان لقمان گزارش مى‏کند که به فرزندش فرمود : یا بنى اقم الصلوة وامر بالمعروف وانه عن المنکر واصبر على ما اصابک. ان ذلک من عزم الامور؛ «اى پسرک من، نماز بگزار و امر به معروف و نهى از منکر کن و بر هر چه به تو رسد صبر کن که این از کارهاى سترگ است. (83) » این آیه به‏روشنى نشان مى‏دهد که امر به معروف و نهى از منکر، زیان‏هایى را متوجه آمر و ناهى مى‏کند، اما این مسئله باعث تعطیل آن نمى‏شود؛ بلکه باید این سختى‏ها و تلخى‏ها را برتافت. شیخ طوسى، در تفسیر این آیه مى‏نویسد: «و بر آن سختى‏ها و رنج‏هایى که به سبب امر به معروف و نهى از منکر، از مردم به تو مى‏رسد صبر کن و در این دلالتى است بر وجوب امر به معروف و نهى از منکر؛ هر چند در آن پاره‏اى سختى‏ها باشد. (84) » درباره این شرط سخن فراوان است و نقض و ابرام‏هاى بسیارى مى‏توان به‏دست داد؛ (85) اما یک نکته مسلم است و آن این که اجراى این فریضه هر قدر هم ضررهایى براى آمر و ناهى داشته باشد، ترک آن زیان‏هاى بیش‏ترى دارد؛ از جمله حاکمیت اشرار و مستجاب نشدن دعاها، و هیچ زیانى از این بالاتر نیست که حاکمیت اسلام مضمحل شود و دولت به‏دست سفلگان قوم بیفتد. مگر قرار است که تحقق اسلام و پیشبرد احکام آن بدون ضرر و زیان باشد؟ مگر اسلام خود بدون ضرر و زیان استقرار یافت؟ در این باب گزارش امام على‏علیه السلام که از آغاز در شکل‏گیرى اسلام حضور و نقش اساسى داشته است، گویاتر از هر تحلیلى است. ایشان درباره سختى‏هایى که مسلمانان صدر اول به جان خریدند و جانبازى‏هایى که کردند، مى‏فرماید: ما ـ در میدان کارزار ـ با رسول‏خدا بودیم. پدران، پسران، برادران و عموهاى خود را مى‏کشتیم و در خون مى‏آلودیم. این خویشاوندکشى ـ ما را ناخوش نمى‏نمود ـ بلکه بر ایمانمان مى‏افزود، که در راه راست پا برجا بودیم، و در سختى‏ها شکیبا و در جهاد با دشمن کوشا. گاه تنى از ما و تنى از سپاه دشمن به یکدیگر مى‏جستند و چون دو گاو نر سر و تن هم را مى‏خستند . هر یک مى‏خواست جام مرگ را به دیگرى بپیماید و از شربت مرگش سیراب نماید. گاه نصرت از آن ما بود و گاه دشمن گوى پیروزى را مى‏ربود. چون خداوند ـ ما را آزمود ـ و صدق ما را مشاهدت فرمود، دشمن ما را خوار ساخت و رایت پیروزى ما را برافراخت. چندان که اسلام به هر شهر و دیار رسید و حکومت آن در آفاق پدیدار گردید. به جانم سوگند، که اگر رفتار ما همانند شما بود، نه ستون دین برجا بود و نه درخت ایمان شاداب و خوشنما. (86) بدین ترتیب جهاد که خود مرتبه‏اى و شکلى از امر به معروف و نهى از منکر است، مستلزم زیان‏هاى بسیار است، با این حال امام هرگز در وجوب آن تردید نمى‏کند. معلق کردن امر به معروف و نهى از منکر بر بى‏ضررى، یا اصل این فریضه را به تعطیلى مى‏کشاند و یا آن‏که آن را خنثا و بى‏اثر مى‏سازد و به مواردى کاملا جزئى محدود مى‏کند.

اگر هم این فریضه را براساس سود و زیانش بسنجیم، هیچ زیانى بدتر از خشم خداوند متعال و از میان رفتن نیکان به جرم گناه بدکاران نیست. بنابراین مشروط ساختن این فریضه به بى‏زیان و ضرر بودن، جاى تأمل بسیار دارد. اگر از این منظر به احکام اسلامى بنگریم، غالب احکام آن متضمن ضرر براى مکلف است. براى مثال پرداخت خمس و زکات موجب متضرر شدن مکلف مى‏گردد و این با قاعده کلى و حاکم در فقه که مدعى است «لاضرر ولاضرار» سازگار نیست. مرحوم شهید صدر، طى تحلیل دقیقى، این رویکرد فردگرایانه را در فقه شیعى بررسى و دلایل و نتایج آن را بیان کرده است. به گفته وى: یکى از نتایج محدود شدن هدف اجتهاد و اکتفا به جنبه فردى زندگى، ندیده گرفتن جنبه اجتماعى زندگى مسلمانان و توجه به احکام و مسائلى است که به فرد و جنبه فردى او مربوط مى‏شود... این رویکرد ذهنى نزد فقیهان، موجب رسوخ فردگرایى در نظرگاه آنان مى‏شد و بر استنباطات آنان تأثیر مى‏گذاشت و آنان مى‏آموختند تا از زاویه فردى به مسائل اسلامى بنگرند. (87) ایشان آن‏گاه دو مثال براى اثبات نظر خود نقل مى‏کنند؛ یکى از اصول و دیگرى از فقه: مثال فقهى همان قاعده لاضرر است که از نظرگاه فردى پرسش‏برانگیز و متناقض مى‏نماید و با واقعیت زندگانى فردى افراد سازگار نیست. اما باید توجه داشت چنین قاعده‏اى تنها در گستره اجتماع و در سطح روابط کلان درست فهمیده و دریافت مى‏شود و هرگونه اعتراض به آن مندفع مى‏گردد؛ چرا که «چنین نگاهى به شریعت فرصت این اعتراض را پیش مى‏آود که این احکام را [ قصاص، زکات، دیه، خمس و...] زیانبار تصور کنند؛ حال آن‏که این احکام در متن شریعتى که فرد را جزئى از جامعه مى‏داند و مصالح او را در گرو مصالح جامعه مى‏شناسد، نه‏تنها ضررى و زیانبار نیستند، که نبود آنها باعث ضرر و زیان به جامعه است. (88) » بنابراین به نظر مى‏رسد که مشروط کردن امر به معروف و نهى از منکر، به ضررى نبودن آن، ناشى از نگاه فرد گرایانه به این فریضه است. حال آن که اساس و بنیاد این فریضه، اجتماعى است و اگر بخواهیم آن را نه به صورت شکلى، بلکه با همه ابعاد آن، مجال ظهور بدهیم، نیازمند تشکیلات عظیم و نهایتا دولتى مسئول هستیم. پس «در نهایت، تحقق این فریضه به تشکیل حکومت اسلامى بستگى دارد. (89) » تنها در آن صورت است که مى‏توان با ضررهاى قطعى و احتمالى اجراى این فریضه رویاروى شد و «با کسب قدرت... مى‏توان ضررهاى احتمالى و خسارات متصوره را... به حداقل رساند . (90) » سخنى که فقیهان در باب مراتب امر به معروف و نهى از منکر دارند و تأکید بر این که پاره‏اى از مراتب آن نیازمند حکم امام یا شخص مأذون از سوى او است، بر این نظرگاه صحه مى‏گذارد . اساسا اگر از نگاهى فراگیر و کلان به این مسئله بنگریم، دیگر جایى براى سخن از این شروط نمى‏ماند.

اگر امر به معروف و نهى از منکر را نسبت به هر فرد بسنجیم و آن‏گاه آن را مشروط به بى‏ضررى کنیم، طبیعتا این فریضه را وانهاده‏ایم. اما اگر آن را تکلیفى همگانى و ناظر به کلیت جامعه بدانیم، در آن صورت ضرر آن را باید با مفسده عام سنجید.

.5 پایبندى آمر و ناهى به گفته‏هاى خود

پاره‏اى فقیهان بر آن رفته‏اند که یکى‏دیگر از شرایط امر به معروف و نهى از منکر آن است که آمر به معروف و ناهى از منکر، خود به گفته‏هایش پایبند باشد و گفتارش از کردارش فراتر نرود. شیخ بهایى با استناد به آیاتى مانند «آیا در حالى که کتاب را مى‏خوانید، مردم را به نیکى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏کنید؟ آیا به عقل درنمى‏یابید؟ (91) » و «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، چرا سخنانى مى‏گویید که به‏کارشان نمى‏بندید؟ خداوند سخت به خشم مى‏آید که چیزى بگویید و به جاى نیاورید. (92) » و همچنین روایات بسیارى قریب به مضمون این آیات، این شرط را جزو شرایط وجوب امر به معروف و نهى از منکر شمرده است. لیکن صاحب جواهر نظر او را رد و دلایلش را یکایک نقد مى‏کند و استدلال مى‏کند که مقصود این آیات و روایات این نیست که امر به معروف و نهى از منکر بر کسى که پایبند گفته‏هایش نیست، واجب نمى‏باشد. بلکه این نصوص در مقام نکوهش کسانى است که خود از دانسته‏هاى خویش بهره نمى‏گیرند و چون کوران مشعله‏دارند که راه را بر دیگران روشن مى‏کنند، اما خود همواره در تاریکى به‏سر مى‏برند. (93) بدین‏ترتیب این شرط، شرط تأثیر است، نه شرط وجوب. غزالى این تفاوت را با آوردن مثالى نیک توضیح مى‏دهد: این [نوع امر به معروف و نهى از منکر] فاسق را نیز روا بود. که بر هر کسى دو چیز واجب است: یکى آن که خود کند و دیگرى آن که نگذارد دیگرى بکند و اگر یکى دست بداشت، دیگرى دست چرا باید داشت؟ اگر کسى گوید که: زشت بود که کسى جامه ابریشمین دارد، حسبت کند و از سر دیگرى برکشد. و خود شراب مى‏خورد و شراب دیگران مى‏ریزد؛ جواب آن است که زشت دیگر بود و باطل دیگر [ زشتى مسئله‏اى است و واجب نبودن مسئله دیگر] این از آن زشت باشد که مهم‏ترین بداشت، نه آن که این نشاید؛ اگر کسى روزه دارد و نماز نکند، این زشت دارند، از آن که مهم‏ترین دست بداشت؛ نه از آن‏که این روزه داشتن نشاید و باطل بود. (94) با توجه به همین نکته است که عمده فقیهان، این شرط را جزو شرایط وجوب ندانسته و گفته‏اند که چون این فریضه، واجب توصلى است و قصد قربت در آن شرط نیست، حتى بر تارکان معروف و مرتکبان منکر نیز واجب است. (95) اما، این داورى تنها یک جنبه قضیه را حل مى‏کند و نشان مى‏دهد که به لحاظ فقهى، همه مکلفان مخاطب این فریضه‏اند و تارکان معروف و فاسقان همان‏قدر موظف به اجراى این فریضه‏اند، که عاملان به معروف و صالحان. اما این فریضه بار اجتماعى نیز دارد و جنبه تربیتى و اصلاحى آن فراتر از اسقاط تکلیف است. بنابراین به سادگى نمى‏توان مسئله را حل‏شده دانست. سعدى داستانى در این باب دارد که بعد اجتماعى این فریضه و نقش این شرط را در آن خوب به نمایش مى‏گذارد. به روایت سعدى: فقیهى پدر را گفت: هیچ از [این (96) ] سخنان [رنگین دلاویز] متکلمان در من اثر نمى‏کند. سبب آن که نمى‏بینم از ایشان کردار[ى‏] موافق گفتار.

ترک دنیا به مردم آموزند

خویشتن، سیم و غله اندوزند

[عالمى را که گفت باشد و بس

هر چه گوید نگیرد اندر کس‏]

عالم آن کس بود که بد نکند

نه بگوید به خلق و خود نکند

اتأمرون‏الناس بالبر و تنسون انفسکم؟

عالم که کامرانى و تن‏پرورى کند او خویشتن گم است، که را رهبرى کند؟

پدر گفت: اى پسر، به مجرد این خیال باطل نشاید روى از تربیت ناصحان بگردانیدن و... گفت عالم به گوش جان بشنو

ور نماند به گفتنش کردار باطل است آنچه مدعى گوید

خفته را، خفته کى کند بیدار؟

مرد باید که گیرد اندر گوش

ور نبشته است، پند بر دیوار را (97) نظر سعدى آن است که انسان باید بتواند گفته را از گوینده جدا کند و اگر گفته درست بود، بى‏توجه به صاحب آن، به جان بنیوشد و آن را به‏کار بندد. حق آن است که اگر آدمى به این حد از رشد و کمال برسد که بتواند فارغ از دغدغه‏هاى گوناگون گوهر را از خلاب بیرون بکشد و سخنان حق را از اهل باطل بپذیرد و حکمت را گمشده خویش بداند که آن را هرجا یافت، مملوک خود بشناسد، زهى سعادت و کمال. این یکى از آموزه‏هاى بزرگ معصومان است که هر کس حقیقت را از هر کس بود، بپذیرد و آن را آویزه گوش خود سازد. امام على‏علیه السلام در این باب مى‏فرماید: «حکمت گمشده مؤمن است. حکمت را فراگیر، هر چند از منافقان. (98) » همچنین ایشان مى‏فرماید: «حکمت را هرجا باشد، فراگیر که حکمت ـ گاه ـ در سینه منافق بود. پس در سینه‏اش بجنبد تا برون شود و با همسان‏هاى خود در سینه مؤمن بیارمد. (99) » در هر صورت، حکمت مطلوب و مراد مؤمن است و ملک خصوصى هیچ‏کس نیست و شایسته‏ترین مالک او، همین مؤمن است. اما دریغ که عملا همه به این حد از رشد و کمال نمى‏رسند و غالبا ارزش و درستى هر گفته را با گوینده‏اش مى‏سنجند و نخست تکلیف خود را با گوینده روشن مى‏کنند و اگر مشروعیت و صلاحیت او را تشخیص دادند، آن‏گاه به گفته‏اش عمل خواهند کرد و یا آن را خواهند پذیرفت. این مسئله در مباحث ارتباطات انسانى جایگاه ویژه‏اى دارد و براساس تحقیقات متعدد، ثابت شده است «هر اندازه صداقت در رفتار فرستنده پیام مشهود باشد، به همان میزان به اعتبار او نزد دیگران افزوده مى‏شود... از این‏رو افراد صادق، اعتبار بیش‏ترى پیدا مى‏کنند. (100) » یعنى مردم نخست به گوینده مى‏نگرند و او را به‏گونه‏اى ارزیابى مى‏کنند و سپس براساس درجه مشروعیت و صلاحیتى که برایش قائل شده‏اند، سخنانش را مى‏پذیرند. پس نمى‏توان گویندگان را همچون ماشینى فرض کرد که شنوندگان نسبت به آنها احساس خاصى ندارند. بى‏گمان در این‏جا حب و بعض‏ها و دلبستگى‏ها نقش عمده‏اى دارد. این مسئله در امور تربیتى بسیار حادتر و جدى‏تر است. مردمان از کسى که آنان را به صلاح دعوت مى‏کنند و از بدى بازمى‏دارند، انتظار دارند که خود پیشاپیش مظهر صلاح و پرهیز از فساد باشند. این همه تأکید در باب این که علم هر کس باید با عمل او برابر باشد و گفته‏اش از کردارش بالاتر نباشد، ناظر به همین گرایش روحى افراد است. ما غالبا پیش از ارزیابى صحت و سقم سخنى، مى‏نگریم که گوینده آن کیست. با توجه به این نکته است که حساسیت این شرط در باب امر به معروف و نهى از منکر آشکارتر مى‏گردد.

گنجینه امثال و حکم فارسى و عربى سرشار از نقد و نکوهش دوگانگى کردار و گفتار و بى‏اثرى چنین روشى است. تعبیراتى چون «رطب خورده، منع رطب چون کند؟» و «کور خود مباش و بیناى مردم» و «اى فقیه، اول نصیحت‏گوى نفس خویش باش» و «توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى‏کنند؟» و «که راه بجوید ز کور بى‏بصرى؟» و «غیر تقى یأمر الناس بالتقى/طبیب یداوى الناس وهو علیل» و هزاران مثل از این دست، گویاى اهمیت این شرط است.

با توجه به اهمیت این شرط است که مى‏بینیم امام على‏علیه السلام، بر آن تأکید بسیار دارند و اگر در باب شروط دیگر، چندان سخنى به تصریح نمى‏گویند، بر این شرط بسیار پافشارى مى‏کنند و آن را اساسى‏ترین شرط امر به معروف و نهى از منکر مى‏شمارند. گیرم که مقصودشان از شرط، شرط تأثیر باشد، نه وجوب، مگر نه این که هدف اساسى و فلسفه وجوب آن، همین تأثیر است؟ امام‏علیه السلام کسانى را که امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند، اما خود به گفته‏هایشان عمل نمى‏کنند، لعنت مى‏کنند و مى‏فرمایند: «خداوند آمران به معروف را که خود آن را وامى‏گذارند و ناهیان از منکر را که خود بدان عمل مى‏کنند، لعنت کند. (101) » ایشان همچنین پیش‏شرط امر و نهى را پایبندى آمر و ناهى مى‏دانند و مى‏فرمایند: «نهى از منکر کنید و خود از آن بازایستید؛ چرا که پس از بازایستادن، به بازداشتن فرمان یافته‏اید . (102) » ایشان خود را پیشاهنگ این روش و شیوه مى‏داند و مى‏فرماید: «اى مردم، به خدا سوگند من شما را به طاعتى ترغیب نمى‏کنم، مگر آن که پیش از شما بدان روى مى‏آورم و شما را از معصیتى بازنمى‏دارم، مگر آن که پیش از شما خود از آن بازمى‏ایستم. (103) » در تفسیر آیه شریفه رجال لاتلهیهم تجارة ولابیع عن ذکرالله؛ «مردانى که تجارت و داد و ستدى آنان را از یاد خدا غافل نمى‏سازد» (سوره نور، آیه 37) به وصف خدامردانى مى‏پردازد که تجلى حق در زمین هستند. شاخصه کار اینان وحدت علم و عمل آنان است و هر آنچه بگویند، خود نیز بدان عمل مى‏کنند: «به عدالت فرمان مى‏دهند و خود بدان عمل مى‏کنند و از منکر بازمى‏دارند و خود از آن بازمى‏ایستند. (104) » این نکته درباره مربیان مردم و کسانى که خود را در موضع رهبرى و راهنمایى نشانده‏اند، مهم‏تر است. آنان باید با عمل نه گفتار، مردم را هدایت کنند و به جاى سخن از معروف، خود مصداق معروف و نماد آن باشند. بدین رو، از نظر امام على‏علیه السلام «آن‏که خود را پیشواى مردم سازد، پیش از تعلیم دیگرى باید به ادب کردن خویش بپردازد و پیش از آن‏که به گفتار تعلیم فرماید، باید به کردار ادب نماید. و آن‏که خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایسته‏تر به تعظیم است از آن‏که دیگرى را تعلیم دهد و ادب آموزد. (105) » بارى، از نظر امام اساسا امر به معروف و نهى از منکر به معناى سخن گفتن و دیگران را به زبان راهنمایى کردن نیست، بلکه مقصود ارائه الگوى عملى از معروف و دورى از منکر است . ایشان به هنگام یادکرد از یکى از یارانشان با شیفتگى او را وصف مى‏کنند و یکى از اوصاف او را چنین باز مى‏گویند: «آنچه مى‏گفت مى‏کرد و آنچه نمى‏کرد، نمى‏گفت. (106) » این همه تأکید، نشان از نقش پایبندى آمر و ناهى به گفته‏هاى خود دارد. لذا امام اگر چندان به شروط دیگر اشاره نمى‏کند، بر این یک، سخت پاى مى فشارد و آن را لازمه امر به معروف و نهى از منکر مى‏شمارد؛ زیرا که بدون این شرط، امر و نهى تنها فریادى در برهوت خواهد بود؛ بى‏کم‏ترین اثرى. البته مقصود آن نیست که نباید به امر و نهى زبانى پرداخت، بلکه این نیز لازم است. اما اگر در پى تأثیر باشیم، از باب «دوصد گفته چون نیم کردار نیست» باید خودمان جلوه‏اى از معروف‏ها گردیم.

یادکردنى است که اگر به امر به معروف و نهى از منکر، از منظرى کلان و به عنوان اساس دعوت اسلام، بنگریم، آن‏گاه اهمیت و موقع این شرط و لزوم آن آشکارتر مى‏گردد. مقصود از امر به معروف و نهى از منکر، صرفا سخن‏پراکنى و اسقاط تکلیف به هر قیمتى نیست، تا عامل نبودن آمر را مهم نشماریم و شرط ندانیم. بلکه چون مقصود تحقق معروف است، باید آمران اگر خود عامل نیستند، دهان ببندند و حرمت این فریضه را نشکنند. به گفته مرحوم صاحب جواهر : بر کسى که به نصوص و جز آنهایى که نقل کرده‏ایم، احاطه یافته است، مخفى نماند که مقصود از امر به معروف و نهى از منکر، واداشتن به آن از طریق ایجاد معروف و دورى گزیدن از منکر است، نه سخن تنها. (107) پس اگر حقا شرطى را باید براى امر به معروف گذاشت، همین شرط است و توجه کرد که مقصود از این شرط، شرط تأثیر است.

گفتار سوم: مراتب و آداب امر به معروف و نهى از منکر

هدف از امر به معروف و نهى از منکر، تأثیر آن است. مقصود آن است که با اجراى این فریضه، مردم از منکرات بازایستند و به معروف‏ها روى آورند. از این‏رو باید به جنبه عملى این فریضه توجه بسیارى نشان داد. کاربست این فریضه تابع منطق ساده‏اى است و آن حرکت از ساده به دشوار و یا به تعبیر فقها الایسر فالایسر است. در این‏جا مقصود نه عقده‏گشایى است و نه کینه‏کشى. هدف فقط تحقق معروف و از میان بردن منکر است. به گفته شهید مطهرى: امر به معروف و نهى از منکر از کارهایى است که ساختمان و کیفیت ترتیب آن و این که در کجا مفید است و به چه شکل مفید است و مؤثر است و بهتر ثمر مى‏دهد و به بار مى‏نشیند و نتیجه مى‏دهد، همه را شارع در اختیار عقل ما و فکر ما و منطق ما گذاشته است. (108) بدین‏ترتیب، سخن از شیوه واحد و ترتیب معین، کارگشا نیست. اما در این‏جا چند نکته باید مورد توجه قرار گیرد: نخست آن‏که هدف از اجراى این فریضه، اثرگذارى است. این فریضه برخلاف فرایض عبادى که به‏طور مطلق از ما خواسته شده و نمى‏توانیم تأثیر آنها را معین کنیم، دقیقا مشروط و منوط به تأثیر است و در شرط دوم آن هم دیدیم که اثرگذارى از شروط آن است . لذا همواره این نکته باید مدنظر باشد. دیگر آن که، چنین نیست که همیشه امر و نهى شونده پایین‏تر و کم‏شخصیت‏تر از آمر و ناهى است؛ بلکه او نیز انسانى است با حقوقى همسنگ آمر و چه‏بسا از نظر انسانى و اخلاقى از او برتر باشد. (109) به همین دلیل تحقیر او و آزردنش خلاف شرع و حرام است. (110) نکته سوم آن که هدف از اجراى این فریضه، اجراى آن به هر شکل و با هر قیمتى نیست، بلکه شیوه‏هاى اجرایى نیز باید درست و انسانى و اخلاقى باشد. اساسا هدف مقدس از طریق به‏کار گرفتن وسیله مقدس به‏دست مى‏آید، نه وسیله نامشروع. با توجه به این نکات است که مسئله مراتب امر به معروف و نهى از منکر در فقه و اخلاق ما مطرح شده است و از ما خواسته‏اند تا این مراتب را حتى‏المقدور رعایت کنیم. مقصود از رعایت کردن این منطق آن است که بیش‏ترین نتیجه را با کم‏ترین هزینه و مئونه به‏دست آوریم و گرهى را که با دست گشوده مى‏شود، با دندان نگشاییم. از این‏رو، الگوى کلى مراتب و انگاره آن براساس سه مرتبه شکل گرفته است و فقها بر آن رفته‏اند که مراتب انکار از انکار قلبى، زبانى و عملى تشکیل مى‏شود و آمر و ناهى باید به ترتیب از این سه مرحله بگذرد. (111) البته هر یک از این مراتب، خود داراى زیرمرتبه‏هاى دیگرى مى تواند باشد که آمر و ناهى براساس شناختى که از جامعه و مخاطبان خود دارد، مى‏تواند آنها را شناسایى کرده، به‏کار گیرد.

خاستگاه این الگو را مى‏توان در سخنان امام على‏علیه السلام یافت. ایشان طى سخنانى در باب جهاد و به قصد برانگیختن مردم به‏سوى آن فرمود: اى مؤمنان، آن‏که بیند ستمى مى‏رانند یا مردم را به منکرى مى‏خوانند و او به دل خود آن را نپسندد، سالم مانده و گناه نورزیده و آن‏که به زبان انکار کرد، مزد یافت و از آن‏که به دل انکار کرد، برتر است و آن‏که با شمشیر به انکار برخاست تا کلام خدا بلند و گفتار ستمگران پست گردد، او کسى است که راه رستگارى را یافت و بر آن ایستاد و نور یقین در دلش تافت. (112) همچنین، روزى هنگام ایراد خطبه، مردى برخاست و به حضرت گفت: «اى امیرمؤمنان، ما را از مرده زندگان باخبر ساز. (113) » امام نیز پذیرفت و پس از اشاره به بعثت پیامبران و حاکمیت آنان، از نسل‏هایى که پس از آنان آمدند سخن گفت و آنان را این‏گونه تقسیم کرد: از مردمان کسى است که کار زشت را ناپسند مى‏شمارد و به‏دست و زبان و دل خود آن را ناخوش مى‏دارد، چنین کس خصلت‏هاى نیک را به کمال رسانیده؛ و از آنان کسى است که به زبان و دل خود انکار کند و دست به کار نبرد، چنین کس دو خصلت از خصلت‏هاى نیک را گرفته و خصلتى را تباه ساخته؛ و از آنان کسى است که منکر را به دل زشت مى‏دارد و به‏دست و زبان خود بر آن انکار نیارد، چنین کس دو خصلت را که شریف‏تر است ضایع ساخته و به یک خصلت پرداخته؛ و از آنان کسى است که منکر را بازندارد به دست و دل و زبان، چنین کسى مرده‏اى است میان زندگان؟ (114) بدین‏ترتیب، از نظر حضرت، امر به معروف و نهى از منکر، داراى سه مرتبه است که یکى برتر از دیگرى است: .1 مرتبه قلبى؛ .2 مرتبه زبانى؛ .3 مرتبه عملى. مقصود از مرتبه قلبى آن است که انسان حداقل در دل خویش میان معروف و منکر تفاوت نهد و خواهان معروف باشد و منکر را ناخوش بدارد. این کم‏ترین مرتبه‏اى است که صالح را از طالح و درستکار را از بدکار جدا مى‏سازد و اگر کسى به قلب نیز از منکر ناخشنود نباشد، همدست بدکاران و شریک جرم آنان خواهد بود. امام خود، درباره این عنصر قلبى و اهمیت آن مى‏فرماید: «مردم، خشنودى و خشم [از چیزى‏] همگان را [در پیامد آن‏] شریک سازد [و کیفر و پاداش آنچه بدان راضى شده‏اند به آنان بپردازد] چنان‏که ماده شتر ثمود را یک تن پى نمود و خدا همه آنان را عذاب فرمود؛ چرا ـ که گرد اعتراض نگردیدند ـ و همگى آن کار را پسندیدند. (115) » لذا هر مسلمانى باید منکر را بد بشمارد و معروف را بپسندد وگرنه از مسلمانى بویى نبرده و مرده متحرکى است و به تعبیر امام، مرده‏اى میان زندگان است. از نظر امام اساسا چنین کسى مسخ شده و از طبیعت انسانى خود بیرون شده است: «آن که به دل کار نیکى را نستاید و کار زشت را ناخوش نیاید، طبیعتش دگرگون شود، چنان‏که پستى وى بلند و بلندى‏اش سرنگون . (116) » این مسخ‏شدگى تا آن‏جا پیش مى‏رود که چنین کسى هر چند خود مرتکب گناه نشده باشد، شریک گناهکاران به‏شمار خواهد آمد. به گفته امام: «آن‏که به رفتار گروهى خشنود است، مانند آن است که شریک رفتارشان باشد. (117) » عکس این مطلب هم راست است: آن که شاهد رفتار نادرست کسانى است، اما به دل آن را ناخوش مى‏دارد، گویى اساسا شاهد آن رفتار نبوده است. امام على‏علیه السلام به روایت از سول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مى‏فرماید: «هر که شاهد ماجرایى باشد و آن‏را ناخوش دارد؛ مانند کسى است که آن‏را ندیده است و آن‏که شاهد ماجرایى باشد و آن را خوش دارد، مانند کسى است که شاهد آن بوده است. (118) » صرف ناخوش داشتن نیز کافى نیست. این ناخشنودى باید ظهور و بروزى در چهره و رفتار انسان داشته باشد. بدین روى امام خبر مى‏دهد که «رسول‏خدا به ما فرمان داد تا با معصیت‏کاران با چهره‏هایى دژم روبرو شویم. (119) » اما دومین مرتبه از نظر امام آن است که مسلمان به زبان امر و نهى کند. کسى که چنین مى‏کند، دست‏کم اعتراض خود را نسبت به رفتار نادرست نشان مى‏دهد و موضع خود را به نمایش مى‏گذارد. تحقق بسیارى از معروف‏ها و از میان رفتن بسیارى از منکرها در گرو ظهور این مرتبه از امر به معروف و نهى از منکر است. با حضور این عنصر است که افراد حس مى‏کنند هنوز جامعه زنده است و نبض اخلاقى آن مى‏زند و نسبت به نادرستى‏ها حساسیت دارد. لیکن مسئله در این جا متوقف نمى‏شود و باید این گفتار با رفتار آمر و ناهى هماهنگ باشد. براى مثال این درست نیست که کسى را نهى از منکر کنیم و آن‏گاه که دیدیم ترتیب‏اثرى به گفته ما نداد، همچنان مراوده خود را با او ادامه دهیم. امام على‏علیه السلام خود از گروهى اسرائیلیان نام مى‏برد که در برابر منکر حساسیت زبانى داشتند؛ اما چون دوست خود را نهى از منکر مى‏کردند و با این که او دست از منکر بازنمى‏داشت، همچنان همنشین و هم‏خوراک او بودند. بدین روى خداوند همگان را به عذاب دچار کرد. (120) از نظر امام برترین مرتبه امر به معروف آن است که انسان دست به اقدام بزند و عملا براى تحقق معروف و نابودى منکر بکوشد. آن‏گاه که آن منکر، حمله نظامى دشمن است، اقدام عملى، برگرفتن سلاح و به جنگ او رفتن است. اما همیشه نیازى به اسلحه برگرفتن نیست و همواره احتمال حمله دشمن وجود ندارد. لذا باید اقدام عملى یا یدى را در سطح وسیع‏ترى دید. مقصود از اقدام عملى هرگونه حرکت هدف‏دار و مشروعى است که براى تحقق معروف و نابودى منکر لازم است. گاه این اقدام عملى، بسیج نظامى است و گاه کوشش براى سوادآموزى و ریشه‏کنى بى‏سوادى و گاه تلاشى است براى سازندگى و آبادانى کشور.

به نظر مى‏رسد میان آنچه امام به عنوان مراتب امر به معروف و نهى از منکر نام مى‏برد و آنچه فقها در این باب مى‏گویند، اندکى اختلاف باشد. امام بر آن است که هر مسلمان باید هم به دل و هم به زبان و هم به کردار خواستار معروف و بیزار از منکر باشد و به مقدارى که از این مراتب عدول کند و دست از اقدام شوید و تنها به زبان یا دل اکتفا کند، از ارزش دینى او کاسته مى‏شود. لذا برخورد ایشان با این مسئله برخوردى ارزشى است و از نظر ایشان مسلمان کامل باید در هر سه مرتبه فعال باشد. به‏همین دلیل فرزند خود را توصیه مى‏کند که: «به‏دست و زبان کار پسند را زشت شمار و از آن که کار ناپسند کند با کوشش، خود را دور بدار. (121) » اما آنچه فقها در این باب مى‏گویند، نه ناظر به آمر و ناهى است، بلکه ناظر به ضرورت و نیاز است. اگر منکر با زبان رفع شود، دیگر نیازى به اقدامات ویژه نیست. پس دیگر تعارضى میان دو نگاه پیش‏گفته وجود ندارد. به تعبیر دیگر، امام به این مسئله از نگاه عقیدتى مى‏نگرد و فقها از منظر عملى. به‏ویژه آن‏که پاره‏اى اقدامات عملى نیازمند تشکیلات و اختیارات و حتى اجازه خاص است و اگر هر کس بخواهد در وسیع‏ترین عرصه و به هر شکلى براى امر به معروف و نهى از منکر، دست به اقدام عملى بزند، به تعبیر فقها «اختلال یا فساد نظام» (122) پیش مى‏آید.

آداب امر به معروف و نهى از منکر

از میان فرایض اسلامى، تنها فریضه‏اى که مشروط به تأثیر است، همین امر به معروف و نهى از منکر است. از ما خواسته‏اند تا بى‏توجه به تأثیر، نماز بخوانیم یا روزه بگیریم. لیکن در مورد امر به معروف، مؤثر واقع شدن آن، یکى از شرایط وجوبش به‏شمار است. (123) همه شرایط و مراتب و آدابى که براى اجراى این فریضه در نظر گرفته‏اند، چیزى نیست جز کوشش براى مؤثرتر شدن آن. لذا هرگز در این مورد نمى‏توان به شعار «بر رسولان بلاغ باشد و بس» بسنده کرد. بنا بر این آن‏که در پى امر به معروف و نهى از منکر است، باید طبیب‏وار و مشفقانه درد بیمار خود را بشناسد و داروى مناسب آن را تجویز نماید و در این راه آدابى را به‏کار بندد که او را موفق سازد. اما «مقصود از آداب، آن چیزهایى است که رعایت آنها در حصول غرض و گرفتن نتیجه مؤثر است. (124) » برخى از این آداب، اختصاص به امر به معروف ندارد و شامل بیش‏تر عرصه‏هاى زندگى نیز مى‏شود و پاره‏اى از آنها در پاره‏اى از کتاب‏ها تحت عنوان شرایط امر به معروف و نهى از منکر ذکر شده و یا از مشتقات آنها به‏شمار آمده است. تأمل در این آداب، ما را متوجه حقیقتى ناخوشایند مى‏کند: بسیارى از امر به معروف‏هاى ما، در حقیقت امر به منکر و زیر پا گذاشتن حقوق مسلم دیگران و تجاوز به حریم زندگى آنان است که شارع به هیچ روى بدان خشنود نیست.

امام على‏علیه السلام، در کنار تأکیدات بسیار بر اصل این فریضه، همواره بر آن است تا با آموختن آداب آن، دیگران را از کج‏فهمى و برداشت ناصواب برحذر دارد و شیوه درست آن را به مؤمنان بیاموزد. در این‏جا پاره‏اى از آداب این فریضه را از منظر امام‏علیه السلام نقل مى‏کنیم. مهم‏ترین این آداب عبارتند از:

1.پرهیز از تجسس؛ 2.پرهیز از پرده‏درى؛ 3.پرهیز از دشنام؛ 4.رفاقت؛ 5.صبورى.

.1 پرهیز از تجسس

امر به معروف و نهى از منکر، ناظر به حقوق اجتماعى مسلمانان است و تنها در این حوزه کاربرد دارد. از این‏رو کشاندن آن به حریم خصوصى مردم جز مسخ این فریضه و مشکل‏سازى نتیجه‏اى ندارد. اساسا تا ترک معروف یا ارتکاب منکرى آشکار نباشد، کسى را حق پى‏جویى و تجسس براى احراز آن نیست. اگر کسى در نهان گناهى مرتکب مى‏شود و یا واجبى را فرومى‏گذارد، تنها به خودش زیان مى‏زند، نه دیگرى.

این مسئله، از مسلمات اسلام است که هر کس حریم خصوصى خود را دارد و کسى را حق تجسس در آن نیست. داستان خلیفه دوم و بالا رفتن از خانه دیگران براى کشف منکر و عکس‏العمل آن مسلمان، معروف است. هنگامى که عمر مچ آن شخص مرتکب منکر را گرفت، آن مرد مدعى شد که اگر من مرتکب یک منکر شده باشم، تو را سه منکر است که یکى از آنها، تجسس است که به تصریح قرآن کریم (سوره حجرات، آیه 12) حرام است. خلیفه نیز خطاى خود را پذیرفت و از او درگذشت . این ماجرا را غزالى در احیاءالعلوم (125) و کیمیاى سعادت (126) به تفصیل نقل مى‏کند. از نظر امام على‏علیه السلام اساسا اگر گناهى در نهان صورت گیرد و یا واجبى ترک شود، تنها عامل و تارک زیان مى‏بیند و از رحمت خدا محروم مى‏گردد، و دیگران از این کار زیانى نمى‏بینند. فلسفه امر و نهى نیز در درجه اول حفظ سلامت جامعه است. امام‏علیه السلام از رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل مى‏کند که ایشان فرمود : «هرگاه بنده‏اى در نهان گناهى را مرتکب شود، جز او زیانى نمى‏بیند و هرگاه آشکارا آن را مرتکب شود و بر او خرده نگیرند، عموم مردم از آن زیان مى‏بینند. (127) » از نظر امام کیفر و مجازات الهى هنگامى دامنگیر جمع مى‏گردد که گناه فردى آشکارا صورت گیرد: «خداوند عامه را به گناه خاصه، هرگاه آنان در نهان مرتکب کار زشتى شوند و عامه از آن باخبر نشوند، کیفر نمى‏دهد. (128) » بدین‏ترتیب قلمرو کاربرد امر به معروف و نهى از منکر، اعمال آشکار و جایى است که ترک معروف یا ارتکاب منکر، آشکار و عیان باشد.

فقها در این زمینه چندان دقت‏نظر و احتیاط به خرج مى‏دهند که نه تنها گناه نهانى را مشمول امر به معروف و نهى از منکر نمى‏دانند، بلکه معتقدند اگر ترک واجب یا ارتکاب منکر نیز آشکار باشد، اما از سر جهل به موضوع صورت گرفته باشد، باز امر به معروف و نهى از منکر واجب نیست. براى مثال امام خمینى، در این باب مى‏گوید: «اگر فاعل [منکر] جاهل به موضوع باشد، انکار او و رفع جهلش واجب نیست؛ مانند آن‏که نماز را از سر غفلت یا فراموشى نخواند و یا بر اثر جهل به موضوع، مسکرى نوشید. (129) » البته این مسئله ناظر به موارد عمومى یا جزئى است، اما جایى که مسئله حیاتى باشد، دیگر نمى‏توان سکوت کرد: «البته اگر آن مسئله به‏گونه‏اى باشد که خداوند متعال به هیچ روى ارتکاب و یا ترکش را نمى‏پسندد، مانند قتل نفس محترمه، اقامه آن [فریضه‏] و امر و نهى در این مورد واجب است. (130) » بنا بر این در امر و نهى هم باید ترک واجب یا ارتکاب منکر، آشکار باشد و هم فاعل و تارک دچار فراموشى یا غفلت و یا جهل به موضوع نشده نباشد وگرنه جایى براى اجراى این فریضه نیست. از این‏رو، باید این تلقى نادرست را که امر به معروف و نهى از منکر، گونه‏اى فضولى در کار دیگران و تجسس و دخالت در امور شخصى افراد است، کنار گذاشت و براى رفع این پندار ناروا کوشید. امر به معروف و نهى از منکر هیچ نسبتى با تجسس و فضولى در کار دیگران ندارد و اگر هم بتوان نسبتى برقرار کرد، نسبت تضاد است.

در این‏جا تنها یک استثنا وجود دارد و آن‏هم بازرسى، بررسى و مراقبت از کردار و اعمال سازمان‏ها و مؤسسات است. از آن‏جا که فلسفه وجودى سازمان‏هاى دولتى و مؤسسات عمومى، تأمین مصالح عامه است، باید دید که آیا در این مسیر گام برمى‏دارند و آیا براى تحقق این هدف مى‏کوشند یا خیر. اساسا نظارت بر سازمان‏ها غیر از تجسس است؛ زیرا تجسس به معناى کنجکاوى در امور شخصى افراد و دخالت در حریم خصوصى آنان است؛ حال آن‏که در سازمان‏ها و مؤسسات، چیزى به نام حریم خصوصى وجود ندارد. این نهادها با امکانات و بودجه مردم و براى خدمت به آنها پدید آمده‏اند و همواره باید در این مسیر نیز حرکت کنند. این اصل در مورد مدیران و گرداندگان مؤسسات عمومى نیز صادق است. چرا که آنان با در اختیار گرفتن بودجه و امکانات مردمى، متعهد شده‏اند در جهت تأمین مصالح جامعه حرکت کنند. بنا بر این باید احراز شود که تا چه حد به تعهد خویش پایبندند. البته این مسئله باز به معناى دخالت در امور شخصى مدیران و تجاوز به حریم خصوصى آنان نیست، بلکه مقصود آن است که همواره باید حوزه مدیریتى و اختیارات چنین کسانى زیرنظر باشد و کنترل گردد. با همین رویکرد است که امام على‏علیه السلام از مالک‏اشتر مى‏خواهد کارهاى زیردستان و کارگزاران خود را زیرنظر داشته باشد و از طریق فرستادن منهیان و مراقبان، مانع تخلفات احتمالى آنان گردد. در این مورد ایشان پس از آن‏که دستور مى‏دهد تا کارگزاران براساس توان و شایستگى انتخاب شوند، مى‏فرماید: «بر کارهاى آنان مراقبت دار و جاسوسى راستگو و وفاپیشه بر ایشان بگمار که مراقبت نهانى (131) تو در کارهایشان، وادارکننده آنها است به رعایت امانت و مهربانى است بر رعیت. (132) »

.2 پرهیز از پرده‏درى

انسان، طبیعتا به خطاکارى گرایش دارد، وگرنه دیگر نیازى به امر و نهى نبود. از آن‏جا که غرایز در او بالفعل و تربیت‏پذیرى بالقوه است، (133) اگر به خود واگذاشته شود، به کجروى خواهد افتاد. در این مرتبه نفس بسیار نیرومند و حاکم و آمر است و همان است که حضرت یوسف از آن چنین یاد مى‏کند: «نفس خود را تبرئه نمى‏کنم که نفس به بدى فرمان مى‏دهد، مگر آن که پروردگارم رحم کند. (134) » بدین‏ترتیب، حتى در آرمانى‏ترین جوامع و با بودن بهترین الگوها، نمى‏توان تضمین کرد که هیچ خطایى رخ ندهد. از این‏رو، گفته‏اند: «انسان جایزالخطا ـ و حتى گاه واجب‏الخطا ـ است.» توجه به این حقیقت، هشدارى است در باب شناخت بیش‏تر ماهیت انسان و به‏کار گرفتن درست اصل امر به معروف و نهى از منکر.

افزون بر این، نه تنها ارتکاب فحشا و اعمال ناپسند، از نظر دینى منکر است، گزارش و نقل و نشر آن نیز نوعى منکر به‏شمار مى‏رود. از این‏رو اگر کسى مرتکب گناهى شد، موظف است آن را پنهان نگه دارد و از تجاهر به آن خوددارى کند. رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم پس از آن‏که مسلمانى را که زنا کرده و آن‏گاه خود به آن اعتراف کرده بود، حد زد، فرمود : «هر کس بدین ناپاکى‏ها آلوده شد، سزاوار است که خود را با پوشش خداوند متعال، درپوشد و اظهار مکند. (135) » امام على‏علیه السلام نیز پس از آن‏که مسلمانى به گناه مستوجب حدى اعتراف کرد، خشمگین شد و فرمود: «چه‏قدر زشت است که یکى از شما مرتکب این‏گونه فحشاها مى‏شود و سپس در برابر همگان خود را رسوا مى‏کند! چرا در خانه‏اش توبه نکرد؟ به خدا سوگند، توبه‏اش میان خود و خدا برتر از اجراى حد بر او به‏وسیله من است. (136) » بنابراین نه تنها مرتکب گناه حق ابراز آن را ندارد، بلکه دیگران نیز حق ندارند که گناه پنهان کسى را آشکار و عیان سازند و آن را منتشر کنند. قرآن کریم نیز، در این باب تهدید سنگینى کرده است. (137) رعایت ظواهر و پایبندى به اصول اخلاق اجتماعى، مسئله‏اى است و اخلاقى زیستن در نهان و داشتن خشیت الهى، مسئله دیگرى است. امر به معروف و نهى از منکر در پى تأمین مسئله نخست است. بر این اساس، هرگونه پرده‏درى و افشاگرى درباره گناهان نهان، خود نوعى منکر است و مستوجب مجازات.

نوشته‏اند: روزى خلیفه دوم بر منبر خود با صحابه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مشورت کرد و پرسید: «چه گویید، اگر امام به چشم خویش منکرى بیند، روا بود که حد زند؟» گروهى گفتند: «روا بود. (138) » اینان فقط مسئله مجازات را مد نظر داشتند، گویى که هدف اصلى مجازات، تنبیه مجرم است . حال آن‏که واضع قانون، که علیم و حکیم است، اهداف دیگرى را نیز براى آن در نظر گرفته است که مهم‏ترین آن حفظ سلامت جامعه و حفظ ظاهر آن است. امام على‏علیه السلام که در آن‏جا حضور داشت، این پاسخ را نپسندید و اعلام داشت: خداوند متعال خود، شرط اجراى این‏گونه حدود را گواهى دو شاهد عادل قرار داده است و امام را که یک‏تن است نرسد به استناد گواهى خود حدى اجرا کند.« این کارى است که خداى ـ عزوجل ـ در دو عدل بسته است، به یک تن کفایت نیفتد. و روا نداشت که امام به علم خویش در این، کار کند و واجب داشت فرو پوشیدن. (139) » از نظر امام، حفظ سلامت آشکار جامعه، مهم‏تر از اجراى حدود خاص است که مستلزم رسواسازى و افشاگرى است. از این‏رو طى سخنان کوبنده‏اى از یاران خود مى‏خواهد دست از پرده‏درى بردارند و خود را برتر از گناهکاران ندانند و همواره در نظر داشته باشند که بسا گناه دیگران آمرزیده شود، اما از آنان، نه. امام در این باب چنین توصیه مى‏کند: بر کسانى که گناه ندارند و از سلامت دین برخوردارند، سزا است که بر گناهکاران و نافرمانان رحمت آرند و شکر این نعمت بگزارند؛ چندان‏که این شکرگزارى آنان را مشغول دارد و به گفتن عیب مردمان وانگذارد. تا چه رسد به عیب‏جویى که برادر را نکوهش کند و به آنچه بدان گرفتار است، سرزنش کند. آیا به خاطر ندارد که خدا چگونه بر او بخشید و گناهان پوشید ـ بزرگ‏تر از گناهى که او را بدان مذمت کند ـ و چگونه او را مذمت کند که خود چنان گناهى کرده است ـ لیکن پوشیده و در پرده است ـ و اگر چنان گناهى نداشته گناهان دیگرى داشته که از آن گناه بزرگ‏تر است؛ و به خدا سوگند، اگر گناهى که کرده بزرگ نیست و گناهى است خرد، جرأت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بزرگ‏تر باید شمرد.

اى بنده خدا در گفتن عیب کسى که گناهى کرده است، شتاب مکن! چه، امید مى‏رود که آن گناه را بر او ببخشند و بر گناه خرد خویش ایمن مباش! چه، بود که تو را بر آن عذاب کنند. پس اگر از شما کسى عیب دیگرى را دانست، بر زبان نراند، به خاطر عیبى که در خود مى‏داند . و شکر بر کنار ماندن از گناه او را بازدارد از آن‏که دیگرى را که به گناه گرفتار است، بیازارد. (140) امام بر این مسئله چنان تأکید دارد که در عهدنامه‏اش به مالک اشتر، او را از کسانى که گناه نهان افراد را آشکار مى‏سازند، برحذر مى‏دارد و توصیه مى‏کند که گناه مردمان را بپوشاند و «از رعیت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش که عیب مردم را بیش‏تر جوید، که همه مردم را عیب‏ها است و والى از هر کس سزاوارتر به پوشیدن آنها است. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشکار گردانى و باید آن را که برایت پیدا است بپوشانى و داورى در آنچه از تو نهان است با خداى جهان است. پس چندان که توانى زشتى را بپوشان تا آن را که دوست دارى بر رعیت پوشیده ماند، خدا بر تو بپوشاند. (141) » بدین‏ترتیب، امام على‏علیه السلام واقع‏گرایانه جامعه را مى‏بیند و مى‏داند که همه مسلمانان قدیس نیستند و یوسف‏وار به‏پاکى زندگى نمى‏کنند. اما این دلیل نمى‏شود که هر گناه نهانى را آشکار کنیم و کوس رسوایى هر مسلمانى را بر سر هر کوى و برزن بزنیم. کسى که در پى عیب‏جویى این و آن است، همچون بیکاره‏اى است که بر گندابى مى‏نشیند و آن را با چوبى به هم مى‏زند تا هر لحظه بوى ناخوش آن، رهگذران را بیازارد. این منطق امر به معروف نیست، مسلمان راستین آن است که خاکى بر آن گنداب بریزد و عفونت آن را بپوشاند، نه آن‏که عفونتش را به هر سو بپراکند. گوهر سخن امام همین است. هیچ توجیه اخلاقى براى رسوا کردن دیگران به سبب گناهان نهانشان نیست. بدین روى نه تنها به نام امر به معروف نمى‏توان پرده‏درى کرد، بلکه یکى از معروف‏ها ستر عیوب و پرده‏پوشى تا حد ممکن است؛ یعنى همان کارى که امام على‏علیه السلام با مجرمانى مى‏کرد که خود براى اعتراف کردن مى‏آمدند. ایشان با تجاهل و دفع‏الوقت و تعویق اجراى حد، مى‏کوشید پرده بر گناهان آنان بیفکند و مرتکبان منکر را بیمارانى مى‏دانست که نیازمند ترحمند، نه دشمنانى سزاوار لگدکوبى . در تحلیل نهایى، کسانى که در پى عیب‏جویى و عیب‏یابى این و آنند، یا خود عیبناکند و یا در سر سویداى خود آرزوى آن را دارند. آن‏که در پى افشاى گناهان دیگرى است، یا خود در حسرت ارتکاب گناه مى‏سوزد و یا آن‏که مى‏خواهد با این کار قبح عمل از بین برود و زمینه گناهکارى او نیز فراهم شود. امام على‏علیه السلام این نکته ظریف روانى را چنین گزارش کرده‏اند: «عیبناکان، دوستدار پخش معایب مردمند، تا عذرى براى عیبناکى خود فراهم آرند. (142) »

.3 پرهیز از دشنام

امر به معروف و نهى از منکر، فریضه و واجب است. اما براى اجراى آن نباید پا از حدود شرع بیرون گذاشت. این واجب از آنهایى است که نمى‏توان براى اجراى آن واجب‏هاى دیگر را فروگذاشت و به محرماتى دیگر مرتکب شد. یکى از محرمات رایج در اجراى این فریضه، بدزبانى و دشنام‏گویى است، که آمر و ناهى مى‏پندارد چون حق با او است، مى‏تواند از هر زبانى و واژگانى استفاده کند. منطق قرآن و دستور خداوند متعال به موسى و هارون‏علیهما السلام (143) باید در این زمینه راهنماى هر مسلمانى باشد. قرآن کریم حتى دشنام دادن به مشرکان را درست نمى‏شمارد (144) و مؤمنان را کسانى مى‏داند که از هرگونه لغوى دورى مى‏گزینند (145) و حتى به جاهلان پاسخى در خور و مسالمت‏آمیز مى‏دهند. (146) هدف از امر و نهى، نفوذ در دل‏ها و برانگیختن مردمان در جهت پدید آوردن معروف و از میان برداشتن منکر است؛ حال آن‏که دشنام‏گویى مانع از نفوذ و سد راه همدلى است. اگر هم کم‏ترین امکان تأثیرى در میان باشد، دشنام دادن و بدگویى، آن‏را از میان مى‏برد. از این‏رو در منظومه فکرى امام على‏علیه السلام جایى براى دشنام دادن وجود ندارد و ایشان روا نمى‏دارد که مسلمانى دهان خود را بدان بیالاید. حضرت چون در جنگ صفین دید که یارانش به لشکریان معاویه دشنام مى‏دهند، آنان را از این کار برحذر داشت و فرمود: من خوش ندارم شما دشنامگو باشید؛ لیک اگر کرده‏هاى آنان را بازگویید و حالشان را فرایاد آرید، به صواب نزدیک‏تر بود و در عذرخواهى رساتر. (147)

.4 رفاقت

عصاره آداب امر به معروف و نهى از منکر در لسان معصومان، تحت عنوان رفق آمده است. مقصود از رفق، ملایمت، نرمى، مدارا و رفاقت با تارک معروف و مرتکب منکر است. نه این‏که با او دوستى و رفاقت به معناى امروزین داشته باشیم، بلکه در برخوردهایمان راه نرمى و مدارا را پیش بگیریم و دوستانه و مشفقانه بکوشیم خطاکار را از راه کج بازآوریم. هنگامى امر و نهى ما مؤثر مى‏افتد که راه همدلى را برگزینیم و تارک معروف را همچون بیمارى بدانیم که نیازمند کمک ما است. خداوند متعال به پیامبرش‏صلى الله علیه وآله وسلم مى‏آموزد تا از منکر بیزار باشد، بى‏آن‏که از عاملان آن بیزارى جوید و به او مى‏فرماید: «پس اگر تو را نافرمانى کردند، بگو: من از آنچه مى‏کنید بیزارم. (148) » در نتیجه حضرت رسول از کردار نادرست آنان بیزارى مى‏جوید، نه از خود آنان. همچنان که طبیب از بیمار متنفر نیست و بر آن است تا او را درمان کند و از چنگال بیمارى برهاند . کسانى که در صدر اسلام مى‏زیستند و از نزدیک با تعالیم وحیانى و نبوى آشنا بودند، این نکته را نیک دریافته بودند. لذا اگر کسى از آنان مرتکب گناهى مى‏شد و براى حد خوردن خود را معرفى مى‏کرد، به رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم یا امام على‏علیه السلام عرض مى‏کرد: طهرنى؛ «پاکم ساز». آنان به نیکى مى‏دانستند که هدف از حد زدن، نه کیفر دادن گناهکار، که پاک ساختن او از گناه است.

آن‏که در پى امر و نهى است، نیز باید چنین نگاهى به امر و نهى خود داشته باشد. امام على‏علیه السلام از رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل مى‏کند که فرمود نباید امر به معروف و نهى از منکر کند، جز آن که این سه صفت در او باشد: «در آنچه بدان امر مى‏کند، رفیق و در آنچه از آن نهى مى‏کند رفیق باشد... (149) ». تعبیر کلیدى رفق در گفتار معصومان فراوان وارد شده است. براى مثال امام صادق، پس از نقل ماجرایى عبرت‏آموز مى‏فرماید: «امامت ما با رفق و دوستى و معاشرت خوب و پرهیزگارى است. (150) » خطبه 140 نهج‏البلاغه که پیش‏تر ذکر شد، بر این اصل پا مى‏فشارد که آنان که خود را پاک مى‏دانند، چندان غره نشوند و به سپاس این نعمت به بدکاران با چشم رحمت و شفقت بنگرند . همچنین امام از مالک اشتر مى‏خواهد تا مهربانانه با بدکاران برخورد کند و آنچه را که شایسته پوشاندن است، بپوشاند. سخن کوتاه، اساس امر به معروف و نهى از منکر، نفوذ و تأثیر است و این یک بدون رفق و مدارا و نرمى حاصل نمى‏شود.

.5 صبورى

مسائل اجتماعى، برآیند عوامل بسیارى است که همگى در طول زمان شکل مى‏گیرند. اگر کسى پندارد که با امر و نهى او همه چیز به سرعت درست مى‏شود، خود را فریفته و ماهیت جامعه و سازوکار آن و روحیات مردم را نشناخته است. از این‏رو آن که در پى تحقق این فریضه است، باید صبورانه و پیگیرانه به کار خود ادامه دهد و اگر نتیجه کارش نیز ظاهر نشد، نومید نگردد؛ که: «شکیبا، پیروزى را از کف ندهد، اگرچه روزگارانى بر او بگذرد. (151) » با همین نگاه است که امام به فرزندش فرمان مى‏دهد تا امر به معروف و نهى از منکر کند و خود را به سختى عادت دهد و در این کار صبورى پیشه کند. (152) اساس اثربخشى این فریضه آن است که از حالت اتفاقى و گاه به گاهى بیرون آید و به شکلى مستمر و خستگى‏ناپذیر صورت گیرد، تا آن‏که به‏تدریج معروف در جایگاه درست خود قرار گیرد و منکر از سطح جامعه ناپدید شود.

اگر همچنان در سخنان امام و سیره عملى ایشان به کاوش ادامه دهیم، آداب بسیار دیگرى را خواهیم یافت، مانند اخلاص در عمل که همه‏جا و به‏ویژه در این‏جا کارساز و حیاتى است . داستان مبارزه امام‏علیه السلام با آن پهلوان عرب، یعنى عمرو بن عبدود و اخلاص ایشان در آن جنگ، زبانزد بسیارى از بزرگان است. (153)

گفتار چهارم: امام و حسبه

حسبه، نهادى بود که براساس آموزه امر به معروف و نهى از منکر، شکل گرفت و در فرهنگ اسلامى گسترش یافت؛ تا آن‏جا که به تشکیلاتى وسیع با اختیارات و وظایفى تعریف‏شده و مسئولانى مشخص تبدیل شد.

اما حسبه چیست؟ حسبه در لغت به معناى پاداش، اجر، ثواب، شمارش و دوراندیشى است. (154) لیکن اصطلاحا به معناى همان امر به معروف است هنگامى که ترک آن آشکار، و نهى از منکر است هنگامى که ارتکاب آن آشکار، باشد. علت نامگذارى امر به معروف و نهى از منکر به حسبه ظاهرا آن است که آمر به معروف و ناهى از منکر، هدفش از این کار ثواب الهى و پاداش اخروى است. بدین‏ترتیب، حسبه، همان امر به معروف و نهى از منکر است، با نامى دیگر. اما آیا فرقى هم میان این‏دو وجود دارد؟

هر چند ماهیت این دو یکى است، مهم‏ترین تفاوت آنها در این است که حسبه، هنگامى پدیدار مى‏شود که فریضه امر به معروف و نهى از منکر، از صورت پراکنده و موردى خارج شده، به‏گونه‏اى نظام‏مند پدیدار گردد. (155) به تعبیر دیگر هرگاه براى اجراى این فریضه، نهادى ثابت پدید آید و کسانى رسما متولى اجراى آن شوند، در این صورت شاهد تحقق نهاد حسبه هستیم. پاره‏اى نویسندگان مانند ماوردى کوشیده‏اند تفاوت این‏دو را به‏تفصیل بیان کنند و میان آنها تمایزى قائل شوند، که همه آنها به همین تمرکز و سازمان‏یافتگى امر به معروف و نهى از منکر در حسبه برمى‏گردد. (156) با توجه به لزوم تمرکز در حسبه و پدید آمدن تشکیلاتى براى آن و از سوى دیگر گستره امر به معروف و نهى از منکر، به نظر مى‏رسد که حسبه تنها بخشى از وظیفه فراگیر امر به معروف و نهى از منکر باشد. کسانى به این نکته این‏گونه تصریح کرده‏اند: حسبه، آن بخش از وظیفه گسترده امر به معروف و نهى از منکر است که در شکل یک نهاد و تشکیلات در حکومت اسلامى وجود دارد و صلاحیت‏هاى آن از وظایف دیگر نهادهاى آن حکومت تفکیک شده است. (157) با این حال، برخى فقیهان حسبه و امر به معروف و نهى از منکر را یکى دانسته و از هر دو یک‏جا بحث کرده‏اند. از این‏رو شهید اول، در یکى از کتاب‏هاى فقهى خود، براى مباحث امر به معروف و نهى از منکر، عنوان «کتاب الحسبه» را برگزید. (158) غزالى نیز، تفاوتى میان این‏دو نمى‏گذارد و گرچه در رکن معاملات خود، امر به معروف و نهى از منکر را نهمین اصل مى‏شمارد، در آن‏جا باب دوم را با عنوان «در شرط حسبت» مى‏آغازد . (159) نوشته‏ها و تحقیقات مفصلى درباره پیدایش حسبه، کارنامه درخشان آن و افول و فرجام غمبار آن وجود دارد که خواندنى است. (160) در آغاز، حسبه مسئله‏اى بسیط بود و رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم و خلفا خود بدان مى‏پرداختند و آن را بخشى از وظایف خود مى‏دانستند. گرچه حسبه شامل همه شئون اجتماعى مى‏شده است، از آن جاکه عمده تجلى روابط اجتماعى مسلمانان در بازارها به هنگام داد و ستد بوده، غالب نمونه‏ها و اشارات مربوط به این بخش از زندگانى مسلمانان بوده است و حتى غالب نویسندگانى که به مسئله حسبه پرداخته‏اند، تأکید خاصى بر بازار و اصناف داشته‏اند . در تاریخ اسلام، نخستین کسى که دست به حسبت زد، پیامبراکرم بود که میان مردم مى‏رفت و آنان را امر به معروف و نهى از منکر مى‏کرد. روزى حضرت‏صلى الله علیه وآله وسلم بر گندم‏فروشى گذر کرد. دست در گندم نهاد و انگشتانش مرطوب شد. پرسید: «اى گندم‏فروش، این چیست؟» پاسخ داد: «اى رسول‏خدا، بر اثر باران است.» حضرت فرمود: «چرا آنها را بالا نیاوردى تا مردم ببینند؟ (161) » اما پس از آن‏که مکه فتح شد، سعید بن سعید بن عاص را بر بازار مکه گمارد تا بر کسب و کار مردمان نظارت کند. (162) خلیفه دوم نیز در بازارها مى‏گشت و به حسبه مى‏پرداخت. (163) امیرمؤمنان نیز چون به خلافت رسید، این سنت را پى گرفت و آن را بخشى از وظایف خود به‏شمار آورد و با وجود دغدغه‏هاى گوناگون و حوادث متعدد و جنگ‏هاى پى در پى، مى‏کوشید با رفتن به بازار و سرکشى به اصناف، وظیفه حسبه را به‏جاى آورد. ایشان غالبا در بازار کوفه مى‏گشت و مردم را به خداترسى، راستگویى، درستکارى و پرهیز از کم‏فروشى فرامى‏خواند. (164) امیرمؤمنان‏علیه السلام حسبه را عادت خود ساخته بود و هنگامى که در کوفه بود، هر بامداد به یکایک بازارها سر مى‏زد و بر سر هر بازار که مى‏رسید مى‏ایستاد، وظایف کلى فروشندگان را بیان مى‏کرد و آنان را به تکالیف خود توجه مى‏داد و بانگ مى‏زد: اى گروه تاجران، از خداى ـ عزوجل ـ بترسید. [آنان چون صداى حضرت را مى‏شنیدند، آنچه در دست داشتند مى‏افکندند و با دل و جان متوجه ایشان مى‏شدند و سخنان ایشان را مى‏نیوشیدند] خیرخواهى را مقدم دارید و با آسان‏گیرى برکت جویید. به خریداران نزدیک شوید و بردبارى را زیور خود قرار دهید. از سوگند خوردن بازایستید و از دروغ گفتن دورى کنید و از ستمگرى خوددارى نمایید . با مظلومان به انصاف رفتار کنید. به ربا نزدیک نشوید، پیمانه‏ها را کامل و ترازو را درست کنید و از کالاهاى مردم نکاهید و در زمین فساد نکنید. (165) حضرت به همین ترتیب یکایک بازارها را مى‏گشت و آن‏گاه به دارالخلافه بازمى‏گشت و به کار مردمان مى‏پرداخت. امام‏علیه السلام، در این اوامر و نواهى خود، اصول کلى معاملات عادلانه را بیان، و بازرگانان را به وظایف خود آشنا مى‏کردند. مهم‏ترین اصول از نظر حضرت عبارتند از:

ـ پرهیزگارى و خداترسى؛ ـ خیر و فزونى را از خدا دانستن و از او خیرخواهى کردن؛

ـ به دست آوردن رونق تجارى و برکت از طریق آسان‏گیرى بر مشتریان؛

ـ نزدیک‏شدن به مشتریان، از طریق ارزان‏فروشى، و بدین‏ترتیب رونق دادن به کار خود؛

ـ بردبارى را پیشه خود ساختن؛

ـ پرهیز از سوگند خوردن، دروغ گفتن و ستم کردن که غالبا از منکرات رایج در بازارها بوده است؛

ـ پرهیز از کم‏فروشى از طریق درست کردن واحدهاى توزین و اندازه‏گیرى.

به‏گفته امام حسین‏علیه السلام روزى امیرمؤمنان، استر رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم را سوار شد و به یکایک بازارهاى کوفه سر زد و براى هر صنفى نکته مربوط به آن را که امکان تقلب در آن بود، بیان فرمود. براى مثال به خرمافروشان گفت: خرماهاى پست خود را در معرض دید قرار دهند و آنها را پنهان نکنند، و به ماهى‏فروشان فرمود: از فروش ماهى گندیده و در آب مرده بپرهیزند. (166) امام‏علیه السلام، در حد بیان این کلیات توقف نمى‏کرد و هرجا فرصتى پیش مى‏آمد، به صورت موردى به حسبه مى‏پرداخت و آداب تجارت را به دیگران مى‏آموخت. نوشته‏اند: روزى کنیزکى را دید که هنگام خرید گوشت از قصاب، مى‏خواست که بر مقدار گوشت بیفزاید و سنگ را چرب‏تر بگذارد. به قصاب فرمود: «بیش‏تر بگذار که برکت را مى‏افزاید. (167) » امام‏علیه السلام در انجام دادن حسبه، همواره بر چند اصل تأکید مى‏کرد:

.1 نظارت مستقیم؛

.2 کوشش بر ناشناس بودن خود؛

.3 تفکیک حقوق شخصى از حقوق عمومى؛

.4 آمادگى براى اقدام در هر زمانى.

.1 نظارت مستقیم

سیرى در سنت امام نشان مى‏دهد که در مرکز خلافت خود، همواره خویشتن به حسبه مى‏پرداخته‏اند و علاوه بر گشت و گذار در بازارها، موارد خاص را نیز پى‏گیرى مى‏کرده‏اند و این کار را بخشى از وظایف خود مى‏دانسته‏اند و حتى هنگامى که یکى از یاران حضرت، به نام اصبغ، به ایشان عرض کرد که حاضر است به جاى ایشان در بازار به حسبه بپردازد و بهتر است که ایشان در خانه بنشیند، نپذیرفت و به او فرمود: «اى اصبغ، مرا نصیحت نکردى. (168) »

.2 کوشش بر ناشناس بودن خود

گزارش‏هاى تاریخى متعددى در دست است که گاه حضرت به حسبه مى‏پرداخت، مخاطب ایشان را نمى‏شناخت و به همین سبب گاه بى‏اعتنایى مى‏کرد یا عکس‏العمل توهین‏آمیز از خود نشان مى‏داد. این تأکید بر ناشناختگى، بدان دلیل بود که غالبا افراد در صورت شناختن امام ظاهر رفتار خود را اصلاح مى‏کردند. بدین‏روى امام ترجیح مى‏داد که در این‏گونه موارد ناشناخته بماند. براى مثال نیمه‏روزى که حضرت در حال بازگشت به خانه بود، زنى بر او راه بست و از تعدى شوهرش شکایت کرد و گفت که او را از خانه رانده است. امام نیز به در خانه آن زن رفت و شوهرش را خواست و به او گفت که با زن خود مدارا کند. آن مرد که امام را نمى‏شناخت، خشمگین شد و گفت: «به تو چه ربطى دارد! به خدا قسم، به خاطر این گفته‏ات، او را آتش مى‏زنم.» در این هنگام مردم از هر سوى گرد آمدند و امام را امیرمؤمنان خطاب کرده، به او سلام گفتند. در این حال بود که آن مرد متوجه شد که آن شفیع، خلیفه مسلمانان است و از رفتارش پوزش خواست. (169) هر چند ممکن است گفته شود که این ناشناختگى گاه اتفاقى بوده است، اما حضرت خود بر این ناشناس بودن مصر بود وگرنه مى‏توانست به‏گونه‏اى خود را بشناساند و مخاطب را به پذیرش نظر خود مجبور کند. در واقعه دیگرى، وقتى امام از باران به مغازه‏اى پناه برد، مغازه‏دار که ایشان را نمى‏شناخت، حضرت را از مغازه بیرون راند. (170)

.3 تفکیک حقوق شخصى از حقوق عمومى

گاه حضرت که به حسبه مى‏پرداخت، به موردى برمى‏خورد که ظاهرا مسئله شخصى به نظر مى‏رسید، اما گویاى حقى عمومى بود. بدین روى در این‏گونه موارد گذشت نمى‏کرد و متخلف را کیفر مى‏داد. بدین‏ترتیب نشان مى‏داد که هر جا پاى منافع عمومى در میان باشد، گذشت شاکى چندان تأثیرى ندارد. روزى امام على‏علیه السلام کنیزکى را دید که نزد خرمافروشى مى‏گرید. چون علت گریه را پرسید، کنیزک پاسخ داد که یک درهم خرما خریده است، اما اربابش آن را نمى‏پسندد و اینک مى‏خواهد آن را پس بدهد، ولى خرمافروش حاضر به پس گرفتن آن نیست. امام خطاب به خرمافروش گفت: «اى خرمافروش، خرمایت را بگیر و درهم او را پس بده، چون که او خدمتکارى است و اختیارى از خود ندارد.» خرمافروش، على را کنارى زد و سخن او را نشنیده گرفت. در این هنگام مردم گفتند: «مى‏دانى او کیست؟» گفت: «نه.» گفتند: «امیرمؤمنان را.» همان دم خرما را پس گرفت و درم کنیزک را به او داد و خطاب به امام گفت: «دوست دارم از من راضى باشى.» حضرت فرمود: «هرگاه حقوق مردم را کامل ادا کنى، بسیار از تو راضى خواهم بود. (171) » در این‏جا چون آن مرد به وظیفه‏اش عمل کرد، حضرت از او درگذشت و حق خود را ندیده گرفت و گفت که رضایت او در گرو رضایت مردم و اداى حقوق آنان است. یک بار نیز مردى پس از خریدن پیراهنى، به دلیل نداشتن آن شروطى که تعیین شده بود، آن را پس آورد. اما فروشنده از پس گرفتن آن خوددارى کرد و حتى خریدار را کتک زد. شکایت به حضرت بردند و چون ثابت شد که فروشنده به‏ناحق خریدار را زده است، امام او را نشاند و به خریدار گفت که قصاص کند . آن مرد از حق خود گذشت و او را عفو کرد. حضرت فرمود که خواستم در حق تو احتیاط کنم . سپس فروشنده را نه ضربه شلاق زد و فرمود: «این حق سلطان است. (172) »

.4 آمادگى براى اقدام در هر زمانى

حضرت هر چند بامداد را به حسبه بر بازار اختصاص داده بود، هرگاه نیاز مى‏افتاد، آماده بود تا به امر به معروف و نهى از منکر بپردازد. براى مثال در همان ماجراى شکایت زن از شوهر خود، امام بر اثر گرماى شدید روز، از او خواست تا اندکى برآساید و سپس به خانه آن زن برود. لیکن چون نگرانى آن زن را دید، اندکى درنگ کرد و سپس فرمود: «نه به خدا قسم: [صبر نمى‏کنم‏] تا آن که حق مظلوم با قوت گرفته شود. (173) » بدین‏ترتیب، حضرت همواره آماده اجراى حدود خدا و حسبه و خدمت در جهت تحقق معروف‏ها و از میان رفتن منکرها بود و در این راه هیچ سستى و کاهلى از خود نشان نمى‏داد. (174)

جمع‏بندى

طى مرور نسبتا مفصلى دریافتیم که امام على‏علیه السلام امر به معروف و نهى از منکر را به معنایى بسیار گسترده‏تر از آن‏چه تصور مى‏شود، در نظر مى‏گیرند. ایشان این فریضه را زیربناى دیگر فرایض و بنیاد دعوت اسلامى و غایت دین مى‏شناسد. امر به معروف و نهى از منکر، فلسفه حکومت و تئورى انقلاب و معیار ارزیابى صلاح و فساد و مشروعیت یا عدم مشروعیت حاکمیت‏ها به‏شمار مى‏رود. حکومتى از نظر ایشان مطلوب و مشروع است که این فریضه در آن به شکل کامل جارى باشد و همگان آزاد باشند تا یکدیگر را امر و نهى کنند.

مهم‏ترین کارکرد اجتماعى امر به معروف و نهى از منکر، تأمین حقوق همگان، اصلاح عامه، بازداشتن بدکاران، ممانعت از تجاوز به محرومان، حفظ نظام اجتماعى سالم، برقرارى عدالت و نگه‏داشت نظام ارزشى و اخلاقى جامعه است. اگر این فریضه ترک شود، به‏تدریج صالحان مست قدرت مى‏شوند و تباه مى‏گردند، یا شریران بر مسند قدرت مى‏نشینند و آن‏گاه دعاى نیکان مستجاب نمى‏شود؛ چرا که خودکرده را تدبیر نیست. این آفت در همین حد باقى نمى‏ماند، بلکه به‏تدریج اساس جامعه مضمحل مى‏گردد و راه تباهى در پیش مى‏گیرد.

امر به معروف و نهى از منکر باید به قصد حل مشکل و رفع مسئله باشد، نه مشکل‏آفرینى و مسئله‏سازى.

اساسى‏ترین ابزار نظارت اجتماعى، همین امر به معروف و نهى از منکر است که در همه عرصه‏ها کاربرد دارد. لیکن مردم غالبا به دلیل ترس یا طمع این فریضه را ترک مى‏کنند. حال آن‏که روزى و مرگ هر کس در دست خدا است و اجراى این فریضه نه روزى کسى را مى‏برد و نه رشته جانش را مى‏گسلد.

امر به معروف و نهى از منکر، شرایطى دارد که مهم‏ترین آنها پایبندى آمر به معروف و ناهى از منکر به گفته‏هاى خویش است. نکته مهم درباره این شرایط آن است که نباید بهانه‏اى براى ترک اصل فریضه گردد. باید شرط را کسب کرد و آن‏گاه به امر به معروف پرداخت. امر به معروف و نهى از منکر به قصد تأثیر صورت مى‏گیرد، نه صرفا اسقاط تکلیف. بنابراین باید در این زمینه مراتب و آداب آن را رعایت کرد و با توجه به منطق «گره کز دست بگشاید چرا آزار دندان را» از آسان به دشوار پیش رفت و شیوه «الایسر فالایسر» را به‏کار بست. مهم‏ترین آداب این فریضه از نظر امام عبارتند از: پرهیز از تجسس، پرهیز از پرده‏درى، پرهیز از دشنام و رفق و صبورى در کار؛ چرا که هدف از اجراى این فریضه، نه دخالت در حریم خصوصى افراد است و رنجاندن دیگران، بلکه مقصود اصلاح است و تربیت.

آموزه امر به معروف و نهى از منکر، مسلمانان را به راه‏اندازى و تشکیل سازمان گسترده‏اى به نام «حسبه» هدایت کرد و آنان سازمانى پدید آوردند که منحصرا وظیفه‏اش امر به معروف و نهى از منکر بود. آغازگر این حرکت خود رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم بود. امام على‏علیه السلام نیز در دوران خلافت خویش به حسبه و نظارت بر کارکرد سالم اصناف مى‏پرداخت و اصولى به‏کار مى‏بست که مهم‏ترین آنها اقدام مستقیم و مباشر خودشان بود.

کتابنامه

.1 تهذیب الاحکام. محمد بن حسن طوسى، تصحیح على‏اکبر غفارى، تهران، صدوق، .1376

.2 مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل. میرزا حسین نورى طبرسى، تحقیق مؤسسة آل‏البیت‏علیهم السلام لاحیاء التراث، قم، مؤسسة آل‏البیت‏علیهم السلام لاحیاء التراث، 1408 ق.

.3 امر به معروف و نهى از منکر. سیدحسن اسلامى، قم، نشر خرم، .1375

.4 الروضة البهیة فى شرح اللمعة الدمشقیة. محمد بن جمال‏الدین مکى عاملى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1403 ق.

.5 مسالک الافهام الى تنقیح شرائع الاسلام. زین‏الدین بن على العاملى، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیه، 1414 ق.

.6 پیکار صفین. نصر بن مزاحم منقرى، تصحیح عبدالسلام هارون، ترجمه پرویز اتابکى، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، .1370

.7 شرح نهج‏البلاغة. ابن ابى‏الحدید، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالجلیل، 1407 ق.

.8 تحریرالوسیلة. امام خمینى، بیروت، دارالتعارف، 1401 ق.

.9 شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام. جعفر بن حسن محقق حلى، تصحیح عبدالحسین محمدعلى بقال، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیه، 1415 ق.

.10 تذکرة الاولیاء. فریدالدین عطار نیشابورى، تصحیح محمد استعلامى، تهران، زوار، .1374

.11 معالم القربة فى احکام الحسبة. محمد بن محمد قرشى معروف به ابن اخوه، قاهره، الهیئة المصریه العامه للکتاب، 1976 م.

.12 غررالحکم و دررالکلم. عبدالواحد بن محمد تمیمى آمدى، شرح جمال‏الدین محمد خوانسارى، تصحیح جلال‏الدین ارموى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، .1366

.13 رویکردهاى آینده حرکت اجتهاد. سیدمحمدباقر صدر، ترجمه سیدحسن اسلامى، چاپ شده در مجموعه مقالات تأملى در نظام آموزشى حوزه، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى، .1375

.14 کتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنکر. حسین نورى همدانى، لاهور، مرتضى حسین صدر الافاضل، .1354

.15 نهج‏السعادة فى مستدرک نهج‏البلاغة. محمدباقر محمودى، بیروت، دارالتعارف، جلدهاى مختلف با تاریخ‏هاى گوناگون، ج‏1، بى‏تاریخ، ج‏2، 1396 ق، ج‏3، 1397، ج‏4 و 5، 1387، ج‏6، 1386، ج‏7 و 8، .1385

.16 النهایة فى مجرد الفقه والفتاوى. محمد بن حسن طوسى، قم، قدس محمدى، بى‏تاریخ.

.17 جواهرالکلام فى شرح شرائع‏الاسلام. محمدحسن نجفى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، .1981

.18 التبیان فى تفسیر القرآن. ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1382 ق.

.19 فروع کافى. محمد بن یعقوب کلینى، تصحیح على‏اکبر غفارى، بیروت، دار الاضواء، 1405 ق، سال اول، تهران، کتابخانه صدوق، بى‏تاریخ.

.20 گفتار ماه در نمایاندن راه راست دین. سخنرانى‏هاى سال 40ـ1339، سال اول، تهران، کتابخانه صدوق، بى‏تاریخ.

.21 کیمیاى سعادت. ابوحامد محمد غزالى طوسى، تصحیح حسین خدیو جم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، .1374

.22 گلستان سعدى. تصحیح غلامحسین یوسفى، تهران، خوارزمى، انتشارات خوارزمى، .1374

.23 ارتباطات انسانى. على‏اکبر فرهنگى، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، .1374

.24 احیاء علوم‏الدین. ابوحامد محمد غزالى، بیروت، دارالمعرفه، 1402 ق.

.25 تفصیل وسائل الشیعة الى تحصیل مسائل الشریعة. محمد بن حسن حر عاملى، قم، مؤسسة آل‏البیت‏علیهم السلام لاحیاء التراث، 1412 ق.

.26 مسند الامام على‏علیه السلام. سیدحسن قبانجى، تحقیق طاهر اسلامى، قم، اسوه، 1420 ق.

.27 راه اصلاح، یا امر به معروف و نهى از منکر. لطف‏الله صافى گلپایگانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دوم 1375، (چاپ اول 1328).

.28 الاحکام السلطانیة. قاضى ابویعلى محمد بن حسن فراء، تصحیح محمد حامد الفقى، قم، دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم.

.29 تحف العقول عن آل‏الرسول. ابن شعبه حرانى، تصحیح على‏اکبر غفارى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، .1363

.30 سلسلة الینابیع الفقهیة. به کوشش على‏اصغر مروارید، بیروت، دارالتراث والدار الاسلامیة، 1410 ق.

.31 ثواب الاعمال و عقاب الاعمال. محمد بن على بن حسین معروف به شیخ صدوق، ترجمه على‏اکبر غفارى، تهران، نشر صدوق، .1367

.32 علل الشرایع. محمد بن على بن حسین معروف به شیخ صدوق، نجف، المکتبة الحیدریه، 1385 ق.

.33 دعائم الاسلام و ذکر الحلال والحرام والقضایا والاحکام عن اهل‏بیت رسول‏الله علیه و علیهم افضل السلام. قاضى نعمان بن محمد بن منصور تمیمى مغربى، تحقیق آصف بن على‏اصغر فیضى، قاهره، دارالمعارف، 1385 ق.

.34 کتاب فضائل الصحابة. احمد بن حنبل، تحقیق وصى‏الله بن محمد عباس، مکه، جامعة ام‏القرى مرکز البحث العلمى و احیاء التراث الاسلامى، 1403 ق.

.35 موسوعة الامام على بن ابى‏طالب‏علیه السلام فى الکتاب والسنة والتاریخ. محمد محمدى رى‏شهرى [و همکاران‏]، قم، دارالحدیث، 1421 ق.

.36 حسبه یک نهاد حکومتى. سیف‏الله صرامى، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى، .1377

پى‏نوشتها:

1) سوره آل عمران، آیه .110

2) سوره مائده، آیه 63 و .79

3) سوره اعراف، آیه .199

4) سوره نحل، آیه .90

5) سوره اعراف، آیه .107

6) سوره توبه، آیه .71

7) سوره حج، آیه .41

8) سوره لقمان، آیه .17

9) سوره طه، آیه‏هاى 43ـ .44

10) سوره بقره، آیه 44 و سوره حشر، آیه‏هاى 2ـ .3

11) ر.ک: مستدرک الوسائل، ج‏12، ص‏.337 تفصیل این مطلب در ادامه خواهد آمد.

12) نهج‏البلاغه، حکمت .374

13) پاره‏اى از فقها با همین دیدگاه هنگام بحث از جهاد، براى آن کتاب مستقلى نگشوده‏اند؛ بلکه آن را در کتاب «الامر بالمعروف والنهى عن المنکر» آورده‏اند. براى مثال، ر.ک: المراسم العلویه (در مجموعه سلسلة الینابیع الفقهیه، ج‏9، ص‏67).

14) نهج‏البلاغه، حکمت .30

15) ر.ک: تحف العقول عن آل‏الرسول، ص‏.237 این حدیث، به امام حسین‏علیه السلام نیز منسوب است.

16) شرح غررالحکم و دررالکلم، ج‏4، ص‏ .374

17) نهج‏البلاغه، خطبه 92 (ترجمه شهیدى).

18) همان، خطبه .27

19) درباره علت پذیرش خلافت، ر. ک: نهج‏البلاغه، خطبه .3

20) همان، خطبه .33

21) همان، نامه .47

22) همان.

23) همان، نامه 53 (ترجمه شهیدى، ص 336).

24) نهج‏البلاغه، حکمت 252 (ترجمه شهیدى).

25) ر.ک: نهج‏البلاغه، نامه .47

26) سوره علق، آیه‏هاى 6 و .7

27) سوره مؤمن، آیه .60

28) ر.ک: نهج‏السعادة فى مستدرک نهج‏البلاغة، ج‏3، ص 245ـ .247

29) همان، ج‏1، ص‏ .391

30) همان، ج‏8، ص‏ .315

31) براى مثال در این باب ر.ک: سرمقاله مجله حوزه با عنوان «نصیحت ائمه مسلمین»، شماره 11، مهرماه 1364 و مقاله «نصیحت ائمه مسلمین» نوشته محمد سروش محلاتى، مجله حکومت اسلامى، شماره اول، پاییز 1375، ص‏135ـ .189

32) نهج‏البلاغه، نامه 53 (ترجمه شهیدى، ص 328).

33) همان، خطبه 216 (ترجمه شهیدى).

34) همان، نامه .53

35) همان، حکمت .374

36) همان (ترجمه شهیدى، ص 249).

37) ر.ک: تفصیل وسائل الشیعه الى تحصیل مسائل الشریعه، ج‏20، ص‏ .352

38) تعبیر اسمى الفرائض در سخنان امام باقرعلیه السلام در باب امر به معروف و نهى از منکر آمده است: ر.ک: فروع کافى، ج‏5، ص 55ـ .56

39) پاره‏اى از این علل در کتاب امر به معروف و نهى از منکر، تحت عنوان «علل مهجوریت امر به معروف و نهى از منکر»، ص 77ـ106 به‏تفصیل آمده است.

40) نهج‏البلاغه، حکمت .219

41) ر.ک: نهج‏البلاغه، نامه .53

42) گلستان سعدى، باب اول، حکایت اول.

43) نهج‏البلاغه، حکمت 110 (ترجمه شهیدى).

44) در این باب، امام باقرعلیه السلام سخنان ارجمندى دارد که بخشى از آن در این نوشته نقل خواهد شد و همه آن را در فروع کافى (ج‏5، ص 55ـ56) مى‏توان دید.

45) نهج‏السعادة فى مستدرک نهج‏البلاغة، ج‏3، ص‏281، و با همین مضمون، با تفاوت اندکى در کلمات، نهج‏البلاغه، حکمت .374

46) سوره ذاریات، آیه‏هاى 22ـ .23

47) براى مثال ر.ک: سوره روم، آیه 8؛ سوره لقمان، آیه 29؛ سوره فاطر، آیه 45؛ سوره نوح، آیه 4؛ سوره حجر، آیه 5 و سوره مؤمنون، آیه .43

48) ر.ک: شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام، ج‏1، ص‏ .390

49) الروضة البهیه فى شرح اللمعة الدمشقیه، ج‏2، ص‏ .415

50) مسالک الافهام الى تنقیح شرائع الاسلام، ج‏3، ص‏ .101

51) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏12، ص‏ .186

52) نهج‏البلاغه، خطبه .88

53) همان، خطبه .17

54) همان.

55) پیکار صفین، ص‏ .162

56) شرح نهج‏البلاغه، ج‏3، ص‏ .186

57) ر.ک: مسالک الافهام الى تنقیح شرائع الاسلام، ج‏3، ص 101ـ .102

58) تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏467، مسئله .8

59) براى مثال ر.ک: نهج‏البلاغه، خطبه .192

60) تذکرةالاولیاء، ص‏ .35

61) معالم القربة فى احکام الحسبة، ص‏ .271

62) براى مثال ر.ک: نهج‏البلاغه، خطبه .192

63) ر.ک: شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام، ج‏1، ص‏ .390

64) تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏467، مسئله .1

65) همان.

66) ر.ک: نهج‏البلاغه، حکمت .374

67) غررالحکم و دررالکلم، ج‏4، ص‏ .374

68) ابن شعبه حرانى، تحف‏العقول عن آل‏الرسول، تصحیح على‏اکبر غفارى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1363، ص‏.237 این سخن به امام حسین‏علیه السلام نیز منسوب است.

69) براى مثال ر.ک: الروضة البهیه فى شرح اللمعة الدمشقیه، ج‏2، ص‏415؛ شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام، ج‏1، ص‏ .390

70) همان.

71) براى آشنایى با دیدگاه شهید صدر در این باب بنگرید به: مجموعه مقالات تأملى در نظام آموزشى حوزه، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى، 1375، ص‏270، مقاله رویکردهاى آینده حرکت اجتهاد، سیدمحمدباقر صدر، ترجمه نگارنده.

72) کتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنکر، ص‏ .72

73) نهج‏السعادة فى مستدرک نهج‏البلاغة، ج‏3، ص‏245ـ .247

74) النهایة فى مجرد الفقه والفتاوى، ص‏ .789

75) سوره اعراف، آیه .164

76) همان.

77) همان، آیه .165

78) جواهرالکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج‏21، ص‏ .370

79) براى مثال ر.ک: تهذیب الاحکام، ج‏10، ص‏11ـ13، 62ـ63 و 148؛ فروع کافى، ج‏7، ص‏158و .188

80) شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام، ج‏1، ص‏ .390

81) سوره بقره، آیه .195

82) کتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنکر، ص‏ .95

83) سوره لقمان، آیه .17

84) التبیان فى تفسیر القرآن، ج‏8، ص‏ .279

85) براى آشنایى با پاره‏اى از تفسیرها و برداشت‏هاى گوناگون و حتى سوء فهم‏ها در این باره، بنگرید به: تقیه، امر به معروف و نهى از منکر، ص‏97ـ .144

86) نهج‏البلاغه، خطبه 56 (ترجمه سیدجعفر شهیدى).

87) رویکردهاى آینده حرکت اجتهاد» در مجموعه مقالات تأملى در نظام آموزشى حوزه، ص‏ .275

88) همان، ص‏ .277

89) تقیه، امر به معروف و نهى از منکر، ص‏ .160

90) همان، ص‏ .144

91) سوره بقره، آیه .44

92) سوره صف، آیه‏هاى 2 و .3

93) براى آشنایى با رویکرد فقهى به این شرط و نقض و ابرام‏هاى ادله آن ر.ک: جواهرالکلام فى شرح شرائع‏الاسلام، ج‏21، ص‏373ـ .374

94) کیمیاى سعادت، ج‏1، ص‏ .503

95) براى مثال ر.ک: تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏475، مسئله .20

96) افزوده‏هاى داخل قلاب از مصحح محترم، مرحوم یوسفى است.

97) گلستان سعدى، تصحیح غلامحسین یوسفى، باب دوم، ص‏103ـ .104

98) نهج‏البلاغه، حکمت 80 (ترجمه شهیدى).

99) همان، حکمت 79 (ترجمه شهیدى).

100) ارتباطات انسانى، ص‏.346 فصل دهم این کتاب با عنوان اعتبار یا مشروعیت در ارتباطات میان فردى (ص‏341ـ351) انواع مشروعیت‏ها و خاستگاه‏هاى آنها را بر مى‏رسد.

101) نهج‏البلاغه، خطبه .129

102) همان، خطبه .105

103) همان، خطبه .175

104) همان، خطبه .222

105) همان، حکمت 73 (ترجمه شهیدى).

106) همان، حکمت .289

107) جواهرالکلام فى شرح شرائع‏الاسلام، ج‏21، ص‏ .381

108) گفتار ماه در نمایاندن راه راست دین، سال اول، ص‏ .95

109) ر.ک: تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏481، مسئله .14

110) ر.ک: جواهرالکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج‏21، ص‏ .378

111) در این مورد، ر.ک.به: جواهرالکلام فى شرائع الاسلام، ج‏21، ص‏ .378

112) نهج‏البلاغه، حکمت 373 (ترجمه شهیدى).

113) نهج‏السعاده فى مستدرک نهج‏البلاغه، ج‏1، ص‏ .387

114) نهج‏البلاغه، حکمت 374 (ترجمه شهیدى). همچنین بنگرید به: نهج‏السعادة فى مستدرک نهج‏البلاغة، ج‏10، ص‏387، که این متن با اندکى تفاوت در الفاظ در آن آمده است.

115) نهج‏البلاغه، خطبه 201 (ترجمه شهیدى).

116) همان، حکمت 375، (ترجمه شهیدى).

117) مسند الامام على‏علیه السلام، ج‏4، ص‏ .436

118) همان.

119) تفصیل وسائل الشیعة الى تحصیل مسائل الشریعة، ج‏16 ص‏ .143

120) ر.ک: مسند الامام على‏علیه السلام، ج‏4، ص‏ .436

121) نهج‏البلاغه، نامه 31 (ترجمه شهیدى، ص‏296).

122) جواهرالکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج‏21، ص‏.383 همچنین براى آشنایى تفصیلى با احکام مراتب امر به معروف و نهى از منکر، ر.ک: تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏476ـ481، و براى بررسى تحلیلى این مراتب، ر.ک: امر به معروف و نهى از منکر، ص‏159ـ .168

123) ر.ک: گفتار ماه در نمایاندن راه راست دین، ص‏ .95

124) راه اصلاح یا امر به معروف و نهى از منکر، ص‏ .37

125) احیاء العلوم، ج‏2، ص‏ .201

126) کیمیاى سعادت، ج‏1، ص‏ .419

127) ثواب الاعمال و عقاب‏الاعمال، ص‏ .596

128) علل الشرایع، ص‏ .522

129) تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏466، مسئله .4

130) همان.

131) در ترجمه دکتر شهیدى «نهایى» آمده است که غلط چاپى است.

132) نهج‏البلاغه، نامه 53 (ترجمه شهیدى، ص‏333).

133) ر.ک:نگارنده، «پنج آموزه اخلاقى در شرح چهل حدیث» مجله علوم حدیث، ش 14، زمستان 78، ص .155

134) سوره یوسف، آیه .53

135) قاضى فراء، الاحکام السلطانیه، ص‏ .295

136) فروع کافى، ج‏7، ص‏ .188

137) سوره نور، آیه .19

138) کیمیاى سعادت، ج‏1، ص‏ .507

139) همان.

140) نهج‏البلاغه، خطبه 140 (ترجمه شهیدى).

141) همان، نامه 53 (ترجمه شهیدى، ص 327).

142) تصنیف غررالحکم، ص‏ .421

143) سوره طه، آیه .44

144) سوره انعام، آیه .108

145) سوره مؤمنون، آیه .3

146) سوره فرقان، آیه .63

147) نهج‏البلاغه، خطبه 206 (ترجمه شهیدى).

148) سوره شعراء، آیه .216

149) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏12، ص‏ .186

150) تفصیل وسائل الشیعه الى تحصیل مسائل الشریعه، ج‏16، ص‏ .165

151) نهج‏البلاغه، حکمت 153 (ترجمه شهیدى).

152) ر.ک.به: نهج‏البلاغه، نامه .31

153) براى مثال ر.ک: جلال‏الدین محمد بلخى، مثنوى، داستان «خدو انداختن خصم در روى امیرالمؤمنین على و انداختن امیرالمؤمنین على شمشیر از دست» و کیمیاى سعادت، ج‏1، ص‏ .517

154) ر.ک: لغت‏نامه‏هایى چون لسان العرب، صحاح اللغه، مجمع‏البحرین و المنجد، ذیل ماده حسب.

155) الحسبة فى مصر الاسلامیة من الفتح العربى الى نهایة العصر المملوکى، ص‏ .8

156) براى مثال، این تفاوت‏ها را در کتاب‏هاى الاحکام السلطانیه، نوشته ماوردى و ابویعلى بنگرید و ترجمه و بررسى آنها را در کتاب حسبه یک نهاد حکومتى، ص‏22ـ23 ببینید.

157) حسبه یک نهاد حکومتى، ص‏ .36

158) الدروس الشرعیة، ص‏ .167

159) کیمیاى سعادت، ج‏1، ص‏ .502

160) براى کسب آگاهى بیش‏تر درباره نهاد حسبه و کارکرد و اختیارات آن منابع متعددى وجود دارد؛ از جمله: فضل‏الله بن روزبهان خنجى، سلوک الملوک، تصحیح محمدعلى موحد، تهران، خوارزمى، 1362، ص‏175ـ199؛ مقدمه ابن خلدون، ج‏2، ص‏636ـ637؛ سهام مصطفى ابوزید، الحسبة فى مصر الاسلامیة من الفتح العربى الى نهایة العصر المملوکى، قاهره، الهیئة المصریه العامه للکتاب، 1986، (مقدمه کتاب)؛ دائرة المعارف الاسلامیة، ج‏7، ص‏379؛ محمد بن محمد قرشى معروف به ابن اخوه، قاهره، معالم القربة فى احکام الحسبة، الهیئة المصریةالعامه لکتاب، 1976؛ ابوالحسن على بن محمد ماوردى، الاحکام السلطانیة، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، 1406 ق؛ محمد بن حسین ابویعلى، الاحکام السلطانیة، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، 1406 ق؛ ابن تمیمه، الحسبة و وظیفة الحکومة الاسلامیة؛ قاهره، مطبوعات الشعب، 1976؛ لغت‏نامه دهخدا، ماده حسبه، محتسب و احتساب؛ سیدحسن اسلامى، امر به معروف و نهى از منکر، قم، خرم، 1375، ص‏59ـ74؛ سیف‏الله صرامى، حسبه یک نهاد حکومتى، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى، .1377

161) معالم القربة فى احکام الحسبة، ص‏ .12

162) همان.

163) سلوک الملوک، ص‏ .182

164) الاستیعاب فى معرفة الاصحاب، ج‏3، ص‏112 و مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏12، ص‏ .337

165) تهذیب الاحکام، ج‏7، ص‏8ـ .9

166) الجعفریات، 238؛ محمدى رى‏شهرى، موسوعة الامام على بن ابى‏طالب‏علیه السلام فى الکتاب والسنة والتاریخ، قم، دارالحدیث، 1421، ج‏4، ص‏176ـ .177

167) همان. همچنین در معالم القربة فى احکام الحسبة موارد دیگرى در این زمینه نقل شده است که خواندنى است. براى مثال ص‏14، 15، 163، 271، 278، 288 و .300

168) دعائم الاسلام و ذکر الحلال والحرام والقضایا والاحکام، ج‏2، ص‏ .538

169) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏12، ص‏.337 مرحوم شهید مطهرى این ماجرا را به صورتى داستان‏گونه و با نثرى استوار در داستان راستان (قم، صدرا، ج‏2، ص‏246ـ250) با عنوان «شکایت از شوهر» نقل کرده است.

170) ر.ک: موسوعة الامام على بن ابى‏طالب فى الکتاب والسنة والتاریخ، ج‏4، ص‏ .180

171) کتاب فضائل الصحابه، ج‏2، ص‏621؛ موسوعة الامام على بن ابى‏طالب فى الکتاب والسنة والتاریخ، ج‏4، ص‏ .180

172) تاریخ طبرى، ج 5، ص‏ .156

173) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، همان.

174) موارد متعددى از این‏گونه حسبه‏هاى حضرت در این منبع آمده است: رى شهرى و همکاران، موسوعة الامام على بن ابى‏طالب‏علیه السلام فى الکتاب والسنة والتاریخ، قم، دارالحدیث، 1421 ق، ج‏4، ص‏175ـ .181