زندگانى امام موسى کاظم (علیه‏السلام)

نام او «موسى»، لقبش «کاظم»، مادرش بانویى بافضیلت بنام «حمیده»، و پدرش پیشواى ششم حضرت صادق - علیه‏السلام - است.او در سال 128 هجرى در سرزمین «ابوأ» (یکى از روستاهاى اطراف مدینه) چشم به جهان گشود و در سال 183 (یا 186) به شهادت رسید.

خلفاى معاصر حضرت‏
از سال 148 که امام صادق - علیه‏السلام - به شهادت رسید، دوران امامت حضرت کاظم آغاز گردید. آن حضرت در این دوران با خلفاى یاد شده در زیر معاصر بود:

1- منصور دوانیقى (136-158).

2- محمد معروف به مهدى (158-169).

3- هادى (169-170).

4- هارون (170-193).

هنگام رحلت امام صادق - علیه‏السلام - منصور دوانیقى، خلیفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود.

منصور کسى بود که براى پایه ‏هاى حکومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانید. او در این راه نه تنها شیعیان، بلکه فقها و شخصیتهاى بزرگ جهان تسنن را نیز که با او مخالفت مى‏ورزیدند، سخت مورد آزار قرار مى‏داد، چنانکه‏ «ابوحنیفه» را به جرم اینکه برضد او به پشتیبانى از «ابراهیم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قیام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افکند!(1)

امام کاظم پس از وفات پدر، در سن بیست سالگى با چنین زمامدار ستمگرى روبرو گردید که حاکم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مى‏رفت.منصور وقتى که توسط «محمد بن سلیمان» (فرماندار مدینه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامه‏اى به وى نوشت:اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشین خود قرار داده، او را احضار کن و گردنش را بزن!

طولى نکشید که گزارش فرماندار مدینه به این مضمون به بغداد رسید:جعفر بن محمد ضمن وصیتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزیده که عبارتنداز:

1- خلیفه وقت، منصور دوانیقى!

2- محمد بن سلیمان(فرماندار مدینه و خود گزارش دهنده!)

3- عبدالله بن جعفر بن محمد(برادر بزرگ امام کاظم)

4- موسى بن جعفر علیه ‏السلام -.

5- حمیده(همسر آن حضرت!)

فرماندار در ذیل نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام یک از این افراد باید به قتل برساند؟!

منصور که هرگز تصور نمى‏کرد با چنین وضعى روبرو شود، فوق‏العاده خشمگین گردید و فریاد زد: اینها را نمى‏شود کشت! البته این وصیتنامه امام یک حرکت سیاسى بود؛ زیرا حضرت صادق علیه‏السلام - قبلاً امام بعدى و جانشین واقعى خود یعنى حضرت کاظم را به شیعیان خاص و خاندان علوى معرفى کرده بود، ولى از آنجا که از نقشه‏ هاى شوم و خطرناک منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پیشواى هفتم چنین وصیتى نموده بود.

پاسدار دانشگاه جعفرى‏
بررسى اوضاع و احوال نشان مى‏داد که هرگونه اقدام حاد و برنامه ‏اى که حکومت منصور از آغاز روى آن حساسیت نشان بدهد صلاح نیست، ازینرو امام کاظم دنباله برنامه علمى پدر را گرفت و حوزه ‏اى - ‏نه به وسعت دانشگاه جعفرى- تشکیل داد و به تربیت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضیلت پرداخت.

«سید بن طاووس»مى‏نویسد: گروه زیادى از یاران و شیعیان خاص امام کاظم علیه ‏السلام -و رجال خاندان هاشمى در محضر آن حضرت گرد مى‏آمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى حاضران را یادداشت‏ مى‏نمودند و هر حکمى که در مورد پیش‏آمدى صادر مى‏نمود، ضبط مى‏کردند.(2)

«سید امیرعلى»مى‏نویسد: در سال 148 امام جعفر صادق علیه‏السلام - در شهر مدینه درگذشت، ولى خوشبختانه مکتب علمى او تعطیل نشد، بلکه به رهبرى جانشین و فرزندش موسى کاظم علیه ‏السلام -، شکوفایى خود را حفظ کرد.(3)

موسى بن جعفر نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت‏ الشعاع قرار داده بود، بلکه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نیز زبانزد خاص و عام بود، به طورى که تمام دانشمندانى که با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنایى دارند در برابر عظمت شخصیت اخلاقى وى سر تعظیم فرود آورده‏اند.

«ابن حجر هیتمى»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّ، مى‏نویسد: موسى کاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و کمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق‏ العاده اى که (در رفتار با مردم نادان) از خود نشان داد، کاظم لقب یافت، و در زمان او هیچ‏کس در معارف‏ الهى و دانش و بخشش به پایه او نمى‏رسید.(4)

کارنامه سیاه خلافت، در عصر امام کاظم (ع)
1- مهدى عباسى‏
دوران سیاه خلافت منصور که سایه شوم آن در سراسر کشور اسلامى سنگینى مى‏کرد، با مرگ وى به پایان رسید و مردم پس از 22 سال تحمل رنج و فشار، نفس راحتى کشیدند.
پس از وى فرزندش محمد مشهور به «مهدى» روى کار آمد. زمامدارى مهدى ابتدأاً با استقبال گرم عموم مردم روبرو گردید، زیرا وى نخست در باغ سبز به مردم نشان داد و با اعلان فرمان «عفو عمومى» تمام زندانیان سیاسى را (اعم از بنى هاشم و دیگران)آزاد ساخت، و به قتل و کشتار و شکنجه و آزار مردم خاتمه بخشید، و تمام اموال منقول و غیر منقول مردم را که پدرش منصور مصادره و ضبط کرده بود، به صاحبان آنها تحویل داد و مقدار زیادى از موجودى خزانه بیت ‏المال را در میان مردم تقسیم کرد.(1)

طبق نوشته «مسعودى»، مورخ مشهور، مجموع اموالى که منصور بزور از مردم گرفته بود، بالغ بر ششصد میلیون درهم و چهارصد میلیون دینار بود!! و این مبلغ غیر از مالیات اراضى و خراجهایى بود که منصور در زمان خلافت خود از کشاورزان گرفته بود.(2) و چون به دستور وى تمام این اموال به عنوان «بیت المال مظالم»! در محل مخصوصى نگهدارى مى‏شد و نام صاحب هر مالى روى آن نوشته شده بود، مهدى همه آنها را تفکیک نموده به صاحبان اموال و یا وارث آنها تحویل داد.(3)

شاید یکى از عوامل اقدام مهدى این بود که وقتى که او روى کار آمد، جنبشها و نهضتهاى ضد استبدادى علویان به وسیله منصور سرکوب شده و آرامش نسبى برقرار شده بود.در هرحال این آزادى و امنیت و رفاه اقتصادى موجبات رضایت گروههاى مختلف اجتماع را فراهم آورد و خون تازه‏ اى در شریان حیات اجتماعى و اقتصادى به جریان انداخت.البته اگر این برنامه ادامه پیدا مى‏کرد آثار و نتایج درخشانى به بار مى‏آورد، ولى متأسفانه طولى نکشید که برنامه عوض شد و خلیفه جدید چهره اصلى خود را آشکار ساخت و برنامه ‏هاى ضد اسلامى خلفاى پیشین از نو آغاز گردید...

کانون عیاشى و فساد
«مهدى» در آغاز خلافت به پیروى از «منصور» که مردى خشک و باصلابت بود، خیل ندیمان و عناصر آلوده را که معمولاً در دربار خلفأ بزم‏ آرایى مى‏کردند، به دربار راه نداد و از خوشگذرانى و مجالس عیش و نوش دورى جست، ولى بیش از یک سال نگذشته بود که تغییر روش داد و بساط خوشگذرانى و عیاشى را دایر کرد و ندیمان را مورد توجه فوق ‏العاده قرار داد، و هرچه خیراندیشان و رجال بى نظر عواقب ناگوار این کار را گوشزد کردند، ترتیب اثر نداد و گفت: «آن دم خوش است که در بزم بگذرد و زندگى بدون ندیمان درکام من گوارا نیست»!(4)

وى به ‏قدرى در این راه افراط مى‏کرد که حتى گوش به نصایح و اندرزهاى وزیر خردمند و بافضیلت خود، «یعقوب بن داود»، نمى‏داد. او که هرگز در امور کشورى از نظریات یعقوب عدول نمى‏کرد و نقشه ‏ها و برنامه‏ هاى او را صد در صد به مورد اجرا مى‏گذاشت، وقتى پاى بزم و عیش و نوش به میان مى‏آمد، به سخنان منطقى و بى‏غرضانه او ترتیب اثر نمى‏داد.

یعقوب که از فساد و آلودگى دربار خلافت و بوالهوسى خلیفه رنج مى‏برد، وقتى مشاهده مى‏کرد که اطرافیان مهدى در قصر خلافت اسلامى! و در حضور وى بساط میگسارى گسترده ‏اند، مى‏گفت:«آیا براى همین کارها وزارت را به عهده من گذاشته و مرا به این سمت منصوب کرده‏ اى؟ آیا صحیح است که بعد از پنج نوبت اقامه نماز جماعت در مسجد جامع، بر سر سفره شراب بنشینى؟!».

ولى ندیمان خلیفه که عادت کرده بودند با بیت ‏المال مسلمانان، شب و روز به خوشگذرانى بپردازند، سخنان یعقوب را به باد تمسخر گرفته مهدى را به باده ‏گسارى تشویق مى‏کردند و گاهى به زبان شعر مى‏گفتند:

فَدَع عَنکَ یَعقُوبَ بنَ داوُدَ جانِباً
وَاَقبِلْ عَلى صَهبأَ طَیّبَْ النّشْرِ

یعقوب و سخنان او را رها کن و با شراب گوارا دمساز باش!(5)

این روش مهدى موجب گسترش دامنه آلودگى و لااُبالیگرى در جامعه اسلامى گردید و اشعار و غزلهاى بى‏پرده و هوس ‏انگیز شُعرایى مثل «بَشّار» همه جا دهن به دهن گشت و آتش به خرمن عفت و پاکى جامعه زد و صداى اعتراض بزرگان و افراد غیور از هر سو بلند شد.(6)

خلیفه که سرگرم خوشگذرانیهاى خود بود، از آگاهى به وضع مردم دور ماند و در نتیجه فساد و رشوه خوارى رواج یافت و مأموران مالیات عرصه را بر مردم تنگ گرفتند. خود وى نیز بناى سختگیرى گذاشت و براى نخستین بار مالیاتهایى بر بازارهاى بغداد بست(7) و زندگانى کشاورزان فوق ‏العاده پریشان گشت و از شدت فشار و سختى به ستوه آمدند.(8)

سختگیرى فوق ‏العاده نسبت به علویان‏
طرز رفتار مهدى از جهات مختلف با پدرش منصور فرق داشت، ولى روش این دو، از یک جهت مثل هم بود و آن سختگیرى و فشار نسبت به علویان بود. مهدى نیز مثل منصور ازهرگونه سختگیرى و فشار نسبت به بنى‏هاشم فرو گذارى نمى‏کرد و حتى گاهى بیش از منصور خشونت نشان مى‏داد. مهدى که فرزندان على علیه ‏السلام - را براى حکومت خود خطرناک مى‏دانست، همواره در صدد کوبیدن هر جنبشى بود که از طرف آنان رهبرى مى‏شد. او با گرایش به سوى تشیع و همکارى با رهبران علوى بشدت مبارزه مى‏کرد.

مورخان مى‏نویسند: «قاسم بن مجاشع تمیمى» هنگام مرگ خود وصیت نامه ‏اى نوشت و براى امضاى مهدى نزد وى فرستاد. مهدى مشغول خواندن وصیتنامه شد، ولى همین که به جمله ‏اى رسید که قاسم ضمن بیان عقاید اسلامى خود، پس از اقرار به یگانگى خدا و نبوت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله)، على علیه ‏السلام - را به عنوان امام و جانشین پیامبر معرفى کرده بود، وصیتنامه را به زمین پرت نمود و آن را تا آخر نخواند!(9)

تحریم شراب در قرآن‏
نمونه دیگر از مخالفت شدید مهدى با مظاهر تشیع، گفتگویى است که بین او و امام کاظم علیه‏ السلام - در مدینه رخ داد. در یکى از سالها مهدى وارد مدینه شد و پس از زیارت قبر پیامبر (صلى الله علیه و آله) با امام کاظم علیه ‏السلام - ملاقات کرد و براى آنکه به گمان خود از نظر علمى آن حضرت را آزمایش کند! بحث حرمت «خَمر»(شراب) در قرآن را پیش کشید و پرسید:
- آیا شراب در قرآن مجید تحریم شده است؟ آنگاه اضافه کرد: مردم اغلب مى‏دانند که در قرآن از خوردن شراب نهى شده، ولى نمى‏دانند که معناى این نهى، حرام بودن آن است!

امام فرمود: - بلى حرمت شراب در قرآن مجید صریحاً بیان شده است.

- در کجاى قرآن؟

- آنجا که خداوند (خطاب به پیامبر) مى‏فرماید: «بگو پروردگار من، تنها کارهاى زشت، چه آشکار و چه پنهان و نیز «اِثْم» (گناه) و ستم بناحق را حرام نموده است...».(10)

آنگاه امام پس از بیان چند موضوع دیگر که در این آیه تحریم شده، فرمود: مقصود از کلمه «اثم» در این آیه که خداوند آن را تحریم نموده، همان شراب است، زیرا خدا در آیه دیگرى مى‏فرماید: «از تو از شراب و قمار مى‏پرسند، بگو در آن «اثم کبیر» (گناهى بزرگ) و سودهایى براى مردم هست و گناهش از سودش بزرگتر است».(11)

و اثم که در سوره اعراف صریحاً حرام معرفى شده، در سوره بقره در مورد شراب و قمار به کار رفته است، بنابراین شراب صریحاً در قرآن مجید حرام معرفى شده است.

مهدى سخت تحت تأثیر استدلال امام قرار گرفت و بى‏اختیار رو به «على بن یقطین» (که حضور داشت) کرد و گفت: به خدا این فتوا، فتواى هاشمى است! على بن یقطین گفت: «شکر خدا را که این علم را در شما خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) قرار داده است».(12)

مهدى از این پاسخ ناراحت شد و در حالى که خشم خود را بسختى فرو مى‏خورد، گفت:«راست مى‏گویى اى رافضى»!!(13)

2- هادى عباسى‏
سال 169 هجرى در تاریخ اسلام یک سال بحرانى و تاریک و پر تشنج و غم ‏انگیز بود، زیرا در این سال پس از مرگ «مهدى عباسى» فرزندش «هادى» که جوانى خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسید و حکومت وى سرچشمه حوادث تلخى گردید که براى جامعه اسلامى بسیار گران تمام شد.

البته نشستن هادى به جاى پدر، مسئله تازه ‏اى نبود، زیرا مدتها بود که حکومت اسلامى به وسیله خلفاى ستمگر، به صورت رژیم موروثى درآمده بود و در میان دودمان اموى و عباسى دست به دست مى‏گشت و انتقال قدرتها از این راه که با سکوت تلخ و اجبارى مردم همراه بود، تقریباً یک مسئله عادى شده بود.

چیزى که تازگى داشت، سپرده شدن سرنوشت مسلمانان به دست جوانى ناپخته، فاقد صلاحیت، بوالهوس و خوشگذرانى مثل هادى بود، زیرا هنگامى که وى بر مسند خلافت تکیه زد، هنوز 25 سال تمام نداشت(14) و از جهات اخلاقى به هیچ وجه شایستگى احراز مقام خطیر خلافت و زمامدارى جامعه اسلامى را نداشت.

او جوانى میگسار، سبکسر و بى‏بند و بار بود، به طورى که حتى پس از رسیدن به خلافت، اعمال سابق خود را ترک ننمود، و حتى شئون ظاهرى خلافت را حفظ نمى‏کرد.(15) علاوه بر این، او فردى سنگدل، بدخوى، سختگیر و کج رفتار بود.(16)

هادى در محیط آلوده دربار عباسى تربیت یافته و از پستان چنین رژیم خود خواه و ستمگر و زورگویى شیر خورده بود. با چنین پرورشى، اگر خلافت نصیب وى نمى‏شد، در جرگه جوانان زورگو و تهى مغزى قرار مى‏گرفت که جز هوسرانى و خوشگذرانى هدف دیگرى ندارد.

بزمهاى ننگین!

او در زمان خلافت پدر، همراه برادرش هارون، جمعى از خوانندگان را به بزم ‏اشرافى خود که با بیت ‏المال اسلام برگزار مى‏شد، دعوت مى‏نمود و به میگسارى و عیش و طرب مى‏پرداخت. او آنچنان در این کار افراط مى‏کرد که گاهى پدرش مهدى آن را تحمل نکرده ندیمان و آوازه ‏خوانان مورد علاقه او را تنبیه مى‏کرد(17)! چنانکه یکبار «ابراهیم موصلى»، خواننده مشهور آن زمان را از شرکت در بزم او نهى کرد و چون هادى دست ‏بردار نبود، ابراهیم را به زندان افکند!(18)

هادى که در زمان پدر، گاهى به خاطر رفتار زننده خود با مخالفت پدر روبرو مى‏شد، پس از آنکه به خلافت رسید، آزادانه به عیاشى پرداخت و اموال عمومى مسلمانان را صرف بزمهاى شبانه و شب نشینی هاى آلوده خود کرد.

به گفته مورخان، او«ابراهیم موصلى»را به دربار خلافت دعوت مى‏کرد و ساعتها به آواز او گوش مى‏داد و به حدى به او دل بسته بود که اموال و ثروت زیادى به او مى‏بخشید، به طورى که یک روز مبلغ دریافتى او از خلیفه، به یکصد و پنجاه هزار دینار بالغ گردید! پسر ابراهیم مى‏گفت:«اگر هادى بیش از این عمر مى‏کرد، ما حتى دیوارهاى خانه‏ مان را از طلا و نقره مى‏ساختیم»!(19)

روزى «ابراهیم موصلى» چند آواز براى وى خواند و او را سخت به هیجان درآورد. هادى او را تشویق کرد و مکرر از وى خواست که مجدداً بخواند. در پایان بزم، به یکى از پیشکاران خود دستور داد دست ابراهیم را بگیرد و به خزانه بیت المال ببرد تا او هر قدر خواست (از اموال مسلمین) بردارد، و حتّى اگر خواست تمام بیت‏ المال را ببرد، او را آزاد بگذارد! ابراهیم مى‏گوید: «وارد خزانه بیت‏ المال شدم و فقط پنجاه هزار دینار برداشتم»!!(20)

با چنین طرز رفتار و روش، پیدا بود که او از عهده مسئولیت سنگین اداره امور جامعه اسلامى برنخواهد آمد، به همین دلیل، در دروان خلافت او، کشور اسلامى که در آغاز نسبتاً آرام بود و همه ایالات و استانها به اصطلاح مطیع حکومت مرکزى بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وى، دستخوش اضطراب و تشنج گردید و از هر سو موج نارضایى عمومى پدیدار گشت.

البته علل مختلفى موجب پیدایش این وضع شد ولى عاملى که بیش از هرچیز به نارضایى و خشم مردم دامن زد، سختگیرى هادى نسبت به بنى هاشم و فرزندان على علیه ‏السلام - بود. او از آغاز خلافت، سادات و بنى هاشم را زیر فشار طاقت ‏فرسا گذاشت و حق آنها را که از زمان خلافت مهدى از بیت ‏المال پرداخت مى‏شد، قطع کرد و با تعقیبب مداوم آنان، رعب و وحشت شدیدى در میان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف باز داشت نموده و روانه بغداد کردند.(21)

فاجعه خونین سرزمین فخّ‏
این فشارها، رجال آزاده و دلیر بنى هاشم را به ستوده آورده آنها را به مقاومت در برابر یورشهاى پى در پى و خشونت‏آمیز حکومت ستمگر عباسى واداشت و در اثر همین بیدادگریها، کم کم، نطفه یک نهضت مقاومت در برابر حکومت عباسى به رهبرى یکى از نوادگان امام حسن مجتبى علیه‏السلام - بنام «حسین صاحب فخ»(22) منعقد گردید.
البته هنوز این نهضت شکل نگرفته و موعد آن که موسم حج بود، فرا نرسیده بود ولى سختگیریهاى طاقت‏فرساى فرماندار وقت مدینه، باعث شد که آتش این نهضت زودتر شعله ‏ور شود.

فرماندار مدینه که از مخالفان خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) بود، براى خوش خدمتى به دستگاه خلافت، و گویا به منظور اثبات لیاقت خود! هر روز به بهانه ‏اى رجال و شخصیتهاى بزرگ هاشمى را اذیت مى‏کرد. از جمله، آنها را مجبور مى‏ساخت هر روز در فرماندارى حاضر شده خود را معرفى نمایند، او به این هم اکتفا نکرده، آنها را ضامن حضور یکدیگر قرار مى‏داد و یکى را به علت غیبت دیگرى، مؤاخذه و بازداشت مى‏نمود!(23)

یک روز «حسین صاحب فخ» و«یحیى بن عبدالله» را به خاطر غیبت یکى از بزرگان بنى هاشم سخت مؤاخذه کرد و به عنوان گروگان بازداشت نمود و همین امر مثل جرقه ‏اى که به انبار باروتى برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشمیان گردیده نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ در مدینه شعله ‏ور گردید.

شهید فخّ کیست؟

چنانکه اشاره شد، رهبرى این نهضت را «حسین بن على»مشهور به شهید فخّ، نواده حضرت مجتبى‏، به عهده داشت. او یکى از رجال برجسته، بافضیلت و شهامت، و عالیقدر هاشمى بود. او مردى وراسته و بخشنده و بزرگوار بود و از نظر صفات عالى انسانى، یک چهره معروف و ممتاز به شمار مى‏رفت.(24)

او از پدر ومادر با فضیلت و پاکدامنى که در پرتو صفات عالى انسانى خود به «زوج صالح» مشهور بودند ، به دنیا آمده و در خانواده فضیلت و تقوى و شهامت پرورش یافته بود.پدر و دایى و جد و عموى مادرى و عده‏ اى دیگر از خویشان و نزدیکان او، به وسیله «منصور دوانیقى»به شهادت رسیده بودند و این خانواده بزرگ که چندین نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قربانى داده بود، پیوسته در غم و اندوه عمیقى فرو رفته بود.(25)

حسین که در چنین خانواده‏اى پرورش یافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخیمان «منصور» فراموش نمى‏کرد و یادآورى شهادت آنان روح پرشور و دلیر او را که لبریز از احساسات ضد عباسى بود، سخت آزرده مى‏ساخت، ولى به علت نامساعد بودن اوضاع و شرائط، ناگزیر از سکوت درد آلودى بود.او که قبلاً احساساتش جریحه ‏دار شده بود، بیدادگریهاى هادى عباسى و مخصوصاً حاکم مدینه، کاسه صبرش را لبریز نموده او را به سوى قیام بر ضدّ حکومت هادى پیش برد.

شکست نهضت‏

به محض آنکه حسین قیام کرد، عده زیادى از هاشیمان و مردم مدینه با او بیعت کرده با نیروهاى هادى به نبرد پرداختند و پس از آنکه طرفداران هادى را مجبور به عقب ‏نشینى کردند، به فاصله چند روز، تجهیز قوا نموده به سوى مکه حرکت کردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ایام حج، شهر مکه را پایگاه قرار داده دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدینه و حرکت این عده به سوى مکه، به اطلاع هادى رسید. هادى سپاهى را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمین «فخ» دو سپاه به هم رسیدند و جنگ سختى در گرفت. در جریان جنگ، حسین وعده‏اى دیگر از رجال و بزرگان هاشمى به شهادت رسیدند و بقیه سپاه او پراکنده شدند وعده ‏اى نیز اسیر شده پس از انتقال به بغداد، به قتل رسیدند.مزدوران حکومت هادى به کشتن آنان اکتفا نکرده از دفن اجساد آنان خوددارى نمودند و سرهایشان را از تن جدا کرده ناجوانمردانه براى هادى عباسى به بغداد فرستادند که به گفته بعضى از مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود.(26)

شکست نهضت شهید فخ فاجعه بسیار تلخ و دردآلودى بود که دل همه شیعیان و مخصوصاً خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) را سخت به دردآورد و خاطره فاجعه جانگداز کربلا را در خاطرها زنده کرد.این فاجعه به قدرى دلخراش و فجیع بود که سالها بعد، امام جواد مى‏فرمود: پس از فاجعه کربلا هیچ فاجعه ‏اى براى ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است.(27)

پیشواى هفتم، و شهید فخّ‏
این حادثه بى‏ارتباط با روش پیشواى هفتم نبود، زیرا نه تنها آن حضرت از آغاز تا نضج و تشکیل نهضت از آن اطلاع داشت، بلکه با حسین شهید فخ در تماس و ارتباط بود. گرچه پیشواى هفتم شکست نهضت را پیش بینى مى‏کرد، لیکن هنگامى که احساس کرد حسین در تصمیم خود استوار است، به او فرمود:
«گرچه تو شهید خواهى شد، ولى باز در جهاد و پیکار کوشا باش، این گروه، مردمى پلید و بدکارند که اظهار ایمان مى‏کنند ولى در باطن ایمان و اعتقادى ندارند، من در این راه اجر و پاداش شما را از خداى بزرگ مى‏خواهم».(28)

از طرف دیگر هادى عباسى که مى‏دانست پیشواى هفتم بزرگترین شخصیت خاندان پیامبر است و سادات و بنى هاشم از روش او الهام مى‏گیرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگین شد، زیرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتى رهبرى این عملیات را آن حضرت به عهده داشته است، به همین جهت امام هفتم را تهدید به قتل کرده گفت:«به خدا سوگند، حسین (صاحب فخ)، به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قیام کرده و از او پیروى نموده است، زیرا امام و پیشواى این خاندان کسى جز موسى بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم»!!(29)

این تهدیدها گرچه از طرف پیشواى هفتم با خونسردى تلقى شد، لکن در میان خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) و شیعیان و علاقه ‏مندان آن حضرت سخت ایجاد وحشت کرد، ولى پیش از آنکه هادى موفق به اجراى مقاصد پلید خود گردد، طومار عمرش درهم پیچیده شد و خبر مرگش موجى از شادى و سرور در مدینه برانگیخت!

3- هارون ‏الرشید
زمامداران اموى و عباسى، که چندین قرن به نام اسلام بر جامعه اسلامى حکومت کردند، براى استوار ساختن پایه ‏هاى حکومت خود و به منظور تسلط بیشتر بر مردم، در پى کسب نفوذ معنوى در دلها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامدارى آنان را از جان و دل پذیرفته، اطاعت از آنان را وظیفه واجب دینى خود بدانند! و از آنجا که اعتقاد قلبى چیزى نیست که بازور و قدرت به وجود آید یا با زور از بین برود، ناگزیر از راه عوام فریبى وارد شده با نقشه ‏هاى مزورانه براى کسب نفوذ معنوى تلاش مى‏کردند.

البته در این زمینه عباسیان برحسب ظاهر، برگ برنده‏اى در دست داشتند که امویان فاقد آن بودند و آن عبارت از خویشاوندى و قرابت با خاندان پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) بودند.بنى‏عباس که از نسل عموى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) (عباس بن عبدالمطلب) بودند، از انتساب خود به خاندان رسالت بهره‏بردارى تبلیغاتى نموده خود را وارث خلافت معرفى مى‏کردند.(30)لکن با این حال، حربه تبلیغاتى آنان در برابر پیشوایان بزرگ شیعه کند بود، زیرا اولاً در موضوع خلافت، مسئله وراثت مطرح نیست، بلکه آنچه مهم است شایستگى و عظمت و پاکى خود رهبر و پیشوا است.ثانیاً بر فرض اینکه وارثت در این مسئله دخیل باشد، باز فرزندان امیرمؤمنان - علیه‏السلام - بر دیگران مقدم بودند، زیرا قرابت نزدیکترى با پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشتند.

پیشوایان بزرگ شیعه، که هم شایستگى شخصى و هم انتساب نزدیک به پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند و باتمام تلاشى که زمامداران اموى و عباسى براى کسب نفوذ معنوى به عمل مى‏آوردند، باز عملاً کفه ترازوى محبوبیت عمومى، به نفع پیشوایان بزرگ دینى سنگینى مى‏کرد.

حکومت بر «دل»ها
این موضوع در میان خلفاى عباسى، بیش از همه، در زمان هارون جلوه‏ گر بود.هارون که با آن همه قدرت و توسعه منطقه حکومت، احساس مى‏کرد هنوز دلهاى مردم با پیشواى هفتم «موسى بن جعفر» - علیه‏السلام - است، از این امر سخت رنج مى‏برد و با تلاشهاى مذبوحانه ‏اى در صدد خنثى کردن نفوذ معنوى امام بر مى‏آمد.

براى او قابل تحمل نبود که هر روز گزارش دریافت کند که مردم مالیات اسلامى خود را مخفیانه به موسى بن جعفر مى‏پردازند و با این عمل خود، در واقع حاکمیت او را به رسمیت شناخته از حکومت عباسى ابراز تنفر مى‏کنند. روى همین اصل بود که روزى هارون، وقتى که پیشواى هفتم را کنار «کعبه» دید به او گفت: «تو هستى که مردم پنهانى با تو بیعت کرده تو را به پیشوایى بر مى‏گزینند؟»

امام فرمود: من بر «دل»ها و قلوب مردم حکومت مى‏کنم و تو بر «تن»ها و بدن‏ها!(31)

فرزند پیامبر (صلى الله علیه و آله) کیست؟
چنانکه اشاره شد، هارون آشکارا روى انتساب خود به مقام رسالت تکیه نموده در هر فرصتى آن را مطرح مى‏کرد. وى روزى وارد شهر مدینه شد و رهسپار زیارت قبر مطهر پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) گردید. هنگامى که به حرم پیامبر (صلى الله علیه و آله) رسید، انبوه جمعیت از قریش و قبائل دیگر در آنجا گرد آمده بودند. هارون رو به قبر پیامبر نموده گفت:
«درود بر تو اى پیامبر خدا! درود بر تو اى پسر عمو!»(32). او در میان آن جمعیت زیاد، نسبت عمو زادگى خود با پیامبر اسلام (ص) را به رخ مردم مى‏کش

/ 0 نظر / 54 بازدید